بیوگرافی استاد شهریار:

سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار، شاعر پارسی‌گوی آذری‌زبان، در سال ۱۲۸۵ هجری شمسی در روستای خشکناب در بخش قره‌چمن آذربایجان متولد شد. او تحصیلات خود را در مدرسهٔ متحده و فیوضات و متوسطهٔ تبریز و دارالفنون تهران گذراند و وارد دانشکدهٔ طب شد. سرگذشت عشق آتشین و ناکام او که به ترک تحصیل وی از رشتهٔ پزشکی در سال آخر منجر شد، مسیر زندگی او را عوض کرد و تحولات درونی او را به اوج معنوی ویژه‌ای کشانید و به اشعارش شور و حالی دیگر بخشید.

هوشنگ طیار شاعر و از شاگردان و دوستان شهریار در گفت‌و‌گو با خبرنگار ادبی فارس گفت: زمانی‌که شهریار برای خواندن درس پزشکی به تهران آمد، همراه با مادرش در خیابان ناصرخسرو کوچه مروی یک اتاق اجاره می‌کند. آنجا عاشق دختر صاحب خانه می‌شود. صحبتی بین مادران آن‌ها مطرح می‌شود و یک حالت نامزدی بوجود می‌آید. قرار می‌شود که شهریار بعد از ‌اینکه دوره انترنی را گذراند و دکترای پزشکی را گرفت با دختر عروسی کند. این شاعر و دوست شهریار تصریح کرد: شهریار رفته بود خارج از تهران تا دوره را بگذراند و وقتی برگشت متوجه شد، پدر دختر او را به یک سرهنگ داده است و آنها با هم ازدواج کرده‌اند. شهریار دچار ناراحتی روحی شدیدی می‌شود و حتی مدتی هم بستری می‌شود و در این دوران غزل‌های خوب شهریار سروده می‌شوند. طیار با بیان اینکه آن دختر بر خلاف شایعات فامیل شهریار نبوده و «عزیزه خانم» همسر شهریار فامیل او بوده است، اظهار داشت: بهجت آباد سابق بر این تفرج‌گاه تهران بود و مثل امروز آپارتمان سازی نشده بود. این محل، جایی بود که بیشتر اوقات شهریار با دختر برای گردش آنجا می‌رفت. بعد از‌اینکه دختر ازدواج می‌کند، شهریار یک روز سیزده بدر برای زنده کردن خاطرات آنجا می‌رود و دختر هم با شوهر و بچه آنجا می آیند. شهریار با دختر روبرو می‌شود و این غزل را آنجا می‌سراید: یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم طیار گفت: بهترین شعر ترکی را شهریار گفته و کاش با شهرتی که شهریار داشت اشعار فارسی را هم به اندازه اشعار ترکی‌اش چنین زیبا می‌سرود. وی افزود: «حیدر بابایه» در ادبیات بی‌نظیر است، ولی به ترکی است. اگر هم بخواهیم آن‌را به فارسی ترجمه کنیم لذت و زیبایی اش را از دست می دهد. مسائلی است که در ترجمه منتقل نمی‌شود. مثلا برخی از ضرب‌المثل‌های ترکی را فارسی زبانان نشنیده‌اند و شهریار این ضرب‌المثل‌ها را عینا به ترکی آورده و تازه وقتی هم که ترجمه شود، خواننده چون آن را نشنیده، از آن نمی تواند لذت ببرد. طیار ادامه داد: اشخاصی که مدتی از زندگی خود را در دهات بسر برده اند، خیلی بیشتر از اشخاصی که در شهر بزرگ شده اند، حیدر بابایه را درک می کنند...

وی سرانجام پس از هشتاد و سه سال زندگی شاعرانهٔ پربار در ۲۷ شهریور ماه ۱۳۶۷ هجری شمسی درگذشت و بنا به وصیت خود در مقبرة الشعرای تبریز به خاک سپرده شد.

از مهمترین آثار شهریار منظومه ی "حیدربابایه سلام" به زبان ترکی آذربایجانی و همچنین کلیات اشعار شهریار است.

 

گذری بر اشعار استاد شهریار:

 

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست

با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست

 

کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر

این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست

 

ماه من نیست در این قافله راهش ندهید

کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست

 

ما هم از آه دل سوختگان بی خبر است

مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست

 

تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است

خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست

 

خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز

باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست

 

شهریارا عقب قافله کوی امید

گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست

 

...

 

اگر بلاکش بیداد را به داد رسی

خدا کند که به سر منزل مراد رسی

 

سیاهکاری بیداد عرضه دار ای آه

شبان تیره که در بارگاه داد رسی

 

جهان ز تیرگی شب بشوی چون خورشید

اگر به چشمه نوشین بامداد رسی

 

سواد خیمه جانان جمال کعبه ماست

سلام ما برسان گر بر آن سواد رسی

 

به گرد او نرسی جز به همعنانی دل

اگر چه جان من از چابکی به باد رسی

 

بهشت گمشده آرزو توانی یافت

اگر به صحبت رندان پاکزاد رسی

 

ورای مدرسه ای شیخ درس حال آموز

بر آن مباش که تنها به اجتهاد رسی

 

غلام خواجه ام ای باد توتیا خواهم

اگر به تربت آن اوستاد راد رسی

 

ترا قلمرو دلهاست شهریارا بس

چه حاجتست به کسرا و کیقباد رسی

 

...

