فصل دارد پوست می اندازد،.. بی ثمر
و هنوز از تَوَرُّقِ لحظه ها
کلمه ای نیافته ام
که به اندازه ی "جُرأت" دلخواهم باشد
و به اندازه ی "دلتنگی"
بر جرأتم در شکستنِ قوانین بیفزاید
و هنوز قندیلِ فکرهایم
از گرمیِ تدبیر، محرومند
وهنوز کسی در گوشِ تحمل ام
از کشفِ شیوه های "فراموشی" نگفته است
نزدیک تر بیا!
اگرچه به قصدِ وداع،..
و بگو حوصله ام را
در کدام چشمم بریزم که سَر نرود؟
و دلم را به چه ببندم که نشکند؟
از چه می ترسی-
در جهانی که همه چیزش سیاسی است؟..
نانش، آبش، هوایش، دوست داشتنش..
نزدیک تر بیا که دستان تو
در گُسستن و پیوستن، خِبره اند
و می دانند چگونه
قامتِ کوتاهِ طاقتم را
به سرسختیِ چنارها پیوند بزنند
تا در روزگارِ درود و بدرود
هیچ کلاغی نتواند فراموشی را
میانِ چنارها
چوُ بیندازد
نزدیک تر بیا!
فصل دارد پوست می اندازد،..
بی ثمر..!