۷۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

خداحافظیِ آنتیک

 

داشتم می رفتم که وسطای کوچه دیدمش. از پشت، اول نشناختمش. مخصوصا با اون پالتوی بلند و اون چمدون بزرگ و رنگ و رو رفته و آنتیک، توو دستش. نزدیک تر که شدم از سیم هدفونی که تو گوشش بود و نیم رُخش شناختمش. یه چند سالی یود که واحد روبروی ما زندگی می کرد. تنها و بدون خانواده. برای تحصیل اومده بود شهرمون. گاهی توو فرهنگسراها می دیدمش. گاهی توو لابی. گاهی جاهای دیگه... . خطش خوب بود و گاهی نمایشگاه خط میذاشت. چندباری هم دعوتم کرده بود نمایشگاهش اما یادمه فقط یه بار رفتم که اون هم بخاطر کارهای شخصی خودم، زود برگشتم. پیش اومده بود که یا هم گپ زده بودیم و وقت گذرونده بودیم. کاری یا حرفی بود بهش می گفتم و اون هم دریغ نمی کرد. از اونجا که خانواده م هم میشناختنش و باهاش مشکلی نداشتن، برام شده بود یه دوست خوب یا شاید هم همون برادرِ نداشته م.

 

متن کامل در ادامه ی مطلب

  • ۷
  • نظرات [ ۶ ]

    رستگاران

  • ۳
  • نظرات [ ۶ ]

    زیادی!

     

    چشمام رو که باز کردم بیشتر از یک ثانیه نتونستم باز نگهشون دارم. با اینکه زمستون بود و آفتاب به قولِ بی بی، لاجون بود، اما باز هم از لابلای چین های پرده ی حریر، انگار می خواست قرنیه م رو سوراخ کنه.

    هر صبح که خورشید با پرده همدست می شد و اینطور سرِ شوخی رو با منِ خواب آلود باز میکرد، یاد این می افتادم که باید برای این پنجره های بلند و عریض، یه پارچه ی ضخیم تر انتخاب می کردم. چی می شد اگر چند متر بیشتر می خریدم و چین بیشتری بهش می دادم؟.. اون وقت دیگه از این آفتابِ سرِ صبح، اونم توو زمستون، راحت بودم...

     

    متن کامل در ادامه مطلب

  • ۴
  • نظرات [ ۸ ]

    جنایتِ شیرین!

     

    در رو که باز کردم، قبل از اینکه قد و بالاش، چشمم رو پُر کنه، عطرِ پاییز دوید توو مشامم.

    پاییز رو با نفسم فرو دادم و برگشتم بالای پله ها. به چارچوب در تکیه زدم و تا پاکت های خرید رو جابجا کنه، توو حرکاتش و خاطراتمون فرو رفتم.

    یادم اومد اون اوایل که می خواست دل از من ببَره، برام از فلسفه ی عطر و فصل و خاک و رنگ و هر چیزی که فکر می کرد دل یک زن رو میبره، حرف میزد. انگار با همه ی سادگیش می دونست که زنْ جماعت، از گوش، عاشق تر میشه تا چشم...

    متن کامل در ادامه مطلب

  • ۳
  • نظرات [ ۴ ]

    بدرقه

    می روم و با خودم، نه فقط  چمدانم، که دلم را نیز خواهم برد

    پشت سرِ "من" آبی نریز... مرا بدرقه نکن...این "عشق" است که می رود!

     

  • ۵
  • نظرات [ ۲ ]

    بهار من

  • ۱
  • نظرات [ ۳ ]

    کاش می شد مبارکم باشد

  • ۴
  • نظرات [ ۹ ]

    زلال

    به من خرده نگیر

    اگر آنقدر زلال نبودم، که زیبایی ات را بازتابانم

    قبل از تو

    دست های زیادی آرامشم را به هم زده اند

    وگرنه این کدورت، این درد

    سالها با من بود

    و در من،...ته نشین

     

     

  • ۱
  • نظرات [ ۵ ]

    بیداری

    بخشی از ما هرگز به خواب نمی رود!

    نه با وعظ

    نه با الکل

    نه با دود و دم

    و نه با هیچ چیز دیگر...

    بخشی از ما همیشه بیدار است

    بخشی که متعلق به کسی ست

    که نه آمد

    و نه خواهد آمد!

