۵۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اشعار وحیده پوربافرانی» ثبت شده است

خداحافظیِ آنتیک

 

داشتم می رفتم که وسطای کوچه دیدمش. از پشت، اول نشناختمش. مخصوصا با اون پالتوی بلند و اون چمدون بزرگ و رنگ و رو رفته و آنتیک، توو دستش. نزدیک تر که شدم از سیم هدفونی که تو گوشش بود و نیم رُخش شناختمش. یه چند سالی یود که واحد روبروی ما زندگی می کرد. تنها و بدون خانواده. برای تحصیل اومده بود شهرمون. گاهی توو فرهنگسراها می دیدمش. گاهی توو لابی. گاهی جاهای دیگه... . خطش خوب بود و گاهی نمایشگاه خط میذاشت. چندباری هم دعوتم کرده بود نمایشگاهش اما یادمه فقط یه بار رفتم که اون هم بخاطر کارهای شخصی خودم، زود برگشتم. پیش اومده بود که یا هم گپ زده بودیم و وقت گذرونده بودیم. کاری یا حرفی بود بهش می گفتم و اون هم دریغ نمی کرد. از اونجا که خانواده م هم میشناختنش و باهاش مشکلی نداشتن، برام شده بود یه دوست خوب یا شاید هم همون برادرِ نداشته م.

 

متن کامل در ادامه ی مطلب

  • ۷
  • نظرات [ ۶ ]

    ما آدم هایِ باکتریایی!

     

    داشتم فکر می کردم که دنیا اونقدرها هم جای بدی نیست. شاید آدمهاش هم اونقدرها که بارها بهم ثابت شده، عجیب وغریب و بد نباشن! کمااینکه همین آدمهایی که فکر می کنی بد هستن، چه درس های بزرگی که به آدم نمیدن! و همین خودش لطف بزرگیه.

    از وقتی خودم و شناختم از خودم بیزار شدم. بارها به این فکر کردم که چرا "آدم" آفریده شدم. دلم می گیره وقتی به این موضوع فکر می کنم. و از اون بدتر اینه که وقتی این فکر رو برای کسی مطرح می کنی، سرجمع این چند تا جمله رو تحویلت میده:" ناشکری نکن. آدم اشرف مخلوقانه. از خُدات باشه اشرف مخلوقات باشی."

    اما من با همه ی نسبت هایی که  واسه این تفکر و حسرت، بهِم چسبید، یا با وجودِ احتمالِ احساسِ پشیمونیِ خدا، نه از خلقتِ "نوعِ من"، که از خلقتِ "من"، به واسطه ی تفکراتی که اسمش رو غیرمنصفانه و ناآگاهانه یا به هر دلیل، ناشکری گذاشتن و حتی ذره ای به این فکر نکردن که چرا من دلم میخواد هر چیزی باشم به جز آدم، باز هم  از این طرز فکر و آرزو دست برنداشتم و هنوز هم دلم می خواد چیزی باشم غیر از آدمیزاد!...

     

    متن کامل در ادامه مطلب

  • ۶

    غمباد

     

    گفت: چرا انقدر دور چشمات سیاه شده.. گود افتاده؟

    گفتم: نه!.. خیال می کنی

    گفت: نه، خیال نمی کنم.

    و از اونجا که همیشه باید حرفش رو به کرسی می نشوند، بازوم و گرفت و من رو کِشوند جلوی آینه و گفت: بیا خودت ببین تا باور کنی من خیال نمی کنم

    دو تایی زُل زدیم به چشمای من توی آینه. هاله ی سیاهی که دور چشمام بود داد میزد حق با اونه...

     

    متن کامل در ادامه مطلب

  • ۵

    رستگاران

  • ۳
  • نظرات [ ۶ ]

    زیادی!

     

    چشمام رو که باز کردم بیشتر از یک ثانیه نتونستم باز نگهشون دارم. با اینکه زمستون بود و آفتاب به قولِ بی بی، لاجون بود، اما باز هم از لابلای چین های پرده ی حریر، انگار می خواست قرنیه م رو سوراخ کنه.

    هر صبح که خورشید با پرده همدست می شد و اینطور سرِ شوخی رو با منِ خواب آلود باز میکرد، یاد این می افتادم که باید برای این پنجره های بلند و عریض، یه پارچه ی ضخیم تر انتخاب می کردم. چی می شد اگر چند متر بیشتر می خریدم و چین بیشتری بهش می دادم؟.. اون وقت دیگه از این آفتابِ سرِ صبح، اونم توو زمستون، راحت بودم...

     

    متن کامل در ادامه مطلب

  • ۴
  • نظرات [ ۸ ]

    ما را بس- گروه ماه بانو (سُنّتی)

     

    همچو خورشید به عالم نظری ما را بس
    نفس گرم و دل پر شرری ما را بس
    خنده در گلشن گیتی‌ به گُــل ارزنی باد
    همچو شبنم به جهان چشم تری ما را بس
    گرچه دانم که میسّر نشود روز وصال
    در شب هجر امید سحری ما را بس
    اگر از دیده کــــــــوته نظران افتادیم
    نیست غــــم ، صحبت صاحب نظری ما را بس
    در جهانی که نباشد ز کسی نام و نشان
    قدسی از گفته ی شیوا اثری ما را بس



    http://bano-mim.blog.ir

    ما را بس- اثری از گروه ماه بانو

    شاعر: قدسی مشهدی

    خوانندگان: حوروش خلیلی، سحر محمدی

     

    پ ن : همچو شبنم به جهان چشم تری ما را بس

     

     

  • ۲
  • نظرات [ ۴ ]

    جنایتِ شیرین!

