هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

 

فصل دارد پوست می اندازد،.. بی ثمر

و هنوز از تَوَرُّقِ لحظه ها

کلمه ای نیافته ام

که به اندازه ی "جُرأت" دلخواهم باشد

و به اندازه ی "دلتنگی"

بر جرأتم در شکستنِ قوانین بیفزاید

 

و هنوز قندیلِ فکرهایم

از گرمیِ تدبیر، محرومند

 

وهنوز کسی در گوشِ تحمل ام

از کشفِ شیوه های "فراموشی" نگفته است

 

نزدیک تر بیا!

اگرچه به قصدِ وداع،..

و بگو حوصله ام را

در کدام چشمم بریزم که سَر نرود؟

و دلم را به چه ببندم که نشکند؟

 

از چه می ترسی-

در جهانی که همه چیزش سیاسی است؟..

نانش، آبش، هوایش، دوست داشتنش..

 

نزدیک تر بیا که دستان تو

در گُسستن و پیوستن، خِبره اند

و می دانند چگونه

قامتِ کوتاهِ طاقتم را

به سرسختیِ چنارها پیوند بزنند

تا در روزگارِ درود و بدرود

هیچ کلاغی نتواند فراموشی را

میانِ چنارها

چوُ بیندازد

 

نزدیک تر بیا!

فصل دارد پوست می اندازد،..

بی ثمر..!

 

 

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">