۴۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اشعار وحیده پوربافرانی» ثبت شده است

بی تفاوتی

 

نگاهش از نوعِ نگاه های ملتمس نبود. از اون نگاه ها نبود که به همه زل میزنن و به هر روشی متوسل میشن تا بهشون توجه بشه
حتی از اون نگاه ها هم نبود که بشه مثل یه کتاب، راحت و بی دغدغه  خوندش
نگاهش مرموز بود. مرموز، یاغی و سرسخت. درست مثل یه صخره
اگه نگاهی به سمتش خیز برمی داشت، خیلی راحت اون رو مثل یه موج، هر چقدر هم وحشی، پس می زد

 

با اینکه خیلی وقت بود از خودِ عاقل و منطقیم خواسته بودم نسبت به قصه ای که چشم ها بازگو می کنن، بی تفاوت باشه
با اینکه هر وقت پا میذاشتم تو جمع، با تمام وجود، دعا می کردم که نگاه مرموز و معناداری سر راهم سبز نشه
با اینکه از سرک کشیدن (هرچند، هرازگاه و غیرمستقیم) تو آینه ی دل این و اون دلزده و سیر بودم،
اما باز هم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم
وقتی عینک آفتابیش رو برداشت تا در جواب تشکرم سری تکون بده، دوباره موجی از افکار مغشوش به ذهنم سرازیر شد


هرگز مستقیم تو چشماش زل نزدم
با این حال، تو همون چند نگاه گذرا، به چیزی متفاوت تو نگاهش پِی بردم
چیزی که اون رو برای من از دیگران مستثنی می کرد:
یه جور بی تفاوتیِ محض!
نگاهش گذرا، سرسری و فرّار بود و لبریز از بی تفاوتی
از اون نگاه ها بود که ماندگار نیستن و به هیچ کس و هیچ چیز تعلق ندارن
از اون نگاه ها که به چیزی و کسی دل نمی بندن و بهشون هیچ اعتمادی نیست
اما یه چیز دیگه هم بود
اینکه تو عمق مردمکش پیدا بود که این بی تفاوتی از سر غرور و سرخوشی و سیری نیست

 

اون روز وقتی عینکش رو برای تشکر برداشت و من دوباره با اون دیوار بتونی! با اون بی تفاوتی مطلق روبرو شدم، به خودم گفتم:
حتما زخمی چیزی خورده. از آدمهای اطرافش، از عزیزانش، از کسانی که قبلا عزیزش بودن وحالا نیستن، از روزگار، از همه چیز...
آدم وقتی نسبت به اطرافش بی تفاوت میشه که از همه چیز خسته و دلزده باشه
شاید هم از رو غرور زیاده که بی تفاوته
اما وقتی به چشمهای بیروحش که با همه ی سردی، تا مغز استخوان آدم نفوذ میکرد، فکر می کردم
می دیدم نمیشه این بی تفاوتی رو به غرور نسبت داد


دلم می خواست اتفاقی که تو عمق چشماش جریان داشت، رو بشنوم

دلم می خواست سنگ صبورش باشم
حتی اگر گوش شنوای من، براش نوشدارویی بود بعد از مرگ سهراب

دلم می خواست سرم رو بکوبم به این صخره و از تنهاییِ همیشگیم خلاص بشم

 

 مگه من یه عمر به هر زبونی به دنیا اعلام نکرده بودم:
عشق اگر مثل صخره یاغی و سخت
موج موجم فدای کوهستان؟

پس حالا منتظر چی بودم؟
این صخره و این من

 

اما...

اما اگر تفسیر من از نگاه اون چیزی نبود که حدس میزدم چی؟
اگر اون بخاطر زخم هاش از جنسِ من بیزار باشه چی؟
اگر...
این اگرها هیچ وقت نذاشتن من به جایی برسم
و تازه...بی تفاوتی هر معنا و ریشه ای داشته باشه، کلا خوب نیست
بی تفاوتی یه بیماریه. یه اعتیاده. علاجی نداره. هر درمانی، هر توجهی براش، ... موقتیه و بی تأثیره

 

و بیشتر که فکر می کنم میبینم خودم هم دست کمی از اون ندارم
منم  خیلی وقته به همه چیز و همه کس بی تفاوت شدم
منم خیلی وقته منتظر معجزه نیستم

خیلی وقته دل سپردم به جبری که من رو از اول با خودش همراه کرد، طوریکه من هرگز نتونستم خلاف جریانش شنا کنم

 

و چه فایده
وقتی دیگه نه فرصتی باقی هست و نه امید و انتظاری
حتی اگر عشق هنوز هم در نهانش، اعجازی داشته باشه
من که دیگه اون دریای متلاطم نیستم
پس بذار اینطور فکر کنم که اون صخره ی سرسخت هم،... صخره ی من نیست

 

 

  • ۲
  • نظرات [ ۲ ]

    آلوده شدن (فراتر از ع ش ق )

     

    گفت: پاییزو دوست دارم. پاییز قشنگه.

