هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انسان» ثبت شده است

به چراغ های خاموشتان می خندم

که تیره-بختیِ من

از روشن-بینیِ هولناکی است

که قواره ی چشم هایتان نمی شود

کاش روزی از خواب بپرم

کاش روزی مرا بیدار کنند

کاش روزی کسی بیاید و بگوید: همه چیز فقط یک شوخی بود

کاش روزی کسی اشاره کند به دوربینی که پشت ابرهاست

و من با کفِ دست به پیشانی ام بکوبم

و از خنده ریسه رَوَم

کاش، "ای کاش ها" ته بکشند

و من خاکستری شوم همرقصِ باد

مگر من چه می خواستم که اکنون مستحقِ روزمرِّگی... نه... سزاوارِ روز_مرْگی ام؟!

من که به پروانه بودن، درخت بودن، سنگ بودن

من که به کوچک بودن راضی تر بودم

تا به اشرف بودن، به انسان بودن!

 

97/1/19

 

 

مثل سیبی که سرخی اش دلبر،.. دلش اما قلمروِ کِرم است

مثل هر کس که آشنامان بود،.. در حقیقت ولی غریبه-پرست

یا سبُک مغزهای کانفوُرمیست،.. تابعِ بادهای بالادست

جشنِ بالماسکه بود زندگی ات،.. ازدحامِ نقاب پشتِ نقاب