گرچه اینجا سرد است
و از آزارِ زمستانِ زمان
دشتِ اندیشه ی آدم، شده چون
شوره زاری بی جان،..
گرچه آبادیِ دلها شده همسنگِ کویر
و سرشتِ بشر است-
به جهالت زنجیر،..
بذر مِهرِ من و تو اما باز
می شکافد دلِ یخبندان را
می دمد از دلمان سبزتر از هرچه بهار
باوری از گُل و پروانه و ریحان،.. سرشار
