وقتی دلت از عشق، سهمِ کمتری دارد
بر شاخه ی اندوه، باغت نوبری دارد
حال و هوایت رنگِ پاییز است، انگاری-
مرداد هم باشد درونش آذری دارد
غرقِ کسالت می شوی آن روزها، انگار
در خود زمین افشانه ی خواب آوری دارد
ساعات روزت بی فروغ و ابری و تار است
خورشید هم با تو سرِ خیره سری دارد
بغضی فضای سینه ات را تنگ می گیرد
انگار سمتِ عقده ها قلبت دری دارد
با یک قُوای تازه هر دَم رنج می تازد-
تا استخوان، گویی که با خود لشکری دارد
یک لحظه نجوا می کنی: با غم مدارا کن
شاید خدایت نقشه های دیگری دارد
در لحظه ای دیگر لبت لبریزِ کفران است
گویی فضا در خود نسیمِ کافری دارد
سرد و سَتَروَن می شوی وقتی به غیر از تو
در سینه، ابراهیمِ قلبت هاجری دارد
دنیا شبیه شوره زاری هرز و بیروح است
وقتی که زن در سینه قلبِ پَرپَری دارد