گرچه اینجا سرد است
و از آزارِ زمستانِ زمان
دشتِ اندیشه ی آدم، شده چون
شوره زاری بی جان،..
گرچه آبادیِ دلها شده همسنگِ کویر
و سرشتِ بشر است
به جهالت زنجیر،..
بذر مِهرِ من و تو اما باز
می شکافد دلِ یخبندان را
می دمد از دلمان سبزتر از هرچه بهار
باوری از گُل و پروانه و ریحان،.. سرشار
اگر اینجا سرد است
و قدمهای صبا در گذر از شهر، مُردّد مانده،..
اگر اینجا خبری از هِل و آویشن نیست
و سخن، چاشنیِ وحشت و آهن دارد،..
بِینِ این قحطِ طراوت اما
گرمیِ وحدتِ ما
مثل یک معجزه از حافظه مان می شوید
سردی و سختیِ این دوران را
گرچه اینجا سرد است
و درونِ دلِ ما
لنگر انداخته اندوهِ فراوانِ خزان
با محبت اما
باید این خِطّه ی سرمازده را
از بهاران انباشت
که اگر باورِ آزرده، به بیراهه رَوَد
غیرِ آرامِ محبت به چه دلخوش باید
روحِ رنجیده و مجروح شود؟
