پیش نیاز شعر:

پِراگ: پایتخت جمهوری چک، شهری تاریخی توریستی هنری.

کافکا: از نویسندگان آلمانی زبانِ اهل چِک، که بیشتر آثارش مفقود و یا به وصیت خودش سوزانده شدند.

رمان "بار هستی" یا "سبُکیِ تحمل ناپذیر هستی" : نوشته ی میلان کُوندِرا نویسنده ی فرانسوی اهل چِک.

فلسفه ی رمان بار هستی: کوندرا در این رمان می گوید که سبکی روح و روان باعث دور شدن بشر از زندگی زمینی و جدا شدن او از زمین و سنگینی روح او سبب زمینی تر شدن او می شود. تمایل افراد بشر به این است که عشق خود را چیزی دارای سنگینی در زندگی ببینند که بدون عشق زندگی ممکن نیست.

انقلاب مخملی: اعتراض و مقاومت بی خشونت برای ایجاد تغییر اساسی

بهارِ پِراگ: دوره ای از گسترش آزادی های فردی اجتماعی در چِک که سرچشمه ی انقلاب مخملی بود و بسیار کوتاه

رُمانِ نو: رمانی عاری از پرسوناژ، حادثه و طرح، منطبق بر اوضاع اجتماعی و زندگی و بینش جدید انسان امروز

 

من،.. تو،.. پِرااااگ،.. نم نمِ باران،.. پیاده رو

شب،..کافه،.. پُل،.. وَ چشمکِ یک تابلوی نئون

نجوای رود،.. باله ی گل،.. پرسه ی نسیم

رقصیدن خیال،... به ریتمِ آکاردئون

 

من!.. عاشقِ تمامِ جهان را قدم زدن

همپای قصه های تو، با بوووت های جیر

تو!.. با تمامِ حوصله، چتری که می دهد

تاوانِ عقده های مرا،.. تا تهِ مسیر

 

من!.. قهوه ای که تلخ،.. مرا سرکشیده ای

تو!.. کافه ای که گم شده ام در حوالی ات

گم می شوم که شهرِ تو از بَر کُند مرا

در بازتابِ لحنِ قشنگ و سئوالی ات

 

گم می شوم نگاهِ مرا آرزو کنی

در ازدحامِ جمعِ نگاهی که روی توست

پیدا کنی مگر،.. منِ از خود رمیده را

قانع شوم که این منِ کم،.. آرزوی توست

 

شاید دوباره حالِ دلم زیر و رو شود

با محتوای گم شده ی ذهنِ کاااافکا

سنگین شود روانِ من از "بارِ هستی" ات

ثابت کنیم،.. فلسفه ای را که کُوندِرا...

 

شاید دوباره وقفه ی در خودْ تنیدنم

با انقلابِ مخملی ات روبرو شَوَد

ذهنی که شعرهای مرا یاوه می کند

در کودتای عشق، مگر،.. شستشو شود

...

با قصه های شعله ور از اشتیاقِ من

با حرف های مثلِ خودت، ساده،.. بی ریا

پیدا شدی که دستِ خزان را رها کنم

باور کنم حضورِ بهارِ پراگ* را

 

پیدا شدی که با تو دَم از زندگی زنم

ممکن شود به دستِ تو هر خواهشِ بعید

روشن شود به کوریِ چشمِ کلاغ ها

در قلبِ این مترسکِ اندوهگین،.. امید

 

پیدا شدی که شورِ غزل را درآورم

بی قید و بند پَر بکشم در هوای شعر

با هرچه موج و صخره بجنگد حواسِ من

بانوی قیدها بشود ناخدای شعر

 

شاید دریچه ای بشَوی رو به زندگی

یا با خودت مرا ببری روی ابرها

شاید،.. ولی نه!.. بال و پَرَم را شکسته اند

حَبسَم،.. دچارِ این قفسم،.. تا خودِ خدا

...

کشفم نکرد،.. هر که از این راه می گذشت

یک برزخم که مانده در اندیشه ی بهشت

چون یک رُمانِ نو،.. به تَوَهُّم نشسته،.. پوچ

بی قهرمان، نوشته مرا،.. دستِ سرنوشت  

 

دنبالِ فصلِ گمشده ی قصه مان نگرد

 تو آن مسافری که دلت وصلِ جاده هاست

از قهرمانِ قصه ی من مهربان تری

باید سفر کنی، برَوی،.. ماندنت خطاست

 

از چشمهایِ تو به تبِ شیشه زُل زدم

رویِ بخارِ شیشه نوشتم؛ تو را اگر...

ها کردم و تمامیِ این جمله مَحو شد

تا بغضِ شیشه ها نبَرَد از دلم خبر

 

این،.. کافه،.. میز،.. قهوه،.. تو،.. باران،.. محال نیست

اما نکن!..  به کافه ی دیگر نَبَر مرا

با بالِ قصه های تو می شد، پرید،.. حیف!

کوتاه بود،.. عمرِ بهارِ پراگِ ما