داشتم می رفتم که وسطای کوچه دیدمش. از پشت، اول نشناختمش. مخصوصا با اون پالتوی بلند و اون چمدون بزرگ و رنگ و رو رفته و آنتیک، توو دستش. نزدیک تر که شدم از سیم هدفونی که تو گوشش بود و نیم رُخش شناختمش. یه چند سالی یود که واحد روبروی ما زندگی می کرد. تنها و بدون خانواده. برای تحصیل اومده بود شهرمون. گاهی توو فرهنگسراها می دیدمش. گاهی توو لابی. گاهی جاهای دیگه... . خطش خوب بود و گاهی نمایشگاه خط میذاشت. چندباری هم دعوتم کرده بود نمایشگاهش اما یادمه فقط یه بار رفتم که اون هم بخاطر کارهای شخصی خودم، زود برگشتم. پیش اومده بود که یا هم گپ زده بودیم و وقت گذرونده بودیم. کاری یا حرفی بود بهش می گفتم و اون هم دریغ نمی کرد. از اونجا که خانواده م هم میشناختنش و باهاش مشکلی نداشتن، برام شده بود یه دوست خوب یا شاید هم همون برادرِ نداشته م.

همیشه و در همه حال هدفون توو گوشش بود. می گفت حوصله ی صداهای محیط رو نداره. می گفت نمیذارم گوشهام از صداهای گوشخراش روزمره پر بشن. می گفت نمیذارم گوشهام آلوده بشن.

و حالا.... سرش زیر بود و سلانه سلانه، مثل کسی که باری روی دوشش سنگینی می کنه، پاهاش رو روی آسفالت کوچه می کشید.  قدم هاش انگار از خودش عقب تر بودن. انگار نمی خواستن برن اما یکی به زور می بُردشون.

بهش که رسیدم، به جای اینکه صداش کنم، زدم روو شونه ش. چون می دونستم عادتشه با صدای بلند آهنگ گوش بده. همیشه هم به این عادت بدش ایراد گرفته بودم و مدام بهش گوشزد می کردم که بترس از اون روزی که شنواییت رو از دست بدی. اون هم خیلی خونسرد می گفت: برام مهم نیست. انفاقا ناشنوا بودن توو این دوره زمونه بهتره!

برگشت به سمتم و هدفون و از گوشش درآورد و با یه لبخند کمرنگ گفت: عه. تویی؟... سلاااام.

خندیدم و گفتم: سلام. خوبی؟... چه خبر؟

بعد به چمدونی که توو دستش بود نگاه کردم و ادامه دادم: کجا به سلامتی؟

هول شد و به چمدون نگاهی انداخت و گفت: ....هیچ جا

گفتم: وا... . با این چمدون به این بزرگی، هیچ جا؟

دکمه ی پازِ پِلِیِرش رو زد و سیم هدفون و انداخت روی شونه ش. چمدون رو گذاشت روی زمین و به خودش مسلط شد و گفت: جای خاصی نمیرم. همین دور و برا...

گفتم: همین دور و برا، یعنی همین خیابون های اطراف، یا پارکهای اطراف یا شهرهای اطراف یا شاید هم.....؟!

حرفم رو برید و با اون همه غصه توو نگاهش، خندید و گفت: دیگه بالاتر نرو. وُسع ما به بیشتر از شهرهای اطراف نمیرسه.

گفتم: پس میری سفر!

نگاهش و به زمین دوخت و به نشونه ی «آره» سر تکون داد و گفت: میرم شهر خودمون

نمی تونستم به چشماش نگاه کنم و جنس و رنگِ غصه ش و از نگاهش بخونم، چون مواقعی که چیزی بیش از حد فکرش و مشغول می کرد، به زمین زل میزد، دقیقا برخلاف من که وقتی غصه م زیاد می شد به آسمون خیره می شدم.

لبخندی زدم و گفتم: خیر باشه.سلام به خانواده برسون. به سلامتی بری و برگردی.

نیشخندی زد و گفت: ممنون.

از نیشخندش فهمیدم دردی داره که گفتنی نیست اما انگار دلش میخواد به یکی بگه. به همین خاطر به خودم گفتم: حرف بزن. حرف و کش بده. شاید یخش آب شد و تونستی یه کم سبُکش کنی. دست کم بخاطر کارهایی که تا حالا برات انجام داده.

