دستِ ردّت، یک آن

خورد بر سینه ی پُرخواهشِ باغستانم

و من آوازِ چکاوک ها را

پشت سرمای سکوت

بی هوا گم کردم

 

ریشه هایم همگی خشکیدند

ساقه ها تشنه و زار

بر تنِ سردِ زمین خوابیدند

جاده از زمزمه ی پای من و برگ، به بُن بست رسید

بعدِ یک عمر صبوری و گذشت

بغضِ کالی که به اندازه ی کوهَست،.. رسید

 

در پیِ این سردی

باغ از همهمه ی زنجره ها عاصی شد

و درختان پیِ انکارِ بهار

به تمنّای تبر دل بستند

دیر فهمیدم حیف!

که دلِ سنگِ تو و قلبِ خزان،.. هَمدَستند

 

دیر فهمیدم و حیف!

سروها پوسیدند

پیله ها بر تنِ سرو

مرگ را بوسیدند

پرِ پروانگی ام در دَم سوخت

دلِ من ماند در این خلوتِ غمزا، در بند

 

بعد از آن سردیِ بی هنگامت

ابر یاغی شد و رفت

دُختِ باران به دلِ نازکِ اَفرا لج کرد

جویباری دلگیر

راهِ خود را سوی دریا کج کرد

 

تا دلِ باغِ خزان خورده، گرفت

روشنی ها همه تبعید شدند

روز را شب بلعید

تیرگی ها همه اندازه ی خورشید شدند

 

مانده ام در این فکر

باغِ جان را چه کسی بر هم ریخت؟

قاصدک بی خبر از رؤیامان

همرهِ باد چرا زود گریخت؟

بیشه آرام چرا در آورد؟

از تنش سبزه ی خوشبختی را

چه کسی بر سرِ دنیامان ریخت؟

این همه فاجعه را، سختی را !

 

حال در چهره ی فرسوده ی باغم دیگر

نیست غیر از حسرت

غیر از این غم که من از قلبِ یخش

می زُدایم به سرانگشتِ ترنّم گاهی

وحشتِ فردا را

 

نیمه جان، باغِ دلم می داند

اشک تنها رگِ جوشنده ی این زندگی است

روی این باورِ پوسیده ولی

می زند نبضِ امیدی موعود

همچنان از تنِ بی برگ و بهارم نفسی می گذرد

از دلِ باغ خزان دیده ام، انگار هنوز

می تراود نَمی از شعرِ وجود