بی تو ورق می خورد این هفته هم .......... می گذرد زندگی ام بیش و کم

می گذرد هرچه مرا پیر کرد .......... هرچه مرا از هَوَست سیر کرد

می رود این حالِ به هم ریخته ......... حالِ به سرمایِ تو آمیخته

می گذرد وحشتِ خاموشی ات .......... ترسِ غم انگیزِ فراموشی ات

می رود از ذهنِ من این روزها .......... پس زَدَنت، سفسطه ها، سوزها

دردِ عَقَبگردِ تو و قهرِ من .......... قصه ی بورانِ تو و شهرِ من

هرچه تو را خورْد و مرا خورده بود .......... غصه ی راهی شُدَنَت،.. زودِ زود

می گذرد، می گذرد،.. می رود .......... سیلْ جهان را ببرد،.. می رود!

...

روی لبم اسمِ تو تنها،.. دُرُست! .......... با تو فقط تا تَهِ دنیا،.. دُرُست!

مُرده ام از عشقِ تو، گیرم قبول! .......... از همه کس غیرِ تو سیرم،.. قبول!

دردْ ولی، دردِ نبودِ تو نیست .......... با من اگر عشقْ به سودِ تو نیست

دردِ من از بختِ عقبْ مانده است .......... فاتحه ام را خودِ او خوانده است

...

دردِ من از سردترینْ حال هاست .......... بخت اگر هست بگو،..کو؟ کجاست؟

بخت اگر هست بگو پا شود .......... کاش که زقّومِ تو طوبا شود

بخت اگر هست مرا گرم کن .......... از نَفَسِ داغِ خودت شرم کن

قطبِ مرا در نَفَسَت آب کن .......... کودکِ امیالِ مرا خواب کن

...

بخت اگر هست به دستم بده .......... دستِ خودم نیست که مستم،.. بده

بُطرْ نه، یک پیک، نه یک شات از .......... دستِ کمْ آن،.. لیکوُرِ لبهات،.. از

از همه ی داغ ترین واژه هات .......... آنچه دلم ریخته عمری به پات

از همه ی آنچه هَوَس می کنم؛ .......... سیر شَوَم،.. جانِ تو بَس می کنم

...

سیر شوم؟!.. با تو مگر می شود؟ .......... عشق به اما و اگر..!.. می شود؟

عشق به اما و اگر، دود شد .......... آن همه رویا،.. همه نابود شد

گرچه دلم سوخته، حالم بد است .......... زود برو،.. باز نکن دستْ دست

زود برو،.. باز تَرَحُّم نکن .......... حرفِ مرا لقمه ی مَردُم نکن

تا سرِ من گرمِ غَزَلبازی است .......... تا دلِ بیچاره، خودش راضی است

زود برو، راهِ گُذر بسته نیست .......... پشتِ سرت هم که نخواهم گریست!

...

پشتِ سرت وسوسه را می کُشم .......... صبر نکن،.. فکر نکن ناخوُشم

حالْ مگر بهتر از این می شود؟ .......... جمعِ من و عشق؟!.. ببین می شود؟!

عشقْ اگر در دلِ ما می نشست .......... سِحرِ زمستانْ شُدَنَت می شکست

تیغه ی احساست اگر تیز بود .......... سبز هم از تیره ی پاییز بود

عشقْ کجا بارِ مرا برده است؟ .......... کِی غمِ امثالِ مرا خورده است؟

پشتِ سرِ عشق نخواهم گریست ......... راحت و آسوده برو،.. عشق چیست؟!

...

دستْ از این مُرده بکش، دیر شد .......... شعرِ من از قافیه ات سیر شد

فکرِ مرا هم نکن، آن مِیل مُرد .......... جنگلِ آمالِ مرا سیل بُرد

گرچه بر این فاجعه باید گریست .......... دردْ ولی دردِ نبودِ تو نیست

دردِ من از بودنِ بیروحِ توست .......... آنکه مرا در بِبَرَد،.. نوحِ توست

...

آنکه مرا در بِبَرَد مُرده است .......... حقِّ تنم را چه کسی خورده است؟!

ناجیِ من در قفسِ قصه هاست .......... بخت اگر هست بگو،.. کو؟ کجاست؟

...

بختْ همان ماهیِ لیز است و من .......... دستْخوشِ لرزشِ دست و بدن

بختْ همان گرمیِ آغوشِ توست .......... روشنیِ شعله ی خاموشِ توست

بختْ همانست که در خانه نیست .......... سُفره ی احساسِ تو شاهانه نیست

ترکْ کن این آدمِ بدبخت را .......... عذرِ مُوَجّهْ نکن این تخت را

...

من که تو را دستِ خدا داده ام .......... تا بروی راحت و بی هیچ غم

من که تو را نذرِ خودت کرده ام .......... تا بشود از دلت این غصه کم

پس چه تو را بینِ دو راهی گذاشت؟ .......... از چه دلت این همه تردید داشت؟

قاضیِ این مَحکَمه حالا، خودت! .......... دوست نداری بروی،.. با خودت!

...

باش، ولی بود و نبودت یکیست .......... مردی اگر هست در این خانه کیست؟!

باش، ولی راهِ تو از من جُداست ..........  فاصله ای قدرِ جهان بِینِ ماست

حفظ کن این فاصله را، دور باش .......... باز همان وصله ی ناجور باش

راه نیا با من و تنهایی ام .......... باز بمان آنکه مرا خواست،.. کم

...

خسته ام از سوختن و ساختن .......... کُلِّ خودم را به کَمَت باختن

خسته ام از شکلِ تحمّل شدن .......... زاغِ تو را چوب زدن،.. خُل شدن

از من و یِکریز به هم بافتن .......... از تو و ساکت شُدَنَت پیشِ من

صبر و سکوتی که به لبهای توست .......... این دلِ عاجز، که فقط جای توست

...

صبر اگر حالِ تو را خوب کرد ......... خوبْ مرا خواهرِ ایوب کرد

عشقْ ولی باز مرا کرده کور ......... باش،.. چه با فاصله،.. هرچند دور

باش ولی جانِ خودت مرد باش .......... آنکه مرا وسوسه می کرد باش

پیش من اینقدْر نگو: حیف!،.. کاش! .......... دوست ندارم بروی،.. باش، باش!

...

من اگر از پرت و پلاها پُرَم .......... از تو و خاموشیِ تو دِلخوُرَم

چشمْ به روی تو اگر بسته ام .......... سیر که نه،.. بی رَمَقم، خسته ام

غرقِ اراجیف و جَفَنگَم،.. دُرُست! .......... این همه اما همه از دستِ توست

این همه هذیان، همه حرفِ دل است .......... این دلِ خودباخته، کِی عاقل است؟

...

گفتم از این درد که خالی شوم .......... خالی از این بغضِ خیالی شوم

طعنه زدم باز، که شاید تو را... ......... باش،.. مهم نیست،.. نباید تو را...

دستِ دلم رو شده انگار باز ........... باز تو و خلوت و راز و نیاز

باز تو و این منِ بی تاب و مست .......... تختْ مهم نیست،.. تویی هرچه هست!

 


پ ن: تقدیم به زنانی که دریا کنارشان موج میزند و همچنان تشنه اند...