هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زن» ثبت شده است

به چراغ های خاموشتان می خندم

که تیره-بختیِ من

از روشن-بینیِ هولناکی است

که قواره ی چشم هایتان نمی شود

باز هم در بغل گرفته مرا

بازوانِ نحیفِ تنهایی

قانعم کرده اند زن یعنی

غزلی با ردیفِ تنهایی

 

کسی آمد کمی مرا فهمید

کسی از نهرِ شوق آبم داد

هرکسی بخشی از مرا پُر کرد

نشد اما حریفِ تنهایی

باید سری به روی بدن باشد

تا دارِتان مناسبِ من باشد

 

با این زبانِ سرخِ حقیقت-گو

سر مانده تا فدای وطن باشد؟

 

پرسیدم: از چه جور زنی خوشت میاد؟

چشماش و تنگ کرد و گفت: از همه زن ها

با تعجعب نگاش کردم و گفتم: مگه میشه؟ بالاخره هر کسی یه ایده آل هایی داره

جواب داد: زن کالا یا روش یا بخشی از زندگی نیست که بخوام براش ایده آل در نظر بگیرم

پرسیدم: پس تعریفت از زن چیه؟

همونطور که به پشتی صندلیش تکیه داده بود به سمتم چرخید و گفت: زن خود زندگیه، خود منه. زن نباشه منم نیستم

 

متن کامل در ادامه ی مطلب

 

 

مادر می گفت: این وَرِ آب

پدر می گفت: آن وَرِ آب

و این گونه

خانه ی ما

همیشه روی آب بود!

 

پ ن: بخش انتهایی موزیک ویدیو ی خونه ی ما با صدای مرجان فرساد
مدت زمان: 53 ثانیه

 

هستی، ولی نگاهِ تو از شوق، خالی اَست

هستی، ولی حواسِ دلت جای دیگریست

گفتی به چشمت، آب ِحیاتم ولی هنوز

آن چشمِ تشنه، غرقِ تماشای دیگریست

مثل سیبی که سرخی اش دلبر،.. دلش اما قلمروِ کِرم است

مثل هر کس که آشنامان بود،.. در حقیقت ولی غریبه-پرست

یا سبُک مغزهای کانفوُرمیست،.. تابعِ بادهای بالادست

جشنِ بالماسکه بود زندگی ات،.. ازدحامِ نقاب پشتِ نقاب

بی تو ورق می خورد این هفته هم .......... می گذرد زندگی ام بیش و کم

می گذرد هرچه مرا پیر کرد .......... هرچه مرا از هَوَست سیر کرد

می رود این حالِ به هم ریخته ......... حالِ به سرمایِ تو آمیخته

می گذرد دوره ی خاموشی ات .......... ترسِ غم انگیزِ فراموشی ات

می رود از خاطرم این روزها .......... هر چه که ماندَه ست از این غم به جا