راه،.. از نیمه گذشت

و چه از این بهتر

که به پایانِ سفر نزدیکم!

من که در جنبشِ بیهودگی ام غوطه وَرَم

من که در عرصه ی خورشید،.. شبی تاریکم

 

ای تو ایمانِ به هم ریخته ام!

تو بگو

غیرِ اندوه چه از بازیِ خلقت دیدم؟

جز نَفَس های شتابنده ی آلوده به آه...

چه به کامِ طلب و تشنگی ام بخشیدم؟

 

من که لبهایم را

داغِ یک شعر، به هم دوخته است

من که در طعمِ سکوتم، اثرِ تلخِ حقیقت پیداست

بین یک دنیا زخم

چه به چشمم زیباست؟

 

چه به جز جبرْ نصیبم شده است

که بخواهم با شوق

دلخوشِ نیمه ی دیگر باشم؟

چه مرا از هوسِ مرگ رها می سازد

که بخواهم به تنم رنگِ طراوت بدهم؟

چه به جز درد و جراحت به من و زندگی ام می خندد؟

راه را این همه بغض

این همه غمزدگی بر نَفَسم می بندد

 

ای تو در جانم، گُم!

ای تو از ورطه ی ایمانم، گُم!

چه کسی می فهمد

غمِ تلخِ منِ مُردادی را؟

چه کسی می ریزد

بی توقُّع به لبم شربتِ آبادی را؟

چه کسی هدیه به من خواهد داد

عشق را، عاطفه را، شادی را؟

 

ای خداوندِ امید!

ای تو بی شک به شبم، صبحِ سپید!

با همه آمدنت

چشمِ من منتظرِ چیزی نیست

با همه باریدن

باغِ من در طلبِ بارشِ پاییزی نیست

من به پایانِ سفر نزدیکم

و همین می خواند

باغِ بی برگم را

پشتِ این بوته ی پژمرده چه فرقی دارد

که کسی درک کند

متولّد شدنم،.. مرگم را