نفس های آخرِ اردیبهشت است
و من با حال و هوایی که از عکس ها عاریه می گیرم
از بیرون ستاره ام
و از درون سیاهچاله ای که زندگی را
در مَکِشِ گردابش هضم می کند
97/2/24
نفس های آخرِ اردیبهشت است
و من با حال و هوایی که از عکس ها عاریه می گیرم
از بیرون ستاره ام
و از درون سیاهچاله ای که زندگی را
در مَکِشِ گردابش هضم می کند
97/2/24
تو بارانی شدی
و من به جای چتر شدن
به این اندیشیدم که در تو غرق شوم
چرا که نه جرأت، نه جسارت ،.. که سعادت می خواهد
ریزشِ یک کوه
گریه ی یک مرد را
به تماشا نشستن!
97/2/23
کاش روزی از خواب بپرم
کاش روزی مرا بیدار کنند
کاش روزی کسی بیاید و بگوید: همه چیز فقط یک شوخی بود
کاش روزی کسی اشاره کند به دوربینی که پشت ابرهاست
و من با کفِ دست به پیشانی ام بکوبم
و از خنده ریسه رَوَم
کاش، "ای کاش ها" ته بکشند
و من خاکستری شوم همرقصِ باد
مگر من چه می خواستم که اکنون مستحقِ روزمرِّگی... نه... سزاوارِ روز_مرْگی ام؟!
من که به پروانه بودن، درخت بودن، سنگ بودن
من که به کوچک بودن راضی تر بودم
تا به اشرف بودن، به انسان بودن!
97/1/19
چه پیله ها،.. پروانه
چه شن ها،.. مروارید
و چه زغال ها،.. الماس نشدند
تا تو به تصمیمِ دوست داشتنم برسی
و به این نتیجه،.. که سحرگاهِ گیسوانم
یادگارِ شب های بیشماری ست
که آمدنت را انتظار کشیدم!
و حیف! من خودم نیستم..
یک تراژدی ام که بی هوا
در آغاز سرخوشی هایت اتفاق افتاد...
می نویسم
به تو می اندیشم
واژه ها در سرم رژه می روند
و این شروع یک جنگ است
میان عقل و دل!
عجب روزگاریست!
دیگر بین ما چیزی برای قسمت کردن نمانده است جز ...
یک مشت سکوت!
و من خودِ گمشده ام را
نه در صفحه ی آگهیِ روزنامه ی عصر
و نه زیرِ پوستِ شهری که سرطان گرفته است...
نه در اخبار و خیابان و صف های شلوغ
و نه در محراب چشمهای تو...
که لابلای ورق های مچاله ی رُمانی که قهرمان ندارد
و بین واژه های از قلم افتاده ی شعرهای بی مخاطب،.. جستجو می کنم
من شاید در چندمین بیتِ یک شعرِ بیات
یا پشتِ سایه روشنِ یک شاهکار،.. گُم...
و یا شاید کنجِ کافه های تنهایی
در قهوه ای لایت با شکلاتی تلخ،.. حل شده باشم
من شاید انتهای تیتراژِ یک درامِ آبکی،.. ندیده...
یا در نواخت های آکاردئونِ یک روشندل،...
کنج خیابان عریضِ عصرهایت،.. نشنیده مانده باشم
من اما هر کجا جا مانده باشم
بی شک آنجا
ردّی از زخم،.. از حقارت،.. از تو... نخواهد بود!
بیا حسابمان را با هم صاف کنیم
من اعتراف نگاه تو را نشنیده می گیرم
تو صحنه ی سکوت مرا ندیده بگیر...
پرده با نسیم، والتس می رود
من با تصویر تو
و تو با رویای کسی شاید در هیچ کجا...
کاش می دانستی برای مُردن
تنها،.. نگاه به تو از این زاویه، کافیست
کاش می دانستی چقدر دلم می خواهد بلند شوم
تو را کنار بکشم
پنجره را ببندم
و رحم کنم به دلِ یک شهر!
اما حیف!
حیف این زاویه آنقدر دلباز است
که می شود از آن به بی نهایت رسید
و جهانی را فدای گوشه گوشه ی آن کرد.
97/3/1
به من می گفت: "مریض"!
و من افسوس می خوردم که چرا هیچ وقت
دست کم در جمع همکارانش
او را "دکتر" صدا نزدم!
وقتی نمی توانم خودم را با طناب تو در چاه آرزو بیندازم...
وقتی جرآت ندارم از سقف رویاهایت حلق آویز شوم...
وقتی فرصت ندارم "دوستت دارم" را آنطور که می شناسی معنا کنم...
بگذار با اندیشه های مارسل پروست خودم را تسکین یا اصلا "تو بگو" فریب دهم؛...
که شادی برای بدن مفید است و رنج باعث گسترش اندیشه است...
که زندگی با خاطرات یک نفر، بیش از زیستن با خودش لذت دارد...
که یک فنجان تنهایی، پشت پنجره ی کافه ای که بی تفاوتیِ خیابان را قاب می گیرد، دلپسندتر از نشستن با تو دورِ میزهای موقتی ست.
