هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

۲۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر نو» ثبت شده است

من، تو، بهااار، نم نمِ باران،.. پیاده رو

شب، عطرِ قهوه، چشمکِ یک تابلوی نئون

نجوای رود، باله ی گل، پرسه ی نسیم

رقصیدن خیااال، به ریتمِ آکاردئون

 

من! عاشقِ تمامِ جهان را قدم زدن

همپای قصه های تو، در کفش های جیر

تو! با تمامِ حوصله، بی چتر، پا به پام..

در سایه سارِ اَمنِ تو طِی می شود مسیر

رسید قصه به آخر؛ خدا..، خداحافظ

چه لُکنتی، تُپُقی؟ کو؟!.. بیا!، خدااا..حااا..فظ..

 

خبر رسید که چیزی نمانده از عشقت

به هیچ دل بسِپارم چرا؟.. خداحافظ

بیزارم از هر روز و شب، یکریز باریدن

تصویرِ کمرنگِ تو را در ذهنِ خود دیدن

با چشمهای خیس، شب را تا سحَر کردن

محضِ تو را در خواب دیدن، گاه خوابیدن

 

بیزارم از چشم انتظاری های بی پایان

اردیبهشتی مملو از دلتنگیِ آبان

از نوشداروهای بعد از مرگِ سهرابم

از دردهای مانده تا امروز، بی درمان

راه، از نیمه گذشت

و چه از، این بهتر

که به پایانِ سفر نزدیکم

من که در جنبشِِ بیهودگی ام غوطه ورم

من که در عرصه ی خورشید، شبی تاریکم

نمُردَم از غمِ آدم شدن؛ نه اینکه نخواهم!

که عشق، دستِ مرا می فشُرد از سرِ تسکین

 

که عشق، معجزه ای بود بلکه تاب بیارم-

زوالِ نم نمِ خود را در این حیاتِ نمادین!

 

پروردگارِ خویشتن-داری شدم از بس
پیوسته رنجیدم ولی دم برنیاوردم
پیش از تو، پیش از عشق، قلبم سنگِ سردی بود
با تو، چنان پروانه گِردِ شعله می گردم