یادِ آن

روزگاران به خیر

یادِ لحظه های روشنی که دست ها

گرم شعله های سرخِ اشتیاق

رو به وسعت عظیمِ هم،.. گشوده بود

یادِ آن

روزِگارِ خوش که هر نگاهِ آشنا و غیر

لهجه ی غلیظِ مهر و صلح داشت

ناخوشی

جز به جسمِ آدمی نمی خزید

دیده ها

داغِ سادگی به دل، نمی گذاشت

 

یادِ آسمان به خیر

آن زمان که اشکِ گرم و جاری اش، بدونِ چشمداشت

فصل فصل، پشتِ هم

پای دردِ قلب داغدارِ دشتِ تشنه، می چکید

یادِ آبی عمیق و صاف و روشنش

آن زمان که پشتِ تلِّ دود و مه، نمی دوید

 

یادِ آن زمان به خیر

یادِ آن

روزگاران به خیر

 

آن زمان که خنده های سبز و پرصدا، فقط

سهمِ پسته های شورِ شهرمان، نبود

بوسه با حریرِ نرمِ گونه آشناترین

رنگ ها

گرم و خالص و عمیق و صادقانه بود

 

یادِ کوهساران به خیر

آن زمان که قامتِ کشیده شان

بر فراخنایِ دشت

مرزِ موشکافِ باورِ قبیله نه

رمزِ اقتدار یک عشیره بود

آن زمان که دامنِ وسیعِ شان، پر از شقایقِ امید

بر بلا و قحطی زمانه، خوب،.. چیره بود

 

یادِ آن زمان به خیر

آن زمان که بر لبِ غریب و آشنا

بی امید و ادعا گُلِ سلام بود

آیه ها نه بیم و واهمه، که مژده ی نشاط

روزگار

بی تلاش و جان به سر شدن، به کام بود

 

یادِ سُفره ها به خیر

گرچه غرق سادگی ولی درونشان

قرصِ نان گرم و ساده، طعمِ مهر داشت

از تنورِ سینه های گُر گرفته، شعله می کشید

جاودانه، پر زبانه عشق

هر زمان به صبح و ظهر و عصر و شام و چاشت

 

یادِ آن

روزگاران به خیر

یاد عیدهای کهنه ای که شورِ تازگی

بر هوا و حال و بخت و خانه می فشاند

رخت و جامه گرچه آن زمان، فراخ و عاریه

دل ولی همیشه تنگ و با سخاوتش

دانه دانه غنچه های عشق می نشاند

 

یادِ آن زمان به خیر

یادِ آن

لحظه های خوش گذشته مان به خیر

جایِ آن

عصرِ رفته تا همیشه سبز باد

یادِ آن

روزگاران به خیر