آری!... بگذار بی سلیقه باشم. بگذار نفهم بمانم. بگذار در خواب ببینمت.
بگذار به بهانه های ناچیزِ زندگی بیاویزم...
به همین هیاهوی کودکانه ی ماندگار، به همین آسودگی، همین تظاهر، همین فقرِ حضورت!
شاید دروغ باشد اما،...
تنهایی ام آنقدر وسیع است...
که آنرا به ثروتِ آغوشت ترجیح می دهم.
97/2/31
به من خرده نگیر اگر این همه خودم نیستم. اگر این همه مصنوعی هستم. این همه دور...این همه بی تفاوت...
آخر تو نمی دانی!
ما با هم فرق داریم. تو سفیدی من سیاه. تو آتشی من آب. تو دری من دیوار. ما با هم اندازه ی قدمهایی که نزدیم، خیال هایی که نبافتیم، خواب هایی که ندیدیم، فرق داریم.
ما اندازه ی هم نیستیم! آنقدر که شاعر هم تأیید می کند: دستم نمی رسد به بلندای چیدنت...
این است که وقتی نامم عطر نفس های تو را می گیرد، دعا می کنم کر باشم، و وقتی پلک می زنی، کور! این است که همه چیز را لگدمال می کنم، و همه پُل ها را خراب، بی آنکه پشت سرم را نیم نگاهی بیندازم. این است که تبر می شود قاتل دسته اش!
آخر تو نمی دانی!
من طوری در هزارتوی روزمرگی غرقم که هیچ غواصی نمی تواند مرا از ژرفای آن بیرون بکشد.
من طوری به دست و پای زندگی پیچیده ام که مرگ هم از من فاصله می گیرد.
می دانی؟... تو باید می رفتی. باید پر می کشیدی. باید دل به دریا می زدی تا بزرگ شوی. تا مثل من اسیر سلول های بی دیوار، مثل من یاخته نباشی. تو باید خودت می ماندی. باید می رفتی که برایم زنده بمانی!
تو مال هیچ کجا نیستی. نه عطرت، نه نگاهت، نه صدایت، نه هیچ کدام از اجزاء وجودت به این جا نمی ماند. تو اهل ناکجاآبادی. به طبیعتی می مانی که پای هیچ بشری به آن نرسیده است.
نه فکر نکن که من تصور می کنم تو از تبار مریم عذرا هستی. اتفاقا خبر دارم چقدر کنار حوض های نقاشی، با نسیم معاشقه می کنی و چگونه دل شقایق را با خنده هایت آتش می زنی.
اما موضوع این است که تو کسِ دیگری هستی. کسی که مثل هیچ کس نیست! و من نمی خواهم در کسی که مثل هیچ کس نیست، حل بشوم.
پس مرا با دلتنگی ام رها کن. و با اشک هایی که هیچگاه سرانگشت تو را لمس نخواهند کرد.
خرده نگیر اگر "دوستت دارم" ها را بی جواب می گذارم.
کنار بیا و بپذیر؛ ما هرچه از هم دورتر، به هم نزدیکتر!
1397/2/30
بگیر دستِ مرا، بی خیالِ عقربه ها
که جان به در ببریم از جهانِ بی رویا
مرا بخواه، نه فردا!.. نه بعدها!.. حالا..!
که زهرِ نقد به از شهدِ نسیه معمولاً
جنون بهانه نمی خواهد، ارتکابم کن
در آفتابت اگر ذره ام، حسابم کن
به عامیانه ترین واژه ها خطابم کن
چه سود از این همه لفظِ-قلم سخن گفتن؟
مثل سیبی که سرخی اش دلبر،.. دلش اما قلمروِ کِرم است
مثل هر کس که آشنامان بود،.. در حقیقت ولی غریبه-پرست
یا سبُک مغزهای کانفوُرمیست،.. تابعِ بادهای بالادست
جشنِ بالماسکه بود زندگی ات،.. ازدحامِ نقاب پشتِ نقاب
نه ذوقِ پیشِ تو ماندن، نه راهِ پس دارم
نه بالِ پرزدن از کنجِ این قفس دارم
نه صبرِ معجزه دیگر، نه حالِ ذکر و دعا
نه اشتیاق بر این بودنِ عبث دارم
نگو که دردِ تو رفعِ عذابِ ماهی هاست
که گندِ آب، همان اعتصابِ ماهی هاست!
نگیر قدِّ دلم را در این مساحتِ تنگ
هنوز وسعتِ دریا، سرابِ ماهی هاست
من، تو، بهااار، نم نمِ باران،.. پیاده رو
شب، عطرِ قهوه، چشمکِ یک تابلوی نئون
نجوای رود، باله ی گل، پرسه ی نسیم
رقصیدن خیااال، به ریتمِ آکاردئون
من! عاشقِ تمامِ جهان را قدم زدن
همپای قصه های تو، در کفش های جیر
تو! با تمامِ حوصله، بی چتر، پا به پام..
در سایه سارِ اَمنِ تو طِی می شود مسیر