میانِ بیقراری ها

دلِ ناکوکِ من، سازِ مخالف می زند گاهی

نمی فهمد، نباید ساده می بخشید

بهشتِ رنگ رنگش را

به عطرِ خوشه ای گندم

به یک بوسه، به یک خلوت

به یک پِیک از

..................شرابِ شهوتِ مَردُم

 

دلِ ناسازگارِ من نمی داند

سحرگاهِ تأسف دارد از پِی، شامگاهِ هر هماغوشی

دلِ وامانده ام انگار نشنیدَه ست از،.. هرآنکه خواهانش

غزلهای فراموشی

 

بگو حوّا!

بگو از تلخیِ این غم

بگو آخر چه دیدی از دلِ آدم ؟!

که بخشیدی بهشت و نام و شأَنَت را

به زهرآکنده انگوری

به این تبعیدِ قهرآگین

به یک گندم، به این دوری!

 

نمی دانستی ای حوّا

که روی شاخه ی پوشالیِ دنیات، هر سیبی

اسیرِ پنجه ی کِرم است؟!

نفهمیدی، تمامِ خوشه ها در مرزِ خشکیدن پریشانند

نفهمیدی!.. وَ حالا مانده ای با این زمینِ پَست

 

بگو حوّا!

بگو نیلوفرِ پژمرده، دور از پاکیِ دریا!

بگو آخر!

............نمی دانستی از عشقی

که تنها طرحِ یک خوابست؟

نمی دانستی از مرگی

که در آغوشِ هستی سوزِ مُرداب است؟

 

دلِ ناکوکِ من گاهی

به یادِ قلبِ حسرت بُرده ات، سازِ مخالف می زند، اما!

نه اینجا روضه ی رضوانِ رنگین است

نه، تنها نفسِ من، درگیرِ آن شیطانِ دیرین است

که اینجا مهدِ صد ابلیس

زمین است این، زمین، تاوانِ آمالت

زمین،.. دشتی که غمگین است!

 

خداوندا ! خداوندا !

منم ته مانده ای بیچاره از حوّا

همان عصیانگرِ آشفته ی دنیا

دریغ! آدم نمی داند

گریزانم از آدمها

بیا با مهرِ دیرینت

مرا از فانیِ دلگیرِ رویاها

ببر تا سرزمینِ بی مثالِ خود

ببر تا باقیِ فردا...