۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اشعار وحیده پوربافرانی» ثبت شده است

یادگارِ تو

چه پیله ها،.. پروانه

چه شن ها،.. مروارید

و چه زغال ها،.. الماس نشدند

تا تو به تصمیمِ دوست داشتنم برسی

و به این نتیجه،.. که سحرگاهِ گیسوانم

یادگارِ شب های بیشماری ست

که آمدنت را انتظار کشیدم!

 

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]

    تراژدیِ من

    و حیف! من خودم نیستم..

    یک تراژدی ام که بی هوا

    در آغاز سرخوشی هایت اتفاق افتاد...

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]

    شروع یک جنگ

    می نویسم

    به تو می اندیشم

    واژه ها در سرم رژه می روند

    و این شروع یک جنگ است

    میان عقل و دل!

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]

    یک مشت سکوت

    عجب روزگاریست!

    دیگر بین ما چیزی برای قسمت کردن نمانده است جز ...

    یک مشت سکوت!

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]

    خودِ گمشده ی من

    و من خودِ گمشده ام را

    نه در صفحه ی آگهیِ روزنامه ی عصر

    و نه زیرِ پوستِ شهری که سرطان گرفته است...

    نه در اخبار و خیابان و صف های شلوغ

    و نه در محراب چشمهای تو...

    که لابلای ورق های مچاله ی رُمانی که قهرمان ندارد

    و بین واژه های از قلم افتاده ی شعرهای بی مخاطب،.. جستجو می کنم

     

    من شاید در چندمین بیتِ یک شعرِ بیات

    یا پشتِ سایه روشنِ یک شاهکار،.. گُم...

    و یا شاید کنجِ کافه های تنهایی

    در قهوه ای لایت با شکلاتی تلخ،.. حل شده باشم

     

    من شاید انتهای تیتراژِ یک درامِ آبکی،.. ندیده...

    یا در نواخت های آکاردئونِ یک روشندل،...

    کنج خیابان عریضِ عصرهایت،.. نشنیده مانده باشم

     

    من اما هر کجا جا مانده باشم

    بی شک آنجا

    ردّی از زخم،.. از حقارت،.. از تو... نخواهد بود!

     

     

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]

    حساب بی حساب

    بیا حسابمان را با هم صاف کنیم

    من اعتراف نگاه تو را نشنیده می گیرم

    تو صحنه ی سکوت مرا ندیده بگیر...

     

     

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]

    زاویه ی دلباز

    پرده با نسیم، والتس می رود

    من با تصویر تو

    و تو با رویای کسی شاید در هیچ کجا...

    کاش می دانستی برای مُردن

    تنها،.. نگاه به تو از این زاویه، کافیست

    کاش می دانستی چقدر دلم می خواهد بلند شوم

    تو را کنار بکشم

    پنجره را ببندم

    و رحم کنم به دلِ یک شهر!

    اما حیف!

    حیف این زاویه آنقدر دلباز است

    که می شود از آن به بی نهایت رسید

    و جهانی را فدای گوشه گوشه ی آن کرد.

     

    97/3/1

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]

    مریض

    به من می گفت: "مریض"!

    و من افسوس می خوردم که چرا هیچ وقت

    دست کم در جمع همکارانش

    او را "دکتر" صدا نزدم!

     
    97/2/27
  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]

    بهانه های ناچیزِ زندگی

    وقتی نمی توانم خودم را با طناب تو در چاه آرزو بیندازم...

    وقتی جرآت ندارم از سقف رویاهایت حلق آویز شوم...

    وقتی فرصت ندارم "دوستت دارم" را آنطور که می شناسی معنا کنم...

    بگذار با اندیشه های مارسل پروست خودم را تسکین یا اصلا "تو بگو" فریب دهم؛...

    که شادی برای بدن مفید است و رنج باعث گسترش اندیشه است...

