هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

۱۴۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است

بیا حسابمان را با هم صاف کنیم

من اعتراف نگاه تو را نشنیده می گیرم

تو صحنه ی سکوت مرا ندیده بگیر...

 

 

پرده با نسیم، والتس می رود

من با تصویر تو

و تو با رویای کسی شاید در هیچ کجا...

کاش می دانستی برای مُردن

تنها،.. نگاه به تو از این زاویه، کافیست

کاش می دانستی چقدر دلم می خواهد بلند شوم

تو را کنار بکشم

پنجره را ببندم

و رحم کنم به دلِ یک شهر!

اما حیف!

حیف این زاویه آنقدر دلباز است

که می شود از آن به بی نهایت رسید

و جهانی را فدای گوشه گوشه ی آن کرد.

 

97/3/1

بگیر دستِ مرا، بی خیالِ عقربه ها

که جان به در ببریم از جهانِ بی رویا

مرا بخواه، نه فردا!.. نه بعدها!.. حالا..!

که زهرِ نقد به از شهدِ نسیه معمولاً

 

جنون بهانه نمی خواهد، ارتکابم کن

در آفتابت اگر ذره ام، حسابم کن

به عامیانه ترین واژه ها خطابم کن

چه سود از این همه لفظِ-قلم سخن گفتن؟

مثل سیبی که سرخی اش دلبر،.. دلش اما قلمروِ کِرم است

مثل هر کس که آشنامان بود،.. در حقیقت ولی غریبه-پرست

یا سبُک مغزهای کانفوُرمیست،.. تابعِ بادهای بالادست

جشنِ بالماسکه بود زندگی ات،.. ازدحامِ نقاب پشتِ نقاب

نه ذوقِ پیشِ تو ماندن، نه راهِ پس دارم

نه بالِ پرزدن از کنجِ این قفس دارم

 

نه صبرِ معجزه دیگر، نه حالِ ذکر و دعا

نه اشتیاق بر این بودنِ عبث دارم

نگو که دردِ تو رفعِ عذابِ ماهی هاست

که گندِ آب، همان اعتصابِ ماهی هاست!

 

نگیر قدِّ دلم را در این مساحتِ تنگ

هنوز وسعتِ دریا، سرابِ ماهی هاست

من، تو، بهااار، نم نمِ باران،.. پیاده رو

شب، عطرِ قهوه، چشمکِ یک تابلوی نئون

نجوای رود، باله ی گل، پرسه ی نسیم

رقصیدن خیااال، به ریتمِ آکاردئون

 

من! عاشقِ تمامِ جهان را قدم زدن

همپای قصه های تو، در کفش های جیر

تو! با تمامِ حوصله، بی چتر، پا به پام..

در سایه سارِ اَمنِ تو طِی می شود مسیر

رسید قصه به آخر؛ خدا..، خداحافظ

چه لُکنتی، تُپُقی؟ کو؟!.. بیا!، خدااا..حااا..فظ..

 

خبر رسید که چیزی نمانده از عشقت

به هیچ دل بسِپارم چرا؟.. خداحافظ

بیزارم از هر روز و شب، یکریز باریدن

تصویرِ کمرنگِ تو را در ذهنِ خود دیدن

با چشمهای خیس، شب را تا سحَر کردن

محضِ تو را در خواب دیدن، گاه خوابیدن

 

بیزارم از چشم انتظاری های بی پایان

اردیبهشتی مملو از دلتنگیِ آبان

از نوشداروهای بعد از مرگِ سهرابم

از دردهای مانده تا امروز، بی درمان

نمُردَم از غمِ آدم شدن؛ نه اینکه نخواهم!

که عشق، دستِ مرا می فشُرد از سرِ تسکین

 

که عشق، معجزه ای بود بلکه تاب بیارم-

زوالِ نم نمِ خود را در این حیاتِ نمادین!

تنیده ایم به هم، بیش و کم، چنان پیچک

که مُردن است سرانجامِ دل-بُریدنِ مان

 

بیا به هم برسیم، از هر آنچه آشفتیم-

دری بیاب به آغوشِ آرمیدنِ مان

بی تو ورق می خورد این هفته هم .......... می گذرد زندگی ام بیش و کم

می گذرد هرچه مرا پیر کرد .......... هرچه مرا از هَوَست سیر کرد

می رود این حالِ به هم ریخته ......... حالِ به سرمایِ تو آمیخته

می گذرد دوره ی خاموشی ات .......... ترسِ غم انگیزِ فراموشی ات

می رود از خاطرم این روزها .......... هر چه که ماندَه ست از این غم به جا

من یک زنم! یک قصه ی بی قهرمان!؛ اینجا-

هر روز می سازند از "زن" اقتباسی تلخ

 

من زخمیِ برداشتهای سطحیِ شهرم

قبل از جنایت می کُشد من را قصاصی تلخ

 

عبور می کنم از تو

به مقصدی که نشاید...

به جُرمِ بستنِ این دل

به آنچه "منع و نباید"

 

عبور می کنم از تو

به احترامِ خُدامان

که بی خیال گذشت از

کنارِ دغدغه هامان