نگاهش از نوعِ نگاه های ملتمس نبود. از اون نگاه ها نبود که به همه زل میزنن و به هر روشی متوسل میشن تا بهشون توجه بشه
حتی از اون نگاه ها هم نبود که بشه مثل یه کتاب، راحت و بی دغدغه  خوندش
نگاهش مرموز بود. مرموز، یاغی و سرسخت. درست مثل یه صخره
اگه نگاهی به سمتش خیز برمی داشت، خیلی راحت اون رو مثل یه موج، هر چقدر هم وحشی، پس می زد

 

با اینکه خیلی وقت بود از خودِ عاقل و منطقیم خواسته بودم نسبت به قصه ای که چشم ها بازگو می کنن، بی تفاوت باشه
با اینکه هر وقت پا میذاشتم تو جمع، با تمام وجود، دعا می کردم که نگاه مرموز و معناداری سر راهم سبز نشه
با اینکه از سرک کشیدن (هرچند، هرازگاه و غیرمستقیم) تو آینه ی دل این و اون دلزده و سیر بودم،
اما باز هم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم
وقتی عینک آفتابیش رو برداشت تا در جواب تشکرم سری تکون بده، دوباره موجی از افکار مغشوش به ذهنم سرازیر شد


هرگز مستقیم تو چشماش زل نزدم
با این حال، تو همون چند نگاه گذرا، به چیزی متفاوت تو نگاهش پِی بردم
چیزی که اون رو برای من از دیگران مستثنی می کرد:
یه جور بی تفاوتیِ محض!
نگاهش گذرا، سرسری و فرّار بود و لبریز از بی تفاوتی
از اون نگاه ها بود که ماندگار نیستن و به هیچ کس و هیچ چیز تعلق ندارن
از اون نگاه ها که به چیزی و کسی دل نمی بندن و بهشون هیچ اعتمادی نیست
اما یه چیز دیگه هم بود
اینکه تو عمق مردمکش پیدا بود که این بی تفاوتی از سر غرور و سرخوشی و سیری نیست

 

اون روز وقتی عینکش رو برای تشکر برداشت و من دوباره با اون دیوار بتونی! با اون بی تفاوتی مطلق روبرو شدم، به خودم گفتم:
حتما زخمی چیزی خورده. از آدمهای اطرافش، از عزیزانش، از کسانی که قبلا عزیزش بودن وحالا نیستن، از روزگار، از همه چیز...
آدم وقتی نسبت به اطرافش بی تفاوت میشه که از همه چیز خسته و دلزده باشه
شاید هم از رو غرور زیاده که بی تفاوته
اما وقتی به چشمهای بیروحش که با همه ی سردی، تا مغز استخوان آدم نفوذ میکرد، فکر می کردم
می دیدم نمیشه این بی تفاوتی رو به غرور نسبت داد


دلم می خواست اتفاقی که تو عمق چشماش جریان داشت، رو بشنوم

دلم می خواست سنگ صبورش باشم
حتی اگر گوش شنوای من، براش نوشدارویی بود بعد از مرگ سهراب

دلم می خواست سرم رو بکوبم به این صخره و از تنهاییِ همیشگیم خلاص بشم

 

 مگه من یه عمر به هر زبونی به دنیا اعلام نکرده بودم:
عشق اگر مثل صخره یاغی و سخت
موج موجم فدای کوهستان؟

پس حالا منتظر چی بودم؟
این صخره و این من

 

اما...

اما اگر تفسیر من از نگاه اون چیزی نبود که حدس میزدم چی؟
اگر اون بخاطر زخم هاش از جنسِ من بیزار باشه چی؟
اگر...
این اگرها هیچ وقت نذاشتن من به جایی برسم
و تازه...بی تفاوتی هر معنا و ریشه ای داشته باشه، کلا خوب نیست
بی تفاوتی یه بیماریه. یه اعتیاده. علاجی نداره. هر درمانی، هر توجهی براش، ... موقتیه و بی تأثیره

 

و بیشتر که فکر می کنم میبینم خودم هم دست کمی از اون ندارم
منم  خیلی وقته به همه چیز و همه کس بی تفاوت شدم
منم خیلی وقته منتظر معجزه نیستم

خیلی وقته دل سپردم به جبری که من رو از اول با خودش همراه کرد، طوریکه من هرگز نتونستم خلاف جریانش شنا کنم

 

و چه فایده
وقتی دیگه نه فرصتی باقی هست و نه امید و انتظاری
حتی اگر عشق هنوز هم در نهانش، اعجازی داشته باشه
من که دیگه اون دریای متلاطم نیستم
پس بذار اینطور فکر کنم که اون صخره ی سرسخت هم،... صخره ی من نیست