آشفته و تنها

در خلوتِ گسترده ی اندیشه و رؤیا

چون سالهایِ رفته برپا می کنم بی تو

تصویرِ یک یلدایِ دیگر را

 

کُنجِ خیالاتم

مُشتی از آن گُل دانه های سرخِ یاقوتی

آهسته می ریزم

با اشتیاقی ژرف

در کاسه ی خوش نقشه و سیمینِ دستانت

در گوشه ای دنج از خیالم نقش یک کُرسی ست

یک کرسیِ فرسوده اما گرم

همراه این گرمی

خورشیدکِ آغوش من بی وقفه اَرزانت

 

در وسعتِ یلدایِ من جمعی ست

آکنده از شمع و انار و حافظ و تصنیف و زیبایی

در لذتِ جمعِ صمیمی مان

فالی گشودم باز، حافظ گفت

از مرگِ این دوری

از طالعی فرخنده دور از ترس و تنهایی

 

در مستیِ این لحظه های گرم و روح افزا

سر می گذارم باز، بی پروا

بر شانه ی پهناور و نرمت

شیرینیِ خوابی مرا در می کشد با خود

پر می کشم تا اوج

تا مستیِ هر بوسه و شرمت

 

یکباره بانگِ زوزه ی سرد و نفس گیری

آهسته می پیچد

در گوشِ دالان هایِ پر اندوهِ این خانه

من می پَرم از خواب، از رؤیا نمی ماند

در شهرِ بیداری به جز ترسِ

تاریکی و کابوسِ کاشانه

 

بعد از خیالِ دلگشایِ تو

در این اتاقِ سرد

از حافظ و آغوش و شمع و خنده ردّی نیست

از سرخیِ آن نارِ یاقوتی چه می گفتم؟!!

این سرخیِ جاری به دستانم

پایانِ یک اندوهِ طولانیست

 

حالا کنارِ کرسیِ فرسوده ی غمها

با آخرین اندیشه ی یلدا

در احتضاری خوش

مرگ است مهمانم

این آخرین یلدا به دور از دستهایِ توست

این آخرین شب را

قدری تحمل کن

فردا در آغوشت دمادم شعر می خوانم