با همین فکرها دوباره به چمدونش نگاه کردم و گفتم: به این بزرگی!...حالا چی تووش هست؟ حتما کلی سوغات خریدی واسه خانواده

شونه بالا انداخت و گفت: نه.... خالیه.

از تعجب ابروهام بالا رفت و پرسیدم: خالی؟! مگه نمیگی داری میری سفر؟!

گفت: بله...

تعجبم بیشتر شد و پرسیدم: پس این چمدون خالی...!

نذاشت حرفم تموم بشه و گفت: یادگاریه

چیزی نگفتم و اون که فهمیده بود تا کل قضیه رو نفهمم دست بردار نیستم، ادامه داد: قرار بود یه روزی یا یکی برم سفر. اون از چیزای آنتیک خیلی خوشش می اومد ووووو........منم از اون!... یه روز این چمدون رو توو یه آنتیک فروشی دیدم و خریدمش که اگه یه روز باهم رفتیم سفر ازش استفاده کنیم. اما جور نشد و این پیشم موند.... این تنها یادگاریه که ازش دارم. الان هم به عنوان یادگار می برمش که نگهش دارم.

پرسیدم: چرا؟... چرا جور نشد برید؟

مِنّ و مِنّی کرد و گفت: خوب....اون حتی روز تولدم رو هم بهم تبریک نگفت. چه برسه به اینکه بخواد باهام بیاد سفر.

گفتم: چرا آخه؟!....

یه دفعه یادم اومد که من هم بهش تبریک نگفته بودم. خنده ای از سر شرمساری کردم و گفتم: شرمنده من هم یادم رفته بود تولدت رو تبریک بگم. راستی.... تولدت کی بود؟ تابستون بود دیگه؟ درسته؟!

لبخند غمگینی زد و گفت: آره....

خندیدم و گفتم: خوب پس...تولدت مبارک البته با تاخیر

خندید و گفت: عیبی نداره. خیلی از تولدم نگذشته. فقط چند ماه...

کمی جدی شدم و پرسیدم: حالا واقعا تولدت کی بود؟

جواب داد: تقریبا... اوایل مرداد

گفتم: نمی دونم چرا یادم رفته. به هر حال شرمنده....

لبخندی زد و چیزی نگفت

خیلی دلم می خواست بدونم اونی که ازش حرف میزنه کیه؟ چرا من تا حالا نفهمیده بودم؟ چرا من آدم مهم زندگیش رو ندیده بودم؟ به زنهایی که توو زندگیش بودن و من میشناختمشون فکر کردم. هیچ کدوم به چیزی که اون تعریف کرده بود نمی خوردن. اصلا اون داشت از یه خانم حرف میزد یا...؟! آره دیگه. وقتی میگه اون از چیزای آنتیک خوشش میاد و من از اون...غیر از یه خانم کی می تونه باشه؟!

پرسیدم: چرا اون خانم تولدتون رو تبریک نگفت؟... مگه....

حرفم رو برید و گفت: مهم نیست دیگه. گذشته...

بعد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: دیرت نشه. داشتی جایی میرفتی انگار!

نگاهی به ساعتم انداختم و خندیدم و گفتم: نه. هنوز وقت دارم. یه بیست دقیقه ای وقت دارم. با دوستم قرار دارم. یه فروشگاه پیدا کرده که پر از رادیوهای قدیمیه. می دونه من چیزهای قدیمی دوست دارم. قراره بریم اونجا.... شما چی؟ دیرتون نشه؟

خندید و گفت: نه. منم وقت دارم هنوز

گفتم: پس تا سر خیابون با همیم

چمدونش و برداشت و راه افتادیم

نگاهم افتاد به سیم هدفونی که روی شونه ش تاب میخورد

پرسیدم: چی گوش می دادین ؟

اومد جوابم رو بده اما انگار پشیمون شد. ایستاد و چمدون رو دوباره گذاشت زمین.

منم ایستادم.

بعد بدون اینکه جوابی بده، گوشی های هدفون رو از روی شونه ش برداشت و گرفت سمتم و گفت: بذار اول صداش رو کم کنم

گوشی ها رو گرفتم و گذاشتم توو گوشهام و آهنگ رو پِلِی کرد. همون صدای غم آلود همیشگی بود. همونی که همیشه ازش فرار می کردم:

 

همین که دلم با توئه کافیه

نمیخوام بدونم دلت با کیه

من آلودم اما نجاتم نده

که آلوده بودن به تو پاکیه...