     

    در رو که باز کردم، قبل از اینکه قد و بالاش، چشمم رو پُر کنه، عطرِ پاییز دوید توو مشامم.

    پاییز رو با نفسم فرو دادم و برگشتم بالای پله ها. به چارچوب در تکیه زدم و تا پاکت های خرید رو جابجا کنه، توو حرکاتش و خاطراتمون فرو رفتم.

    یادم اومد اون اوایل که می خواست دل از من ببَره، برام از فلسفه ی عطر و فصل و خاک و رنگ و هر چیزی که فکر می کرد دل یک زن رو میبره، حرف میزد. انگار با همه ی سادگیش می دونست که زنْ جماعت، از گوش، عاشق تر میشه تا چشم...

    متن کامل در ادامه مطلب

  • ۳
  • نظرات [ ۴ ]

    من زیرِ بارِ منّتِ چتری نمی روم

  • ۴
  • نظرات [ ۵ ]

    بی تفاوتی

     

    نگاهش از نوعِ نگاه های ملتمس نبود. از اون نگاه ها نبود که به همه زل میزنن و به هر روشی متوسل میشن تا بهشون توجه بشه
    حتی از اون نگاه ها هم نبود که بشه مثل یه کتاب، راحت و بی دغدغه  خوندش
    نگاهش مرموز بود. مرموز، یاغی و سرسخت. درست مثل یه صخره
    اگه نگاهی به سمتش خیز برمی داشت، خیلی راحت اون رو مثل یه موج، هر چقدر هم وحشی، پس می زد

     

    با اینکه خیلی وقت بود از خودِ عاقل و منطقیم خواسته بودم نسبت به قصه ای که چشم ها بازگو می کنن، بی تفاوت باشه
    با اینکه هر وقت پا میذاشتم تو جمع، با تمام وجود، دعا می کردم که نگاه مرموز و معناداری سر راهم سبز نشه
    با اینکه از سرک کشیدن (هرچند، هرازگاه و غیرمستقیم) تو آینه ی دل این و اون دلزده و سیر بودم،
    اما باز هم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم
    وقتی عینک آفتابیش رو برداشت تا در جواب تشکرم سری تکون بده، دوباره موجی از افکار مغشوش به ذهنم سرازیر شد...

     

    متن کامل در ادامه مطلب

  • ۲
  • نظرات [ ۲ ]

    آلوده شدن (فراتر از ع ش ق )

     

    گفت: پاییزو دوست دارم. پاییز قشنگه.

    گفتم: آره. خیلی هم قشنگه!...

    مکثی کردم و ادامه دادم: و هر چیزی که بشه صفت قشنگ رو بهش نسبت داد، ناخودآگاه بیرحم هم میشه. هرچه قشنگ تر،... به همون اندازه بیرحم تر!...

     

    متن کامل در ادامه مطلب

  • ۲
  • نظرات [ ۴ ]

    بدرقه

    می روم و با خودم، نه فقط  چمدانم، که دلم را نیز خواهم برد

    پشت سرِ "من" آبی نریز... مرا بدرقه نکن...این "عشق" است که می رود!

     

  • ۵
  • نظرات [ ۲ ]

    قلم انگار فقط حالِ مرا می فهمد (غزل مرکب)

  • ۱
  • نظرات [ ۶ ]

    ملّتِ عشق (کتاب)

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]

    بهار من

  • ۱
  • نظرات [ ۳ ]

    کاش می شد مبارکم باشد

  • ۴
  • نظرات [ ۹ ]

    زلال

    به من خرده نگیر

    اگر آنقدر زلال نبودم، که زیبایی ات را بازتابانم

    قبل از تو

    دست های زیادی آرامشم را به هم زده اند

    وگرنه این کدورت، این درد

    سالها با من بود

    و در من،...ته نشین

     

     

  • ۱
  • نظرات [ ۵ ]

    پریِ بی پر و بال (برای دخترم صبا)

  • ۲
  • نظرات [ ۵ ]

    اینجا زمین است

    آمدم لحظه را زندگی کنم

    آمدم خیال ببافم با تو

    با تویی که در خیال منی، بی خیالِ من

     

    آمدم شعرت کنم، بخوانمت

    آمدم ریشه باشم و گره بزنم سرخ را به سبز

    و تو گفتی: ببُر

     

    و بریدم

    یوسف ندیده، انگشتم را

    صدایم را

    امیدم را

    و دلی که دیگر جای سالم نداشت

    از بس

    از او بریده بودند

    و بریده بود از همه چیز!...

     

    می دانم

    پزشکی نیست که تخصصش فراموشی باشد

    و معدنی که سنگِ صبور استخراج کند

    می دانم

    جایی نیست که یک مشت شعر بدهی

    و یک سبد انگور تحویل بگیری

     

    اینجا زمین است

    و همه چیزش روی هواست

     

     

    من اما

    دیگر دل نخواهم سپرد

    که یادم می ماند

    اینجا همه مسافرند و گذرا

    همچون ابرهای بهار

     

    یک عصر می آیند

    بارشان را سبک می کنند

    می روند

    و تو را جا می گذارند

    با اِوِرستی بر دوش...

     

     

  • ۴
  • نظرات [ ۷ ]

    بیداری

    بخشی از ما هرگز به خواب نمی رود!

    نه با وعظ

    نه با الکل

    نه با دود و دم

    و نه با هیچ چیز دیگر...

    بخشی از ما همیشه بیدار است

    بخشی که متعلق به کسی ست

    که نه آمد

    و نه خواهد آمد!

  • ۱
  • نظرات [ ۴ ]

    مثنوی

    نگاهت، نگاه نبود

    مثنوی بود

    هفتادْ من، حرف داشت!

  • ۱
  • نظرات [ ۳ ]