می نویسم برای دستی که.....از بهارم بنفشه ها را چید

وسعتش مملو از طراوت بود.....از من اما بهار را دزدید


می نویسم برای چشمانی.....که پُر از شعله و شرر بودند

مردمک های کهرباییِ شان.....چاه هایی پر از خطر بودند


می نویسم برات خوش غیرت.....که از اندوهِ باغ بی خبری

تندبادی ستمگر و سرکش.....با نقابِ تقدّسِ بشری


تا وزیدی به باغِ آغوشم.....هستی از اعتدالِ خود افتاد

اتفاق بعید و زردِ خزان.....در زمانِ محالِ خود افتاد


در اَوانِ شکوفگی، مُردن.....زیر بارِ تگرگْ بختم شد

سر سپردن به شانه ی طوفان.....طالعِ نحسِ هر درختم شد


سَروها مثل بید لرزیدند.....بیدها هم به خاک افتادند

یک به یک کاج ها صنوبرها.....روی دستم هلاک افتادند


قامتِ هر چنار هم خم شد.....خم به ابرو ولی نیاوردی

با پرستویِ آرزو کوچید.....دلِ بیرحمِ تو به نامردی


غنچه های تبسّمم پژمرد.....نه بهاری نه برگ و باری ماند

هیچ ابری به حالِ تقدیرِ.....باغ متروک، شبنمی نچکاند

***

صفحه های همیشه سنگِ صبور.....خسته ام از سکوت، کو تسکین؟

حک کنید این غزلْ شکایت را.....شده این بغضْ غدّه ای چرکین


شده این غصّه غدّه ای و هنوز.....چشمِ من بر مسیرِ تو مات است

کیشِ تو کیشِ مهربانی نیست.....نَقلِ برگشتنت خرافات است


تو تمامِ جهان من بودی.....به جهان گرچه اعتمادی نیست

رفته ای بر زبانِ توتک ها.....ردّ پای حضور تو باقیست

***

مثل بوران، تو استخوان سوزی.....استخوانی درونِ زخمم، مَرد!

سوزِ قهرت مرا تکاند اما.....تبرِ کینه هات خُردم کرد


ساقه های شکسته را آخر.....چه نیازی به خُرد کردن بود

تبرت را رها بکن کافیست.....رو بگردانی از منِ مطرود


روی ذهنِ جوانه ها حتی.....ترسِ کابوسِ رفتنت پیداست

من چه بودم که زندگی بی من.....در نگاه غریبه ات زیباست؟


***

من چه بودم؟ غبار ناچیزی.....در حوالیِ ماهِ اندامت

جزر و مدِّ خلیجِ قلبم بود.....کِششِ چشمهایِ بادامت


من چه بودم؟ شکار دندانگیر.....که به دامِ بلایِ خود آمد

گرچه صیاد قابلی بودی.....صید اما به پایِ خود آمد


مثل آهو، پلنگِ چشمانم.....در کمندِ شکار خود افتاد

من چه بودم که راحت از چشمِ.....عاشقِ بی قرارِ خود افتاد؟


***

دلفریبی! سراب سر تا پا.....دشتِ سبزم چگونه خامت شد؟

تو که یک سرزمین بی مرزی.....دل تنگم چرا به نامت شد؟


روزگاری الهه ات بودم.....قرصِ ماهی میان ایوانت

بین انبوهِ مارماهی ها.....ماهی سرخِ حوضِ چشمانت


عشق بودم که سر کشیدی از.....لبِ سُرخم حیات یک دلِ سیر

شوکرانی به کامِ من کردی.....جلگه ام شد مقامِ خشکِ کویر


عشق بودم ولی ببین بینِ.....حرف هایم شکاف افتاده

عین و شینم که هیچ،.. قافم هم.....بر بلندای قاف افتاده


با ترازوی عقل سنجیدی.....عشق من را سبک تر از پرِ کاه

با دلِ تنگِ من نشد هرگز.....دلِ سنگِ تو ذره ای همراه


در نگاهت اگر که مردابم.....سرد و راکد بدونِ نبضِ حیات

پس چه از بطن من شکوفا کرد.....گلِ نیلوفری به رنگِ نشاط ؟


فکر کردی به رویِ دوشِ دلت.....حملِ احساسِ عشق دشوار است

زحمتش کاه و شانه هایت کوه.....کوهی از حملِ کاه بیزار است


پس چه شد آن دروغهای قشنگ.....که به گوشم شبانه می خواندی؟

قبل فتحِ تنم چرا آنقدر.....غزل عاشقانه می خواندی؟


کو؟ کجا رفت اعترافاتت؟.....چند بار از نبودِ من مُردی؟

به اتاقی که خلوتِ من بود.....تو نبودی که غبطه می خوردی؟


تو نبودی که غبطه می خوردی؟.....به هر آنچه نگاه می کردم

تو خودِ اشتباه بودی و من.....این وسط اشتباه می کردم


تو نبودی که آرزویت بود؟.....طعم توت و تمشک از لبهام

شعله ور زیستن به قیمتِ عشق.....با وجودِ گزندِ عقرب هام


تو نبودی که غبطه می خوردی.....به تمام جهانِ من به گمان

به تمام وجودِ من حتّی.....قاشقی را که می برم به دهان


تو نبودی نه تیشه ها بودند.....که مرا مثل بت پرستیدند

پای دیوارِ سردِ حاشایت.....چشم هایم چقدر باریدند


خانه ام را چه ساده گم کردی.....در هیاهوی بُرجهایِ هوس

ولعِ ناتمامِ امیالَت.....شاخه ها را کشاند سویِ هرس

 

***

تو گذشتی وَ من پِیِ ردّی.....از تو آواره ی خیابانم

رهگذرها عجیب شکلِ تواَند.....چاره ای کن دچار هذیانم


ما پر از اتفاقِ خوش بودیم.....پایِ سُستی اگر نمی لغزید

اگر این ابرهایِ کینه نبود....می دمید از کرانه ای خورشید

 


مانده قلبی به روی دستم باز.....گیرِ یک عشقِ کوچه بازاری

منم و توده ای خیال محال.....منم و یک دوجین غمِ کاری


شعله ام با ترانه ی پِت پِت.....می رود بی تو رو به خاموشی

از مسیری که رفته ای برگرد.....گرچه با عقده هات همدوشی


تا بلایی نیامده سرِ عشق.....دست بردار از اشتباه و غرَض

ریشه هایم هنوز جان دارند.....باد وحشی بیا دوباره بِوَز




* منظور از عین و شین "عش" است به معنای "آشیانه"