هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

 

وقتی دلت از عشق، سهمِ کمتری دارد
بر شاخه ی اندوه، باغت نوبری دارد

حال و هوایت رنگِ پاییز است، انگاری-
مرداد هم باشد درونش آذری دارد

غرقِ کسالت می شوی آن روزها، انگار
در خود زمین افشانه ی خواب آوری دارد

 

ساعات روزت بی فروغ و ابری و تار است
خورشید هم با تو سرِ خیره سری دارد


بغضی فضای سینه ات را تنگ می گیرد
انگار سمتِ عقده ها قلبت دری دارد

 

با یک قُوای تازه هر دَم رنج می تازد-

تا استخوان، گویی که با خود لشکری دارد

 

یک لحظه نجوا می کنی: با غم مدارا کن
شاید خدایت نقشه های دیگری دارد

 

در لحظه ای دیگر لبت لبریزِ کفران است
گویی فضا در خود نسیمِ کافری دارد

 

سرد و سَتَروَن می شوی وقتی به غیر از تو
در سینه، ابراهیمِ قلبت هاجری دارد

دنیا شبیه شوره زاری هرز و بیروح است
وقتی که زن در سینه قلبِ پَرپَری دارد

 

 

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">