    که زندگی با خاطرات یک نفر، بیش از زیستن با خودش لذت دارد...

    که یک فنجان تنهایی، پشت پنجره ی کافه ای که بی تفاوتیِ خیابان را قاب می گیرد، دلپسندتر از نشستن با تو دورِ میزهای موقتی ست.

    آری!... بگذار بی سلیقه باشم. بگذار نفهم بمانم. بگذار در خواب ببینمت.

    بگذار به بهانه های ناچیزِ زندگی بیاویزم...

    به همین هیاهوی کودکانه ی ماندگار، به همین آسودگی، همین تظاهر، همین فقرِ حضورت!

    شاید دروغ باشد اما،...

     تنهایی ام آنقدر وسیع است...

    که آنرا به ثروتِ آغوشت ترجیح می دهم.

     

    97/2/31

     

     

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]

    خوش آمدید

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]

    دستم نمی رسد به بلندای چیدنت

    به من خرده نگیر اگر این همه خودم نیستم. اگر این همه مصنوعی هستم. این همه دور...این همه بی تفاوت...

    آخر تو نمی دانی!

    ما با هم فرق داریم. تو سفیدی من سیاه. تو آتشی من آب. تو دری من دیوار. ما با هم اندازه ی قدمهایی که نزدیم، خیال هایی که نبافتیم، خواب هایی که ندیدیم، فرق داریم.

    ما اندازه ی هم نیستیم! آنقدر که شاعر هم تأیید می کند: دستم نمی رسد به بلندای چیدنت...

    این است که وقتی نامم عطر نفس های تو را می گیرد، دعا می کنم کر باشم، و وقتی پلک می زنی، کور! این است که همه چیز را لگدمال می کنم، و همه پُل ها را خراب، بی آنکه پشت سرم را نیم نگاهی بیندازم.  این است که تبر می شود قاتل دسته اش!

    آخر تو نمی دانی!

    من طوری در هزارتوی روزمرگی غرقم که هیچ غواصی نمی تواند مرا از ژرفای آن بیرون بکشد.

    من طوری به دست و پای زندگی پیچیده ام که مرگ هم از من فاصله می گیرد.

    می دانی؟... تو باید می رفتی. باید پر می کشیدی. باید دل به دریا می زدی تا بزرگ شوی. تا مثل من اسیر سلول های بی دیوار، مثل من یاخته نباشی. تو باید خودت می ماندی. باید می رفتی که برایم زنده بمانی!

    تو مال هیچ کجا نیستی. نه عطرت، نه نگاهت، نه صدایت، نه هیچ کدام از اجزاء وجودت به این جا نمی ماند. تو اهل ناکجاآبادی. به طبیعتی می مانی که پای هیچ بشری به آن نرسیده است.

    نه فکر نکن که من تصور می کنم تو از تبار مریم عذرا هستی. اتفاقا خبر دارم چقدر کنار حوض های نقاشی، با نسیم معاشقه می کنی و چگونه دل شقایق را با خنده هایت آتش می زنی.

    اما موضوع این است که تو کسِ دیگری هستی. کسی که مثل هیچ کس نیست! و من نمی خواهم در کسی که مثل هیچ کس نیست، حل بشوم.

    پس مرا با دلتنگی ام رها کن. و با اشک هایی که هیچگاه سرانگشت تو را لمس نخواهند کرد.

    خرده نگیر اگر "دوستت دارم" ها را بی جواب می گذارم.

    کنار بیا و بپذیر؛ ما هرچه از هم دورتر، به هم نزدیکتر!

     

    1397/2/30

     

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]

    شاید زمانی دیگر

     

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]

    هَرَس

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]

    سرابِ ماهی ها

  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]

    بهارِ پِراگ

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]

    قصه ی عشق مترسک و کلاغ

  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]

    غزل خداحافظی

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]

    شعری برای من

  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]

    رهایی

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]

    فرصتِ سوخته

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]