شتاب کن، بِرَهانم از این جماعتِ رنگین
نشسته ام به اُمیدت، به پای معجزه ننشین
من از بهشت گذشتم، که همنشینِ تو باشم
تو نیستی و منم شرمسارِ لطفِ شیاطین
نمُردَم از غمِ آدم شدن؛ نه اینکه نخواهم!
که عشق، دستِ مرا می فشُرد از سرِ تسکین
که عشق، معجزه ای بود بلکه تاب بیارم-
زوالِ نم نمِ خود را در این حیاتِ نمادین!
پُر از سؤالم و اینجا کسی جواب ندارد
برای من که زنی هستم از تبارِ مضامین
به روشَنای حقیقت ببَر سیاهِ شبم را؛
پُر است مُشتِ زمین از ستاره های دروغین
بیا به هم بچِشانیم طعمِ جُرمِ جنون را
که بی مُحاکمه آوَردِمان به دارِ مجانین
کشانده سیب، جهان را اگر به خوردنِ حسرت
به شَهدِ عشق، زمین می شود بهشت، پس از این
بیا که با تو برویَد بهارِ خنده به رویم
ببار و دلهره را از خیالِ باغچه برچین
هنوز وردِ زبانِ گزاف و تلخِ عَوامَم
بیا و چترِ دعا باش وقتِ بارشِ نفرین
