۴۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عاشقانه» ثبت شده است

خداحافظیِ آنتیک

 

داشتم می رفتم که وسطای کوچه دیدمش. از پشت، اول نشناختمش. مخصوصا با اون پالتوی بلند و اون چمدون بزرگ و رنگ و رو رفته و آنتیک، توو دستش. نزدیک تر که شدم از سیم هدفونی که تو گوشش بود و نیم رُخش شناختمش. یه چند سالی یود که واحد روبروی ما زندگی می کرد. تنها و بدون خانواده. برای تحصیل اومده بود شهرمون. گاهی توو فرهنگسراها می دیدمش. گاهی توو لابی. گاهی جاهای دیگه... . خطش خوب بود و گاهی نمایشگاه خط میذاشت. چندباری هم دعوتم کرده بود نمایشگاهش اما یادمه فقط یه بار رفتم که اون هم بخاطر کارهای شخصی خودم، زود برگشتم. پیش اومده بود که یا هم گپ زده بودیم و وقت گذرونده بودیم. کاری یا حرفی بود بهش می گفتم و اون هم دریغ نمی کرد. از اونجا که خانواده م هم میشناختنش و باهاش مشکلی نداشتن، برام شده بود یه دوست خوب یا شاید هم همون برادرِ نداشته م.

 

متن کامل در ادامه ی مطلب

  • ۷
  • نظرات [ ۶ ]

    رستگاران

  • ۳
  • نظرات [ ۶ ]

    بدرقه

    می روم و با خودم، نه فقط  چمدانم، که دلم را نیز خواهم برد

    پشت سرِ "من" آبی نریز... مرا بدرقه نکن...این "عشق" است که می رود!

     

  • ۵
  • نظرات [ ۲ ]

    کاش می شد مبارکم باشد

  • ۴
  • نظرات [ ۹ ]

    زلال

    به من خرده نگیر

    اگر آنقدر زلال نبودم، که زیبایی ات را بازتابانم

    قبل از تو

    دست های زیادی آرامشم را به هم زده اند

    وگرنه این کدورت، این درد

    سالها با من بود

    و در من،...ته نشین

     

     

  • ۱
  • نظرات [ ۵ ]

    پریِ بی پر و بال (برای دخترم صبا)

  • ۲
  • نظرات [ ۵ ]

    اینجا زمین است

    آمدم لحظه را زندگی کنم

    آمدم خیال ببافم با تو

    با تویی که در خیال منی، بی خیالِ من

     

    آمدم شعرت کنم، بخوانمت

    آمدم ریشه باشم و گره بزنم سرخ را به سبز

    و تو گفتی: ببُر

     

    و بریدم

    یوسف ندیده، انگشتم را

    صدایم را

    امیدم را

    و دلی که دیگر جای سالم نداشت

    از بس

    از او بریده بودند

    و بریده بود از همه چیز!...

     

    می دانم

    پزشکی نیست که تخصصش فراموشی باشد

    و معدنی که سنگِ صبور استخراج کند

    می دانم

    جایی نیست که یک مشت شعر بدهی

    و یک سبد انگور تحویل بگیری

     

    اینجا زمین است

    و همه چیزش روی هواست

     

     

    من اما

    دیگر دل نخواهم سپرد

    که یادم می ماند

    اینجا همه مسافرند و گذرا

    همچون ابرهای بهار

     

    یک عصر می آیند

    بارشان را سبک می کنند

    می روند

    و تو را جا می گذارند

    با اِوِرستی بر دوش...

     

     

  • ۴
  • نظرات [ ۷ ]

    بیداری

    بخشی از ما هرگز به خواب نمی رود!

    نه با وعظ

    نه با الکل

    نه با دود و دم

    و نه با هیچ چیز دیگر...

    بخشی از ما همیشه بیدار است

    بخشی که متعلق به کسی ست

    که نه آمد

    و نه خواهد آمد!

  • ۱
  • نظرات [ ۴ ]

    مثنوی

    نگاهت، نگاه نبود

    مثنوی بود

    هفتادْ من، حرف داشت!

  • ۱
  • نظرات [ ۳ ]

    مریض

    به من می گفت: "مریض"!

    و من افسوس می خوردم که چرا هیچ وقت

    دست کم در جمع همکارانش

    او را "دکتر" صدا نزدم!

     
    97/2/27
  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]

    رهایی

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]

    جای ماندن نیست

  • ۳
  • نظرات [ ۱ ]

    هذیان

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]

    شبِ شرجی

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]

    تلخ

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]

    دو "بی شباهت"

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]

    ماجرای من و تو

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]

    سبز بمان

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]

    مسافرِ همیشگی

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]

    منم وَ تو وَ صبرها

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]