هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

۸۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اشعار وحیده پوربافرانی» ثبت شده است

رسید قصه به آخر؛ خدا..، خداحافظ

چه لُکنتی، تُپُقی؟ کو؟!.. بیا!، خدااا..حااا..فظ..

 

خبر رسید که چیزی نمانده از عشقت

به هیچ دل بسِپارم چرا؟.. خداحافظ

بیزارم از هر روز و شب، یکریز باریدن

تصویرِ کمرنگِ تو را در ذهنِ خود دیدن

با چشمهای خیس، شب را تا سحَر کردن

محضِ تو را در خواب دیدن، گاه خوابیدن

 

بیزارم از چشم انتظاری های بی پایان

اردیبهشتی مملو از دلتنگیِ آبان

از نوشداروهای بعد از مرگِ سهرابم

از دردهای مانده تا امروز، بی درمان

راه، از نیمه گذشت

و چه از، این بهتر

که به پایانِ سفر نزدیکم

من که در جنبشِِ بیهودگی ام غوطه ورم

من که در عرصه ی خورشید، شبی تاریکم

نمُردَم از غمِ آدم شدن؛ نه اینکه نخواهم!

که عشق، دستِ مرا می فشُرد از سرِ تسکین

 

که عشق، معجزه ای بود بلکه تاب بیارم-

زوالِ نم نمِ خود را در این حیاتِ نمادین!

تنیده ایم به هم، بیش و کم، چنان پیچک

که مُردن است سرانجامِ دل-بُریدنِ مان

 

بیا به هم برسیم، از هر آنچه آشفتیم-

دری بیاب به آغوشِ آرمیدنِ مان

بی تو ورق می خورد این هفته هم .......... می گذرد زندگی ام بیش و کم

می گذرد هرچه مرا پیر کرد .......... هرچه مرا از هَوَست سیر کرد

می رود این حالِ به هم ریخته ......... حالِ به سرمایِ تو آمیخته

می گذرد دوره ی خاموشی ات .......... ترسِ غم انگیزِ فراموشی ات

می رود از خاطرم این روزها .......... هر چه که ماندَه ست از این غم به جا

ببار بَر بَرَهوتم دوباره، ابر! ببار

که باز نیمه شبی شرجی است و من بیدار

 

که باز ریزشِ اشکت به یادم آوردَه ست

چه قدر دورم از او،.. آن سعادتِ فرّار

من یک زنم! یک قصه ی بی قهرمان!؛ اینجا-

هر روز می سازند از "زن" اقتباسی تلخ

 

من زخمیِ برداشتهای سطحیِ شهرم

قبل از جنایت می کُشد من را قصاصی تلخ

 

عبور می کنم از تو

به مقصدی که نشاید...

به جُرمِ بستنِ این دل

به آنچه "منع و نباید"

 

عبور می کنم از تو

به احترامِ خُدامان

که بی خیال گذشت از

کنارِ دغدغه هامان

 

اگر به روی نگاهم دری ببندی، باز

تو از دریچه ی قلبم هنوز پیدایی

 

که با تو عطرم و از قید و بند آزادم؛

اگر بهانه تو باشی خوش است رسوایی

گرچه تنها بهانه ای اما..........من نمی خواهم از تو بنْویسم

تو همان تیشه ای و من، ریشه..........تو همان شعله ای و من، شبنم

 

من نمی خواهمت ولی چه کنم؟..........حلقه ای بر مدارِ کیوانی

روی جغرافیای احساسم..........تو مسیری به هر گلستانی

 

پژمرده ی شادابیِ دنیات شدم،.. کاری کن

غارت زده ی قومِ تماشات شدم،.. کاری کن

 

من ریشه کن از ریشه دوانیدنِ تنهایی هام

محتاجِ نفسهایِ مسیحات شدم،.. کاری کن

 

پروردگارِ خویشتن-داری شدم از بس
پیوسته رنجیدم ولی دم برنیاوردم
پیش از تو، پیش از عشق، قلبم سنگِ سردی بود
با تو، چنان پروانه گِردِ شعله می گردم

 

دروازه های عشق را بر رویِ ما بستند
این بغض ها شاید که سدّی بر نفس باشد
عشقِ وسیعِ ما ولی چون عطر می پیچد
کِی دیده ای عطری اسیرِ یک قفس باشد؟

رسیده وقت خداحافظی، رهایم کن

میان جمعِ کسانی که عاشقت بودند

میان توده ی دلهای آرزومندی

که پای وعده ی عشقِ تو عمر فرسودند

 

رسیده فصل پریدن؛ رها شدن؛ گاهی-

سفر شروع قشنگی برای پایان است

به کوچ راضی ام از این «همیشه - جان - کَندن»

اگرچه مقصدِ کوچیدنم زمستان است

دلخسته از اندوه و رنجِ بیکرانِ خود
سر می کنم با کِشتیِ بی بادبانِ خود

من در تلاطم های «تنها - بودنم» غرقم
تو در سکوتِ دیرپا و سخت-جانِ خود

وقتی دلت از عشق، سهمِ کمتری دارد
بر شاخه ی اندوه، باغت نوبری دارد

حال و هوایت رنگِ پاییز است، انگاری-
مرداد هم باشد درونش آذری دارد

دلم گرفته به شدّت، کمی نگاهم کن
به خنده ای به سلامی، تو روبراهم کن

دلم گرفته از اینجا، مرا ببَر با خود
که غنچه های محبّت، نصیبِ سرما شد

می نویسم برای دستی که.....از بهارم بنفشه ها را چید
با خودش عطرِ سبزه زاران داشت.....از من اما بهار را دزدید

می نویسم برای چشمانی.....که پُر از شعله و شرر بودند
گرمِ افسونِ قلبِ گمراهان.....چاهِ ابهام و دردسر بودند