گُل از گُلت نشکفت از دوباره-دیدنِ مان
نگو که آمده فصلِ به-سر-رسیدنِ مان
نگو که با تبر و تیغ و تیشه همدستی
که ریشه کَن شود از بیخ، قد-کشیدنِ مان
نگو!.. بهانه نیاور!.. سکوت، خود گویاست-
هم از نگفتن و هم حرف-ناشنیدنِ مان
به خنده ای بگشا در به آشتی، حیف است-
که وقتِ مانده شود صرفِ لب-گزیدنِ مان
چه تُرشرو شده ای در لباسِ لیمویی!
خدا کند برسد فصلِ بوسه-چیدنِ مان
خدا کند برَوَد از خیالِ مضطربت
بهانه ای که می اندازد از تپیدنِ مان
چه شد پس، از غمِ این روزگارِ سرد و مریض-
به سمتِ هم، پیِ مرهم، چُنان-دویدنِ مان؟!
چه شد، چگونه چنین بی اراده پژمُردیم-
که نیست فاصله تا لحظه ی تکیدنِ مان؟!
تنیده ایم به هم، بیش و کم، چنان پیچک
که مُردن است سرانجامِ دل-بُریدنِ مان
بیا به هم برسیم، از هر آنچه آشفتیم-
دری بیاب به آغوشِ آرمیدنِ مان
