هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سپید» ثبت شده است

از تاریخ، سهمی نمی خواهم؛

برای من

همین بس است

که نامم مدتی

بر جغرافیای لبانت

زندگی کند

 

به چراغ های خاموشتان می خندم

که تیره-بختیِ من

از روشن-بینیِ هولناکی است

که قواره ی چشم هایتان نمی شود

فصل دارد پوست می اندازد،.. بی ثمر

و هنوز از تَوَرُّقِ لحظه ها

کلمه ای نیافته ام

که به اندازه ی "جُرأت" دلخواهم باشد

و به اندازه ی "دلتنگی"

بر جرأتم در شکستنِ قوانین بیفزاید

 

بیهوده تقلا نکن!

هر چقدر هم مرا "شیرین" صدا بزنی

نه طعمِ بوسه های من فرقی خواهد کرد

نه کامِ روزگارِ تو

 

پی نوشت: عکس و شیرینی ها (کوکی ها) یِ موجود در عکس کار بنده است :)

 

وقتی نمی توانم خودم را با طناب تو در چاه آرزو بیندازم...

وقتی جرآت ندارم از سقف رویاهایت حلق آویز شوم...

وقتی فرصت ندارم "دوستت دارم" را آنطور که می شناسی معنا کنم...

بگذار با اندیشه های مارسل پروست خودم را تسکین یا اصلا "تو بگو" فریب دهم؛...

که شادی برای بدن مفید است و رنج باعث گسترش اندیشه است...

که زندگی با خاطرات یک نفر، بیش از زیستن با خودش لذت دارد...

که یک فنجان تنهایی، پشت پنجره ی کافه ای که بی تفاوتیِ خیابان را قاب می گیرد، دلپسندتر از نشستن با تو دورِ میزهای موقتی ست.

آری!... بگذار بی سلیقه باشم. بگذار نفهم بمانم. بگذار در خواب ببینمت.

بگذار به بهانه های ناچیزِ زندگی بیاویزم...

به همین هیاهوی کودکانه ی ماندگار، به همین آسودگی، همین تظاهر، همین فقرِ حضورت!

شاید دروغ باشد اما،...

 تنهایی ام آنقدر وسیع است...

که آنرا به ثروتِ آغوشت ترجیح می دهم.

 

97/2/31