 

دستی که گاه خنده بآن خال می بری

ای شوخ سنگدل دلم از حال می بری

 

هر کس به نرد حسن تو زد باخت پس بگو

دست از حریف خویش بدان خال می بری

 

چالی فتد به گونه ات از نوشخند و دل

زان خال اگر گذشت بدین چال می بری

 

مهتاب شب که سرو چمانی به طرف جوی

چون سایه ام کشیده و به دنیال می بری

 

دنبال تست این هوو جنجال عاشقان

باری برو که این هو و جنجال می بری

 

ای باد در شکج سر زلف او مپیچ

هر چند بوی مشک به توچال می بری

 

هر ساله گوی حسن به چوگان زلف تست

این تاج افتخار نه امسال می بری

 

روئین تنان شعر شکستی تو شهریار

رستم اگر نه ئی نسب از زال می بری

 

...

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

 

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

 

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

 

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

 

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

 

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

 

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

 

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

 

...

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

 

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران

 

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

 

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده کوته نظران

 

دل چون آینه اهل صفا می شکنند
که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

 

دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

 

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

 

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

 

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران

 

شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

 

...

 

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

 

...

 

آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن
یا حریفی نشود رام چه خواهد بودن


حاصل از کشمکش زندگی ای دل نامی است
گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن


آفتابی بود این عمر ولی بر لب بام
آفتابی به لب بام چه خواهد بودن


نابهنگام زند نوبت صبح شب وصل
من گرفتم که بهنگام چه خواهد بودن


چند کوشی که به فرمان تو باشد ایام
نه تو باشی و نه ایام چه خواهد بودن


گر دلی داری و پابند تعلق خواهی
خوشتر از زلف دلارام چه خواهد بودن


شهریاریم و گدای در آن خواجه که گفت
"خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن"

 

...

 

از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده‌ی جوانی از این زندگانیم


دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم


پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق
داده نوید زندگی جاودانیم


چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژده‌ی جرس کاروانیم


گوش زمین به ناله‌ی من نیست آشنا
من طایر شکسته پر آسمانیم


گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غم بی همزبانیم


ای لاله‌ی بهار جوانی که شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانیم


گفتی که آتشم بنشانی، ولی چه سود
برخاستی که بر سر آتش نشانیم


شمعم گریست زار به بالین که شهریار
من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

 

...

 

به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم
به عشق زنده شدم تا که جاودان مانم


چو مردم از تن و جان وارهاندم از زندان
به عشق زنده شوم جاودان به جان مانم


به مرگ زنده شدن هم حکایتی است عجیب
اگر غلط نکنم خود به جاودان مانم


در آشیانه‌ی طوبا نماندم از سرناز
نه خاکیم که به زندان خاک‌دان مانم


ز جویبار محبت چشیدم آب حیات
که چون همیشه بهار ایمن از خزان مانم


چه سال‌ها که خزیدم به کنج تنهایی
که گنج باشم و بی‌نام و بی‌نشان مانم


دریچه‌های شبستان به مهر و مه بستم
بدان امید که از چشم بد نهان مانم


به امن خلوت من تاخت شهرت و نگذاشت
که از رفیق زیانکار در امان مانم


به شمع صبحدم شهریار و قرآنش
کزین ترانه به مرغان صبح‌خوان مانم

 

...

 

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی


هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی


آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی


سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من
هر که با قیمت جان بود خریدار کسی


سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پی‌گرمی بازار کسی


غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی


تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی


آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی


گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی


شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایه‌ی دیوار کسی

 

...

 

رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی
حسرت عهد و وداعم با دل و دلدار باقی


عقده بود اشکم به دل تا بیخبر رفتی ولیکن
باز شد وقتی نوشتی "یار باقی کار باقی"


آمدی و رفتی اما با که گویم این حکایت
غمگسارا همچنان غم باقی و غمخوار باقی


کافر نعمت نباشم بارها روی تو دیدم
لیک هر بارت که بینم شوق دیگربار باقی


شب چو شمعم خنده میید به خود کز آتش دل
آبم و از من همین پیراهن زر تار باقی


"گلشن آزادی من چون نباشد در هوایت
مرغ مسکین قفس را ناله‌های زار باقی


تو به مردی پایداری آری آری مرد باشد
بر سر عهدی که بندد تا به پای دار باقی


می‌طپد دلها به سودای طوافت ای خراسان
باز باری تو بمان ای کعبه‌ی احرار باقی


شهریارا ما از این سودا نمانیم و بماند
قصه‌ی ما بر سر هر کوچه و بازار باقی

 

...

 

کس نیست در این گوشه فراموشتر از من
وز گوشه‌نشینان توخاموشتر از من


هر کس به خیالیست هم‌آغوش و کسی نیست
ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من


می‌نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق
اما که در این میکده غم نوشتر از من


افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن
افتاده‌تر از من نه و مدهوشتر از من


بی ماه رخ تو شب من هست سیه‌پوش
اما شب من هم نه سیه‌پوشتر از من


گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار کجا گوشتر از من


بیژن‌تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک
خونم بفشان کیست سیاوشتر از من


با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است
بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من


آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل؟
دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من

 

...

 

دیدمت وه چه تماشایی و زیبا شده ای !
ماه من ، آفت دل ، فتنه ی جانها شده ای !

پشت ها گشته دوتا، در غمت ای سرو روان
تا تو درگلشن خوبی گل یکتا شده ای
...
خوبی و دلبری و حسن , حسابی دارد
بی حساب از چه سبب اینهمه زیبا شده ای ؟
 

حیف و صدحیف که بااینهمه زیبایی و لطف
عشق بگذاشته اندرپی سودا شده ای

شبِ مهتاب و فلک خواب و طبیعت بیدار
باز آشوبگر خاطر شیدا شده ای

بین امواج مهت رقص کنان می بینم
لطف را بین ،که به شیرینی رویا شده ای

دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم
نازنینا ، تو چرا بی خبر از ما شده ای ؟