هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

هزارتوی خیال

اگر شاعری نمی دانی، دست کم یک شعر دلنشین باش!

۵۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اشعار وحیده پوربافرانی» ثبت شده است

به من می گفت: "مریض"!

و من افسوس می خوردم که چرا هیچ وقت

دست کم در جمع همکارانش

او را "دکتر" صدا نزدم!

 
97/2/27

وقتی نمی توانم خودم را با طناب تو در چاه آرزو بیندازم...

وقتی جرآت ندارم از سقف رویاهایت حلق آویز شوم...

وقتی فرصت ندارم "دوستت دارم" را آنطور که می شناسی معنا کنم...

بگذار با اندیشه های مارسل پروست خودم را تسکین یا اصلا "تو بگو" فریب دهم؛...

که شادی برای بدن مفید است و رنج باعث گسترش اندیشه است...

که زندگی با خاطرات یک نفر، بیش از زیستن با خودش لذت دارد...

که یک فنجان تنهایی، پشت پنجره ی کافه ای که بی تفاوتیِ خیابان را قاب می گیرد، دلپسندتر از نشستن با تو دورِ میزهای موقتی ست.

آری!... بگذار بی سلیقه باشم. بگذار نفهم بمانم. بگذار در خواب ببینمت.

بگذار به بهانه های ناچیزِ زندگی بیاویزم...

به همین هیاهوی کودکانه ی ماندگار، به همین آسودگی، همین تظاهر، همین فقرِ حضورت!

شاید دروغ باشد اما،...

 تنهایی ام آنقدر وسیع است...

که آنرا به ثروتِ آغوشت ترجیح می دهم.

 

97/2/31

 

 

به من خرده نگیر اگر این همه خودم نیستم. اگر این همه مصنوعی هستم. این همه دور...این همه بی تفاوت...

آخر تو نمی دانی!

ما با هم فرق داریم. تو سفیدی من سیاه. تو آتشی من آب. تو دری من دیوار. ما با هم اندازه ی قدمهایی که نزدیم، خیال هایی که نبافتیم، خواب هایی که ندیدیم، فرق داریم.

ما اندازه ی هم نیستیم! آنقدر که شاعر هم تأیید می کند: دستم نمی رسد به بلندای چیدنت...

این است که وقتی نامم عطر نفس های تو را می گیرد، دعا می کنم کر باشم، و وقتی پلک می زنی، کور! این است که همه چیز را لگدمال می کنم، و همه پُل ها را خراب، بی آنکه پشت سرم را نیم نگاهی بیندازم.  این است که تبر می شود قاتل دسته اش!

آخر تو نمی دانی!

من طوری در هزارتوی روزمرگی غرقم که هیچ غواصی نمی تواند مرا از ژرفای آن بیرون بکشد.

من طوری به دست و پای زندگی پیچیده ام که مرگ هم از من فاصله می گیرد.

می دانی؟... تو باید می رفتی. باید پر می کشیدی. باید دل به دریا می زدی تا بزرگ شوی. تا مثل من اسیر سلول های بی دیوار، مثل من یاخته نباشی. تو باید خودت می ماندی. باید می رفتی که برایم زنده بمانی!

تو مال هیچ کجا نیستی. نه عطرت، نه نگاهت، نه صدایت، نه هیچ کدام از اجزاء وجودت به این جا نمی ماند. تو اهل ناکجاآبادی. به طبیعتی می مانی که پای هیچ بشری به آن نرسیده است.

نه فکر نکن که من تصور می کنم تو از تبار مریم عذرا هستی. اتفاقا خبر دارم چقدر کنار حوض های نقاشی، با نسیم معاشقه می کنی و چگونه دل شقایق را با خنده هایت آتش می زنی.

اما موضوع این است که تو کسِ دیگری هستی. کسی که مثل هیچ کس نیست! و من نمی خواهم در کسی که مثل هیچ کس نیست، حل بشوم.

پس مرا با دلتنگی ام رها کن. و با اشک هایی که هیچگاه سرانگشت تو را لمس نخواهند کرد.

خرده نگیر اگر "دوستت دارم" ها را بی جواب می گذارم.

کنار بیا و بپذیر؛ ما هرچه از هم دورتر، به هم نزدیکتر!

 

1397/2/30

 

راه را بسته کسی بر نفَسم انگاری

منم و فکرِ تو و بیداری

 

راه، از نیمه گذشت

و چه از، این بهتر

که به پایانِ سفر نزدیکم

من که در جنبشِِ بیهودگی ام غوطه ورم

من که در عرصه ی خورشید، شبی تاریکم