ما مستِ طعم بوسه های آتشین بودیم

وقتی سرِ یک حزب در ژرفای آخُور بود
چشمانشان سرگرم تفتیشِ ضمیرِ ما
چشمان ما با نقشِ هم، پیوسته دمخور بود

از سنگِ سختِ سینه هامان چشمه ای جوشید
وقتی زمین در قحطیِ دلدادگی ها سوخت
بر نعشِ آهن پاره های سرد، اندامت
در چشم هایم شعله ی دلبستگی افروخت

ذهن کبودم با همه گنجینه ی دردش
قربانیِ عطرِ نفس های نفیست شد
یکباره قیدِ زندگی را زد، دلِ سیرم
وقتی که چترِ راهِ من مژگانِ خیست شد

پروردگارِ خویشتن داری شدم از بس
در التهابِ عقده ها دم برنیاوردم
فریادِ پاییزی پر از چشم انتظاری شد
در حلقِ حسرتها، سکوتِ ممتد و زردم

با اتهامِ دل سپردن بر سرم بارید
رگبارِ وحشتناکِ ضربتهای درد آلود
در شعله های رعشه نم نم سوختم، تنها
یادِ تو آبی بر حریقِ هر تشنج بود

نجوایِ نامت بر لبانم گرم، جاری بود
حتی به زیرِ ضربه های هر سلاح سرد
با اعترافاتِ دروغین، زنده شد هر بار
تصویرِ تسکین بخشِ تو در ایستگاهِ درد

شاید جدا شد با شکنجه بند از بندم
تا لحظه ای کافر شوم در ورطه ی گیجی
آنقدر اما در وجودم ریشه کردی که
راضی شدم حتی به رنجِ مرگِ تدریجی

از انقلابِ عشقمان، دنیا دگرکون شد
با حکمِ جلبِ عقل، حالا، تحت پیگردیم
در گوشه ی خلوت سرامان پیش تر باید
فکری به حالِ احتضارِ عشق می کردیم

نشکفته، باغت را به غارت برده اند اما
بر پهنه ی دشتِ جنونم همچنان بکری
تن به تبرها می سپارم جایِ تو، هرچند
خواندند ما دلدادگان را "جانیِ فکری"

 

در روزگاری که دو دو تا پنج تا باشد
با احتمالِ دیدنت هم ساختن، خوب است
وقتی صدایت می کنم در کنجِ این زندان
سهمِ تنِ یخ بسته ام شلاق و سرکوب است

ذهنم اگر تسلیمِ تسخیرِ ملخ ها شد
روحم ولی از چنگِ آفت ها مصون مانده
سلولِ من را حوضِ خون کردند با این حال
افکارشان در کشفِ دل، خار و زبون مانده

طغیانِ احساسات را با چشم خود دیدند
وقتی که ظرفِ عقده مان را واژگون کردیم
با بوسه ها، آغوش ها، در هم تنیدن ها
ما عقل را صرفِ تمنایِ جنون کردیم

آزادگی را بردگی خواندند، آنانکه
نرخِ تَمَرُّد، نزد آنها کمتر از جان نیست
با نامِ منطق، بر ضمیرت، یاوه می بافند
آنها که راه و رسمشان، همسنگِ انسان نیست

ما ریشه هامان را به نامِ تیشه ها کردیم
شاید گناهِ "پاک بودن" را ببخشایند
افکارِ ما محضِ صدورِ عشق جعلی شد
اما نشد! این قوم از نسل یهودایند

افسانه ی دلدادگی در برکه ی تاریخ
زیر لجنزارِ خیالِ حزب، مدفون شد
از نسجِ ما فرشی به زیر پای خود انداخت
سلّاخِ دل سنگی که مُشتش کاسه ی خون شد

دروازه های عشق را بر رویِ ما بستند
این بغض ها شاید که سدّی بر نفس باشد
روحِ بزرگِ ما ولی دریای موّاجیست
کِی می شود دریا اسیرِ یک قفس باشد؟