به چراغ های خاموشتان می خندم
که تیره-بختیِ من
از روشن-بینیِ هولناکی است
که قواره ی چشم هایتان نمی شود
آری!.. بیداری
نوزادِ زودرسِ من بود
در مریضخانه ای که نامش وطن است
و مردمانش
در گهواره ی سینه هاشان
عُقده می پَروَرند
پس،..
اگر نه از فرزانگان،
از دیوانگان خواهم بود
تا تن به جماعتی ندهم
که گیسوانم را به گلوله می بندند
و دلگرمی ام را از دار می آویزند
بیایید
و پوست از اندیشه ام برگیرید
که فکرهای من
به هر کجا، بیرون از جهانِ محقّرتان
راه یافته است
آری!.. بیداری
نوزادِ زودرسِ من بود
در مریضخانه ای که نامش وطن است
و مردمانش
در گهواره ی سینه هاشان
عُقده می پَروَرند
درود و لب مریزاد خانم پوربافرانی گران قدر
سپید بسیار زیبایی خواندم
بندها
خیلی عالی مدیریت شده اند
و لحن بیان هم
همانقدر که قرص و محکم است
دلنشین هم هست
شکوه قلم تان بر دوام