 

واست بهترین ها رو میخوام چون

واسه اولین بار فهمیدمت

واسه آخرین بار عاشق شدم

واسه اولین بار بخشیدمت...

 

همونطور که دستام روی گوشی ها بود و نگاهم به اظراف می چرخید و گوش میدادم، یه دفعه نگاهم افتاد بهش و دیدم زل زده به چشمام

همیشه باهاش راحت بودم. انگار که با هم بزرگ شده بودیم. مثل برادرِ نداشته م. اما اون لحظه احساس کردم انگار با یه غریبه طرفم. نگاهش با همیشه فرق داشت. سنگینی نگاهش و حال و هوای اون آهنگ، همه چیز رو عوض کرد!

انگار که برق گرفته باشدم، خیلی سریع گوشی ها رو بهش پس دادم و گفتم: قشنگه

گوشی ها رو گرفت و دکمه ی پاز رو زد و سیم پلیر رو انداخت دور گردنش. چمدون رو برداشت و دوباره راه افتادیم. تا سر خیابون دیگه هیچ کدوم حرفی نزدیم.

سر خیابون از هم خداحافظی کردیم و اون رفت اون دستِ خیابون و من هم برای اولین تاکسی که اومد، دست بلند کردم. توی تاکسی که نشستم، نمی دونم چرا یه دفعه دلم گرفت. داشتم به درخت های خشک دو طرف خیابون که چندتایی برگ زرد به تنشون مونده بود نگاه می کردم و به حرفهایی که بینمون رد و بدل شده بود فکر می کردم، که صدای راننده تاکسی، من و به خودم آورد: خانم اشکالی نداره اگه آهنگ بذارم؟

جواب دادم: نه آقا. مختارید

ضبط ماشین که روشن شد، در کمال تعجب دیدم دوباره همون آهنگه:

 

داری میری از خونه ی آرزو

جدا میشم از تو چه آواره وار

کنارت نمیذارم از زندگیم

برو زندگی کن بذارم کنار...

 

به مقصد که رسیدم از تاکسی پیاده شدم و یه چند قدمی رفتم تا جایی که با نیلوفر قرار گذاشته بودم. چند قدم اون طرف تر یه جوانی ایستاده بود و گوشی تو دستش بود و گرفته بود دم گوشش و ظاهرا داشت آهنگی رو گوش می داد. حس کردم دوباره همون آهنگه. گوشهام رو تیزتر کردم که بشنوم چیه، که یه دفعه دو تا دست از پشت چشمام رو گرفت. از عطری که از اون دستها بلند می شد حدس زدم نیلوفره.

گفتم: نیلوووو!... حداقل وقتی میخوای غافلگیرم کنی یه عطر جدید بزن که نشناسمت

گفت: عه... تو هم که هیچ وقت نمیشه غافلگیرت کرد!

دستاش رو برداشت و چرخیدم به سمتش و روبوسی کردیم و گفتم: تقصیر من چیه؟ عطرت تو رو لو میده

بعد با هم زدیم زیر خنده و راه افتادیم به سمت پاساژی که فروشگاه مدنظر تووش بود.

از پله های پاساژ که پایین می رفتیم ، نیلو همش از اون رادیوهای آنتیک حرف میزد، اما من حواسم به آهنگی بود که صداش از یکی از فروشگاه های پاساژ می اومد و برای چندمین بار، اون روز می شنیدمش:

واست بهترین ها رو می خوام چون

واسه اولین بار فهمیدمت...

همون آهنگ. همون شعر. همون صدا. همون حال عجیب! دوباره احساس کردم دلم گرفت. یاد مکالمه ی سر صبحمون توو کوچه افتادم. یاد اون نگاه متفاوت. یاد اون چند سال گذشته و رفتارها و حرفها و کارهامون. یاد این همه مدت بی توجهی م...

یاد اون جمله که تمام ورق ها رو برام برگردوند: اون از چیزهای آنتیک خوشش می اومد و من هم از اون!

 

پ ن: آهنگ موجود در متن: خونه ی آرزو از استاد معین