شتاب کن، بِرَهانم از این سراچه ی ننگین

نشسته ام به اُمیدت، به پای معجزه ننشین

 

من از بهشتْ گذشتم، که همنشینِ تو باشم

تو نیستی و منم شرمسارِ لطفِ شیاطین

 

نَمُردَم از غمِ دنیا، که غمگُسارْ بمیرم

به عشقْ مفتخرم کن در این تنزُّلِ تسکین

 

به اعتبارِ چراغت بِخَر تمامِ شبم را

شبی که شِکل گرفت از سیاهچاله ی تلقین

 

بیا که با تو برویَد دوباره خنده به رویم

ببار و دلهره را از خیالِ باغچه برچین

 

هنوز وردِ زبانِ گزاف و تلخِ عَوامَم

بیا و چترِ دعا شو، میانِ بارشِ نفرین