  • ۱
  • نظرات [ ۴ ]

    مثنوی

    نگاهت، نگاه نبود

    مثنوی بود

    هفتادْ من، حرف داشت!

  • ۱
  • نظرات [ ۳ ]

    به آینه نگاه می کنم

    به آینه نگاه می کنم

    به خطوطِ کج و معوجِ قرینه ام، در گلاویزیِ بلور و جیوه

    به چشمهایم که حفره های مردودند در آزمونِ حیات

    به خطوطِ لبهایم که انگار مسیر را اشتباه رفته اند

    به خودم

    به هیچ

    به این بی تفاوتیِ ریشه داری که در نگاهم نفَس می کشد

     

    به آینه نگاه می کنم

    و به این می رسم که انگار دیگر، خودم نیستم

    انگار من ازدحامِ ناگفته هایی هستم که از لبها به چشمها رسیده اند، بی مجالِ تعبیر شدن

    انگار تجمّعی هستم از بُهت و ویرانی

    انگار اُبُهّتی هستم از هیچی و پوچی

    انگار روزنگاری هستم به قدمتِ تاریخی که تنهایی، ورق خورده است

     

    به آینه نگاه می کنم

    و زنگار می گیرم

    از اینکه در من، سکوت چه ضخامتی دارد

    و حیات، چه رنگی باخته است از تکثیرِ این همه درود و بدرود

     

     چه جلایی دارد آینه

    وقتی نجوا می کند

    من چیزی نیستم جز جزیره ای دورافتاده

    که می آیند

    کشفم می کنند

    به هَمَم می ریزند

    و می روند بی آنکه گاهی دستی تکان دهند

    دستِ کم از دور

     

    97/3/21

     

     

  • ۱
  • نظرات [ ۶ ]

    روزگار ساده

  • ۲
  • نظرات [ ۵ ]

    خدای متفاوتم

    خدای متفاوتم!

    تو بگو...

    بگو کجا بروم...

    وقتی به اختلاف سه حرف درها را به رویم می بندند

    منی که با هزاران تَن در حوالی ام

    این همه تن هایی را تنهایی را به دوش می کشم

     

    97/3/9

     

     

  • ۵
  • نظرات [ ۵ ]

    نخواستند

    افسوس!

    نخواستند زندگی ات را متفاوت کنم

    نخواستند تلفن را بردارم

    و به یمن زادروزت

    تمام گل فروشی های شهر را زابِراه کنم

    نخواستند ما برای آیندگان عاشقانه شویم

    عاشقانه ای که بی شک به چاپ هزارم می رسید

    افسوس!

     

    97/3/8

     

     

     

  • ۲
  • نظرات [ ۱ ]

    بُن بست

     

  • ۳
  • نظرات [ ۳ ]

    !!!

    آرزوهایمان زمانی بر باد رفتند، که آنها را به قاصدک ها سپردیم

    و رویاهایمان هنگامی نقش بر آب شدند، که وقت بافتنشان در ابرها سیر کردیم

    ما چه مردمی بودیم

    به باد تکیه کردیم

    و به سراب دل سپردیم!

     

    97/3/5

  • ۳
  • نظرات [ ۱ ]

    رسوب عشق

    مرا از تو خلاصی نیست

    در من رسوب کرده ای

    ته نشین شده ای...

     

    97/3/5

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]

    به دَرَک...

    یادت باشد

    به دَرَک هم که بروم

    تنها یک اَبَد، طول خواهد کشید

    بعد از آن برمی گردم

    و  دوستْ داشتنت را از نو، تکرار می کنم

     

    97/3/6

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]

    دروغ های دلچسب

    از من بلندتر بود

    خیلی بلندتر...

    آنقدر که در هر وداع

    سرم را به سینه اش می فشرد

    و زمزمه می کرد:

    "خوب گوش کن... خوبتر... ببین چقدر می خواهمت!"

    و امروز که "تنهایی"!

    این هیولای خوش قد و قامت

    مرا در آغوش می کشد

    تازه می فهمم، آن "چقدر"...

    یعنی چقدر!...

     

    97/2/27

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]

    حال وهوای عاریه ای

    نفس های آخرِ اردیبهشت است

    و من با حال و هوایی که از عکس ها عاریه می گیرم

    از بیرون ستاره ام

    و از درون سیاهچاله ای که زندگی را

    در مَکِشِ گردابش هضم می کند

     

    97/2/24

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]