هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چهارپاره» ثبت شده است

 

حجمِ اندوه کمی بیشتر از ظرفم بود

خواستم سر نرود روی جهان، جاری شد

بغض، از حنجره تا خانه ی چشمانم را

سخت پیمود اگر چشمه ی قَهّاری شد

 

گفته بودید دچارید به بی حوصلگی

تا که ابری نشود حالِ من از دستِ شما

مقصدِ چشمه ی من پهنه ی دریاست ولی

چه  کنم خورده سرِ راه به بن بستِ شما

 

عبور می کنم از تو

به مقصدی که نشاید...

به جُرمِ بستنِ این دل

به آنچه "منع و نباید"

 

عبور می کنم از تو

به احترامِ خُدامان

که بی خیال گذشت از

کنارِ دغدغه هامان

گرچه تنها بهانه ای اما..........من نمی خواهم از تو بنْویسم

تو همان تیشه ای و من، ریشه..........تو همان شعله ای و من، شبنم

 

من نمی خواهمت ولی چه کنم؟..........حلقه ای بر مدارِ کیوانی

روی جغرافیای احساسم..........تو مسیری به هر گلستانی

 

پروردگارِ خویشتن-داری شدم از بس
پیوسته رنجیدم ولی دم برنیاوردم
پیش از تو، پیش از عشق، قلبم سنگِ سردی بود
با تو، چنان پروانه گِردِ شعله می گردم