    گفتم: آره. خیلی هم قشنگه!...

    مکثی کردم و ادامه دادم: و هر چیزی که بشه صفت قشنگ رو بهش نسبت داد، ناخودآگاه بیرحم هم میشه. هرچه قشنگ تر،... به همون اندازه بیرحم تر!

    گفت: بدجنس! پس یعنی منم...! آخه خودت همیشه می گفتی که من برات...

    بدون اینکه نگاهش کنم، پریدم وسط حرفش . ترسیدم مثل همیشه از تو چشمام یه کتاب حرف بکشه بیرون!

    گفتم: ساعت چنده؟

    با یه اخم مصنوعی گفت: بحث و عوض نکن...

    سکوت کردم و سرم و انداختم زیر...

    ادامه داد: پس با تفسیری که تو از زیبایی داری، لابد عشق، بیرحم ترین اتفاقِ دنیاست!

    پوزخند زدم و گفتم: مگه عشق هم زیبا میشه؟!

    گفت: شوخی نکن...

    خندیدم و گفتم: اتفاقا الان جدی ترین آدم دنیام...

    یه آه بلند کشید و با بخار نفسش، پرده ی ضخیمی از مه، زیباییِ چهره ش رو پوشوند

    به ته مونده زیبایی ی محو شده ش بین اون ابر غلیظ، خیره شدم و ادامه دادم: عشق، بیرحم ترین اتفاق نیست. این آلوده شدنه که بیرحم ترینه!

    با چشمای گِرد شده پرسید: آلوده شدن...منظورت چیه؟!

    گفتم: آلوده شدن یه مرحله بالاتر یا شاید هم بدتر از عشقه. شاید هم یه معجونی از عاشق شدن و شاعر شدن و مست شدن و مجنون شدن با هم. اونجایی که دیگه سر به کوه و بیابون میذاری. اونجایی که طرف، بخشی از تو شده یا توو وجودت حَلِّ حل شده! اونجا... دقیقا همون جا، تو آلوده شدی! آلوده ی یه انسان!!!!

    خیره و عمیق نگاهم کرد و چیزی نگفت

    انگار دوباره داشت تو گرداب ناگفتنی هاش دست و پا میزد

    گفتم: کجایی؟

    بعد یه سکوتِ دنباله دار، نیشخندی زد و گفت: نمی دونم؟!... شاید یه جایی بین عشق و آلوده شدن!!! شاید هم...

    حرفش رو بُریدم:...هیچ کجا؟!

    فقط خندید!

    و من به این فکر افتادم... که به کدوم کوه و دشت پناه ببرم؟!

     

     

  • ۲
  • نظرات [ ۴ ]

    بدرقه

    می روم و با خودم، نه فقط  چمدانم، که دلم را نیز خواهم برد

    پشت سرِ "من" آبی نریز... مرا بدرقه نکن...این "عشق" است که می رود!

     

  • ۵
  • نظرات [ ۱ ]

    قلم انگار فقط حالِ مرا می فهمد (غزل مرکب)

  • ۱
  • نظرات [ ۶ ]

    ملّتِ عشق (کتاب)

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]

    بهار من

  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]

    کاش می شد مبارکم باشد

  • ۴
  • نظرات [ ۹ ]

    زلال

    به من خرده نگیر

    اگر آنقدر زلال نبودم، که زیبایی ات را بازتابانم

    قبل از تو

    دست های زیادی آرامشم را به هم زده اند

    وگرنه این کدورت، این درد

    سالها با من بود

    و در من،...ته نشین

     

     

  • ۱
  • نظرات [ ۵ ]

    پریِ بی پر و بال (برای دخترم صبا)

  • ۲
  • نظرات [ ۵ ]

    اینجا زمین است

    آمدم لحظه را زندگی کنم

    آمدم خیال ببافم با تو

    با تویی که در خیال منی، بی خیالِ من

     

    آمدم شعرت کنم، بخوانمت

    آمدم ریشه باشم و گره بزنم سرخ را به سبز

    و تو گفتی: ببُر

     

    و بریدم

    یوسف ندیده، انگشتم را

    صدایم را

    امیدم را

    و دلی که دیگر جای سالم نداشت

    از بس

    از او بریده بودند

    و بریده بود از همه چیز!...

