می نویسم
به تو می اندیشم
واژه ها در سرم رژه می روند
و این شروع یک جنگ است
میان عقل و دل!
می نویسم
به تو می اندیشم
واژه ها در سرم رژه می روند
و این شروع یک جنگ است
میان عقل و دل!
پرده با نسیم، والتس می رود
من با تصویر تو
و تو با رویای کسی شاید در هیچ کجا...
کاش می دانستی برای مُردن
تنها،.. نگاه به تو از این زاویه، کافیست
کاش می دانستی چقدر دلم می خواهد بلند شوم
تو را کنار بکشم
پنجره را ببندم
و رحم کنم به دلِ یک شهر!
اما حیف!
حیف این زاویه آنقدر دلباز است
که می شود از آن به بی نهایت رسید
و جهانی را فدای گوشه گوشه ی آن کرد.
97/3/1
نه ذوقِ پیشِ تو ماندن، نه راهِ پس دارم
نه بالِ پرزدن از کنجِ این قفس دارم
نه صبرِ معجزه دیگر، نه حالِ ذکر و دعا
نه اشتیاق بر این بودنِ عبث دارم