زردی ام از تو ای الهه ی سُرخ!
گونه هایم به رنگِ زردآلوست
لای چین های صورتم دفنم
چهره ام گورِ رازهای مگوست
زردی ام را بگیر تا بدهم
غصه را دستِ بادهای بهار
بِدَوَم مثل کودکی هایم
بر طلاکوبِ فرشِ گندُمزار
جای خون توی جوی رگهایم
رنج، جریان گرفت، ایزدِ سرخ!
سُرخی ات را روانه کن؛ در من >
خستگی جان گرفت، ایزدِ سرخ!
در تنم انقلابِ بی برگیست
قصه ای از کتابِ پاییزم
سرخی ات را به من تعارف کن
تا به سرزندگی بیاویزم
سرخی ات را به من تعارف کن؛
رازِ رویش اگر در این سرخیست >
می پَرم از وراءِ خرمنِ رنج
می دَوَم سمتِ آنچه باید زیست!
زنده ام زیر بارِ صد اندوه
ریشه ام می رسد به سَروِ چمان
ذوب کن پیله ی زمستان را
مانده ام در حصارِ یخبندان
غصه ام هیزُمت شود، هرچند >
داغ بر روی داغ، بسیار است
که در این سرزمینِ غم پَروَر
شادمانی، محال و دشوار است
گریه_باران نشُست زخمِ مرا
تو از این زخمها خلاصم کن
زردی ام از تو، سرخی ات از من
خالی از سالها هراسم کن
درود بر مهربانو پوربافرانی گرانقدر
و چه نام زیبایی ست این الهه سرخ
و زیباتر
درد و دل کردن با آن
چارپاره ی بسیار زیبایی خواندم
و انتظاری جز این از این قلم هم نمی رفت
دم شما گرم
و پیشاپیش نوروزتان خجسته
و امید که سال نو
سال پُر خیر و برکتی برای شما و خانواده ی گران ارج تان و همچنین تمام ایرانیان باشد