     

    می دانم

    پزشکی نیست که تخصصش فراموشی باشد

    و معدنی که سنگِ صبور استخراج کند

    می دانم

    جایی نیست که یک مشت شعر بدهی

    و یک سبد انگور تحویل بگیری

     

    اینجا زمین است

    و همه چیزش روی هواست

     

     

    من اما

    دیگر دل نخواهم سپرد

    که یادم می ماند

    اینجا همه مسافرند و گذرا

    همچون ابرهای بهار

     

    یک عصر می آیند

    بارشان را سبک می کنند

    می روند

    و تو را جا می گذارند

    با اِوِرستی بر دوش...

     

     

  • ۴
  • نظرات [ ۷ ]

    بیداری

    بخشی از ما هرگز به خواب نمی رود!

    نه با وعظ

    نه با الکل

    نه با دود و دم

    و نه با هیچ چیز دیگر...

    بخشی از ما همیشه بیدار است

    بخشی که متعلق به کسی ست

    که نه آمد

    و نه خواهد آمد!

  • ۱
  • نظرات [ ۴ ]

    مثنوی

    نگاهت، نگاه نبود

    مثنوی بود

    هفتادْ من، حرف داشت!

  • ۱
  • نظرات [ ۳ ]

    به آینه نگاه می کنم

    به آینه نگاه می کنم

    به خطوطِ کج و معوجِ قرینه ام، در گلاویزیِ بلور و جیوه

    به چشمهایم که حفره های مردودند در آزمونِ حیات

    به خطوطِ لبهایم که انگار مسیر را اشتباه رفته اند

    به خودم

    به هیچ

    به این بی تفاوتیِ ریشه داری که در نگاهم نفَس می کشد

     

    به آینه نگاه می کنم

    و به این می رسم که انگار دیگر، خودم نیستم

    انگار من ازدحامِ ناگفته هایی هستم که از لبها به چشمها رسیده اند، بی مجالِ تعبیر شدن

    انگار تجمّعی هستم از بُهت و ویرانی

    انگار اُبُهّتی هستم از هیچی و پوچی

    انگار روزنگاری هستم به قدمتِ تاریخی که تنهایی، ورق خورده است

     

    به آینه نگاه می کنم

    و زنگار می گیرم

    از اینکه در من، سکوت چه ضخامتی دارد

    و حیات، چه رنگی باخته است از تکثیرِ این همه درود و بدرود

     

     چه جلایی دارد آینه

    وقتی نجوا می کند

    من چیزی نیستم جز جزیره ای دورافتاده

    که می آیند

    کشفم می کنند

    به هَمَم می ریزند

    و می روند بی آنکه گاهی دستی تکان دهند

    دستِ کم از دور

     

    97/3/21

     

     

  • ۱
  • نظرات [ ۶ ]

    روزگار ساده

  • ۲
  • نظرات [ ۵ ]

    خدای متفاوتم

    خدای متفاوتم!

    تو بگو...

    بگو کجا بروم...

    وقتی به اختلاف سه حرف درها را به رویم می بندند

    منی که با هزاران تَن در حوالی ام

    این همه تن هایی را تنهایی را به دوش می کشم

     

    97/3/9

     

     

  • ۵
  • نظرات [ ۵ ]

    نخواستند

    افسوس!

    نخواستند زندگی ات را متفاوت کنم

    نخواستند تلفن را بردارم

    و به یمن زادروزت

    تمام گل فروشی های شهر را زابِراه کنم

    نخواستند ما برای آیندگان عاشقانه شویم

    عاشقانه ای که بی شک به چاپ هزارم می رسید

    افسوس!

     

    97/3/8

     

     

     

  • ۲
  • نظرات [ ۱ ]

    بُن بست

     

  • ۳
  • نظرات [ ۳ ]

    !!!

    آرزوهایمان زمانی بر باد رفتند، که آنها را به قاصدک ها سپردیم

    و رویاهایمان هنگامی نقش بر آب شدند، که وقت بافتنشان در ابرها سیر کردیم

    ما چه مردمی بودیم

    به باد تکیه کردیم

    و به سراب دل سپردیم!

     

    97/3/5

  • ۳
  • نظرات [ ۱ ]

    رسوب عشق

    مرا از تو خلاصی نیست

    در من رسوب کرده ای

    ته نشین شده ای...

     

    97/3/5

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]

    به دَرَک...

    یادت باشد

    به دَرَک هم که بروم

    تنها یک اَبَد، طول خواهد کشید

    بعد از آن برمی گردم

    و  دوستْ داشتنت را از نو، تکرار می کنم

     

    97/3/6

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]