تو به دنبالِ کدامین خورشید

پشتِ هر پنجره سرگردانی؟

بگُشا پنجره ی دیده خود را یک بار

و از این خوابِ دروغین برخیز

چشم بگشا و ببین

پشتِ هر پنجره، هر روزنه، خورشید یِکیست

پشتِ هر ابر که از دیده ی بی دقّتِ تو می گذرد

چشمه ی تابشِ امّید یِکیست

 

به چه دل خوش کردی؟

تو که در کوریِ خودخواسته ای،.. یخ زده بر شاخه ی منفورِ تحجر،.. ذهنت

باورت را نسپار

دستِ پوسیده ی قرنی که از آن

بویِ "نا" می آید

 

باز کن پنجره را رو به افق

و ببین!

............که چرا می شکفد جای گلِ نازِ امید

غنچه ی بی ثمر یأس، به هر شاخه ی اندیشه ی تو

 

از فراسوی افق

قلب خورشید، چنین گرم به تو می تابد

پلک بگشا دیر است

تا به کِی،.. ذهن تو در غارِ زمستانیِ خود می خوابد؟!

 

ای تو رو آورده

به تماشایِ زمستان، به تمنایِ خزان

کوچه ها را یک یک

کوی ها را پیِ هم

شهر ها را، پیِ آن گمشده در خویش نگرد

 

تهِ بن بست وجودت خورشید

در حصارِ قفسی زندانی ست

او همان گمشده ایست

که به دنبالِ شعاعی از او

جاده ها پیمودی

در زمین بود و پیِ تابشِ زرگونش در

آسمان ها بودی

 

گرچه در خاطرِ آفت زده ات

عشقِ او بیشتر از، وصله ی ناجور نبود

گرچه او را تو همان عاقبتِ ناخوش افسانه ی عاشق شدنت می دانی

در حریم نفَسش اما او

هُرم شوقی دارد

که هزاران خورشید

وامدارِ نفسِ گرمِ پر از عاطفه اش می مانند

او همان گمشده ات خورشید است

ابرها می دانند

 

ای تو وهم آلوده!

ای تو را خواب ربوده!.. برخیز

پس از این دوریِ سرد

به تماشای حقیقت برگرد

که در اعماقِ زمستانِ درونت، خورشید

به تو و عهدِ ترک خورده ی تو پابند است

پلک بُگشا دیر است

پلک بُگشا وَ نفس تازه بکن،.. اسفند است!