۴۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اشعار وحیده پوربافرانی» ثبت شده است

بدرقه

می روم و با خودم، نه فقط  چمدانم، که دلم را نیز خواهم برد

پشت سرِ "من" آبی نریز... مرا بدرقه نکن...این "عشق" است که می رود!

 

  • ۴
  • نظرات [ ۱ ]

    قلم انگار فقط حالِ مرا می فهمد (غزل مرکب)

  • ۱
  • نظرات [ ۴ ]

    ملّتِ عشق (کتاب)

  • ۲
  • نظرات [ ۰ ]

    بهار من

  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]

    کاش می شد مبارکم باشد

  • ۴
  • نظرات [ ۹ ]

    زلال

    به من خرده نگیر

    اگر آنقدر زلال نبودم، که زیبایی ات را بازتابانم

    قبل از تو

    دست های زیادی آرامشم را به هم زده اند

    وگرنه این کدورت، این درد

    سالها با من بود

    و در من،...ته نشین

     

     

  • ۱
  • نظرات [ ۵ ]

    پریِ بی پر و بال (برای دخترم صبا)

  • ۲
  • نظرات [ ۵ ]

    اینجا زمین است

    آمدم لحظه را زندگی کنم

    آمدم خیال ببافم با تو

    با تویی که در خیال منی، بی خیالِ من

     

    آمدم شعرت کنم، بخوانمت

    آمدم ریشه باشم و گره بزنم سرخ را به سبز

    و تو گفتی: ببُر

     

    و بریدم

    یوسف ندیده، انگشتم را

    صدایم را

    امیدم را

    و دلی که دیگر جای سالم نداشت

    از بس

    از او بریده بودند

    و بریده بود از همه چیز!...

     

    می دانم

    پزشکی نیست که تخصصش فراموشی باشد

    و معدنی که سنگِ صبور استخراج کند

    می دانم

    جایی نیست که یک مشت شعر بدهی

    و یک سبد انگور تحویل بگیری

     

    اینجا زمین است

    و همه چیزش روی هواست

     

     

    من اما

    دیگر دل نخواهم سپرد

    که یادم می ماند

    اینجا همه مسافرند و گذرا

    همچون ابرهای بهار

     

    یک عصر می آیند

    بارشان را سبک می کنند

    می روند

    و تو را جا می گذارند

    با اِوِرستی بر دوش...

     

     

  • ۴
  • نظرات [ ۷ ]

    بیداری

    بخشی از ما هرگز به خواب نمی رود!

    نه با وعظ

    نه با الکل

    نه با دود و دم

    و نه با هیچ چیز دیگر...

    بخشی از ما همیشه بیدار است

    بخشی که متعلق به کسی ست

    که نه آمد

    و نه خواهد آمد!

  • ۱
  • نظرات [ ۴ ]

    مثنوی

    نگاهت، نگاه نبود

    مثنوی بود

    هفتادْ من، حرف داشت!

  • ۱
  • نظرات [ ۳ ]

    به آینه نگاه می کنم

    به آینه نگاه می کنم

    به خطوطِ کج و معوجِ قرینه ام، در گلاویزیِ بلور و جیوه

    به چشمهایم که حفره های مردودند در آزمونِ حیات

    به خطوطِ لبهایم که انگار مسیر را اشتباه رفته اند

    به خودم

    به هیچ

    به این بی تفاوتیِ ریشه داری که در نگاهم نفَس می کشد

     

    به آینه نگاه می کنم

    و به این می رسم که انگار دیگر، خودم نیستم

    انگار من ازدحامِ ناگفته هایی هستم که از لبها به چشمها رسیده اند، بی مجالِ تعبیر شدن

    انگار تجمّعی هستم از بُهت و ویرانی

    انگار اُبُهّتی هستم از هیچی و پوچی

    انگار روزنگاری هستم به قدمتِ تاریخی که تنهایی، ورق خورده است

     

    به آینه نگاه می کنم

    و زنگار می گیرم

    از اینکه در من، سکوت چه ضخامتی دارد

    و حیات، چه رنگی باخته است از تکثیرِ این همه درود و بدرود

     

     چه جلایی دارد آینه

    وقتی نجوا می کند

    من چیزی نیستم جز جزیره ای دورافتاده

    که می آیند

    کشفم می کنند

    به هَمَم می ریزند

    و می روند بی آنکه گاهی دستی تکان دهند

    دستِ کم از دور

     

    97/3/21

     

     

  • ۱
  • نظرات [ ۶ ]

    روزگار ساده

  • ۱
  • نظرات [ ۵ ]

    خدای متفاوتم

    خدای متفاوتم!

    تو بگو...

    بگو کجا بروم...

    وقتی به اختلاف سه حرف درها را به رویم می بندند

    منی که با هزاران تَن در حوالی ام

    این همه تن هایی را تنهایی را به دوش می کشم

     

    97/3/9

     

     

  • ۵
  • نظرات [ ۵ ]

    نخواستند

    افسوس!

    نخواستند زندگی ات را متفاوت کنم

    نخواستند تلفن را بردارم

    و به یمن زادروزت

    تمام گل فروشی های شهر را زابِراه کنم

    نخواستند ما برای آیندگان عاشقانه شویم

    عاشقانه ای که بی شک به چاپ هزارم می رسید

    افسوس!

     

    97/3/8

     

     

     

  • ۲
  • نظرات [ ۱ ]

    بُن بست

     

  • ۲
  • نظرات [ ۳ ]

    !!!

    آرزوهایمان زمانی بر باد رفتند، که آنها را به قاصدک ها سپردیم

    و رویاهایمان هنگامی نقش بر آب شدند، که وقت بافتنشان در ابرها سیر کردیم

    ما چه مردمی بودیم

    به باد تکیه کردیم

    و به سراب دل سپردیم!

     

    97/3/5

  • ۳
  • نظرات [ ۱ ]

    رسوب عشق

    مرا از تو خلاصی نیست

    در من رسوب کرده ای

    ته نشین شده ای...

     

    97/3/5

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]

    به دَرَک...

    یادت باشد

    به دَرَک هم که بروم

    تنها یک اَبَد، طول خواهد کشید

    بعد از آن برمی گردم

    و  دوستْ داشتنت را از نو، تکرار می کنم

     

    97/3/6

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]

    دروغ های دلچسب

    از من بلندتر بود

    خیلی بلندتر...

    آنقدر که در هر وداع

    سرم را به سینه اش می فشرد

    و زمزمه می کرد:

    "خوب گوش کن... خوبتر... ببین چقدر می خواهمت!"

    و امروز که "تنهایی"!

    این هیولای خوش قد و قامت

    مرا در آغوش می کشد

    تازه می فهمم، آن "چقدر"...

    یعنی چقدر!...

     

    97/2/27

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]

    حال وهوای عاریه ای

    نفس های آخرِ اردیبهشت است

    و من با حال و هوایی که از عکس ها عاریه می گیرم

    از بیرون ستاره ام

    و از درون سیاهچاله ای که زندگی را

    در مَکِشِ گردابش هضم می کند

     

    97/2/24

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]