ای که از صبحِ ازل با دل ما

وعده دادی خورشید

پشت هر پنجره ی بسته رهاست

قرن ها آمد و رفت

باورِ کهنه ی هر پنجره زنگار گرفت

شب ولی با همه ی تیرگی و تاختنش

پشتِ پرچینِ تحمّل گویی

همچنان پابرجاست

 

در دل تیره ی این برزخِ پژمرده، تباه

زیر این چادرِ بی کوکبِ شب

منتظر، دیده ی این طایفه، خشکیده به راه

از فراسویِ ضمیرت به یقین

آفتابی گستر

رو به تاریکیِ این شهرِ گناه

دستِ شب را برچین

رخصتِ رؤیتِ رخساره ی خورشید بده

که شده طاقتِ هر یوسف، طاق

به یقین در دل چاه

 

نورِ توحید بتابان به سَرِ شکِّ زمین

با شعاعی از مهر

پلکِ هر پنجره ای را بگشا

ما در این پیله دچارِ, تبِ عُزلت شده ایم

پرده را برگیر از

چهره ی صلح و صفا

چشممان کور شد از غیبتِ خورشید حقیقت، رحمی!

که در این رونقِ ظلمت، هر فصل

شده پاییزترین، فصلِ خدا

 

در دلِ مُرده ی این تاریکی

ذهنِ ما تنگ و نمی داند کس

راز این پرده ی افکنده به مهر

سِرِّ این صبر و شکیباییِ بی پایان چیست؟

گرچه کافر کُند این شعر مرا، عُذر،.. ولی

عمقِ این مَهلکه ی شب زده, بی پشت و پناه

مآمنِ باورِ ما خاطرِ کیست؟

اِذنِ دیدار بده

که در این وانفسا

همه ایوبِ غمِ خود شده ایم

سهممان از طلبِ وصل به جز

دردِ بی تابی نیست

 

قرنها سوخته ایم

بی تماشای رُخِ خورشیدت

برسان معجزه ی آخر را

که در این رنجِ شدید

قدمتِ صبر و غم و فاصله تا عرش رسید

تا به کِی حسرت و اندوه و دریغ

تا به کِی دلخوش به

نور کمرنگِ امید

رخنه کن با تپشی در شب این طایفه که

مرغِ کم حوصله ی باورِ ما

راحت از بام پرید

پشتِ این وقفه ی ظلمانیِ شب

کو سحرگاهِ سپید؟

بشِتاب، ای روشن

بشِتاب، ای خورشید!