از تاریخ، سهمی نمی خواهم؛
برای من
همین بس است
که نامم مدتی
بر جغرافیای لبانت
زندگی کند
از تاریخ، سهمی نمی خواهم؛
برای من
همین بس است
که نامم مدتی
بر جغرافیای لبانت
زندگی کند
به چراغ های خاموشتان می خندم
که تیره-بختیِ من
از روشن-بینیِ هولناکی است
که قواره ی چشم هایتان نمی شود
به جز حضورِ تو در هستی ام که حرف ندارد
جهانِ باخته، پیشامدی شگرف ندارد
درختِ ریشه دوانیده زیرِ سایه ی عشقم
اگر بلوطیِ موهام ردِّ برف ندارد
فصل دارد پوست می اندازد،.. بی ثمر
و هنوز از تَوَرُّقِ لحظه ها
کلمه ای نیافته ام
که به اندازه ی "جُرأت" دلخواهم باشد
و به اندازه ی "دلتنگی"
بر جرأتم در شکستنِ قوانین بیفزاید
اگرچه در پیِ مروارید
هنوز در خَمِ یک رودم
به سمتِ گمشده ام یک عمر
چه راه ها که نپِیمودم
چه راه ها که پس از نیمه
چه جاده ها که پس از پایان
نه سمتِ اَمنِ جهان می رفت
نه می رسید به مقصودم
غریبه بودم و بی مورد
و بی ستاره ترین ماهیِ سیاهِ آبهای فراموشی
که دوستی ام،.. با دو غوکِ نارس و نامربوط،
حوالیِ نبوغِ اُرگانیزمِ جمعیِ گُلسنگ
و..، عطوفتِ غریزیِ رویش،
تمامِ حشر و نشرِ اجتماعیِ من بود در نهایتِ تنهایی
حجمِ اندوه کمی بیشتر از ظرفم بود
خواستم سر نرود روی جهان، جاری شد
بغض، از حنجره تا خانه ی چشمانم را
سخت پیمود اگر چشمه ی قَهّاری شد
گفته بودید دچارید به بی حوصلگی
تا که ابری نشود حالِ من از دستِ شما
مقصدِ چشمه ی من پهنه ی دریاست ولی
چه کنم خورده سرِ راه به بن بستِ شما
باز بر رُخسارِ رنجورِ خیالم طرحِ لبخندیست
از گمانی دیرپا، تصویرِ موهومی
رو به من آورده امّیدِ بهاری تازه را چندیست
باز هم در بغل گرفته مرا
بازوانِ نحیفِ تنهایی
قانعم کرده اند زن یعنی
غزلی با ردیفِ تنهایی
کسی آمد کمی مرا فهمید
کسی از نهرِ شوق آبم داد
هرکسی بخشی از مرا پُر کرد
نشد اما حریفِ تنهایی
باید سری به روی بدن باشد
تا دارِتان مناسبِ من باشد
با این زبانِ سرخِ حقیقت-گو
سر مانده تا فدای وطن باشد؟
سال هاست
بر کرانه ی سکوت
پای دشتِ انتظار
نبشِ کوچه ی صبوری و دعا،.. نشسته ام
سال هاست
محضِ اشتیاقِ پَر گشودنت به بازگشت
کنجِ بالِ هر پرنده ی مهاجری،.. دخیل بسته ام
طبعِ پُرحوصله ام با همه جوشید اما
قلم انگار فقط حالِ مرا می فهمد
بزرخِ ذهنِ مرا هیچ نفهمید و گذشت
هر کسی گفت که احوالِ مرا می فهمد
غم-سُراییِ من از فرطِ هنرمندی نیست
واژه سنگ است و من آن برکه ی از خود بیخود
شعر اگر با همه زیباییِ خود بیهودَه ست
غیر از آن چیست که امثالِ مرا می فهمد؟
باز باید دوباره کَنده شود
برگی از سررسیدِ زندگی ام
سَقِّ دنیا سیاه بود و نشد
پیشِ من، روسفید، زندگی ام
سی و شش تا بهار مُرد و گذشت
این زمستان هنوز پابرجاست
رُسِ من را کشید یخبندان
از خودم هم رمید، زندگی ام