هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

گُل از گُلت نشکفت از دوباره-دیدنِ مان

نگو که آمده فصلِ به-سر-رسیدنِ مان

 

نگو که با تبر و تیغ و تیشه همدستی

که ریشه کَن شود از بیخ، قد-کشیدنِ مان

 

نگو!.. بهانه نیاور!.. سکوت، خود گویاست-

هم از نگفتن و هم حرف-ناشنیدنِ مان

 

به خنده ای بگشا در به آشتی، حیف است-

که وقتِ مانده شود صرفِ لب-گزیدنِ مان

 

چه تُرشرو شده ای در لباسِ لیمویی!

خدا کند برسد فصلِ بوسه-چیدنِ مان

 

خدا کند برَوَد از خیالِ مضطربت

بهانه ای که می اندازد از تپیدنِ مان

 

چه شد پس، از غمِ این روزگارِ سرد و مریض-

به سمتِ هم، پیِ مرهم، چُنان-دویدنِ مان؟!

 

چه شد، چگونه چنین بی اراده پژمُردیم-

که نیست فاصله تا لحظه ی تکیدنِ مان؟!

 

تنیده ایم به هم، بیش و کم، چنان پیچک

که مُردن است سرانجامِ دل-بُریدنِ مان

 

بیا به هم برسیم، از هر آنچه آشفتیم-

دری بیاب به آغوشِ آرمیدنِ مان

 

 

 

 

نظرات  (۱)

بسیار زیبا و سرشار از احساس 
دستمریزاد 
همواره شاعر بمانید 
🌷🌷🌷

پاسخ:
سپاس از لطفتون
بزرگوارید🙏🌹
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">