دلِ من!

دلِ درمانده و پاییزیِ من!

با همه شب زدگی

شبِ ویرانگرِ سرمازدگی

خانه کن گوشه ی ایوانِ امید

در دلِ پر تپشِ آمالت

و بدان!، وعده ی خورشیدیِ این پنجره ها رویا نیست

 

دلِ پژمرده من!

غمِ بیهوده نخور

تو به آرامشِ آن کهنه چناری بنگر

که تنِ فرتوتش

قصرِ آرامشِ هر چلچله ای

مهدِ فرسودنِ تنهاییِ هر زاغِ غمین است،.. وَ زان

روحِ مصلوبِ غمَش

مرگ را گویا نیست

 

جانِ من! کم گله کن

دلِ درمانده!.. کمی حوصله کن

تو خودت می دانی

ابرها رفتنی اند

رُخَ خورشید سزاوارِ چنین حاشا نیست

 

غم بُن بست نخور

فصلِ بیچارگی ات زود گذر خواهد کرد

ذاتِ لاهوتیِ تو

جنسِ آن بالاهاست

کُفر را جویا نیست

 

دلِ من باور کن

شبِ ویرانیِ هر دل،.. شبِ آفت زدگی

تلخیِ حق طلبیست

گذرِ تجربه است

شبِ بی فردا نیست

آخرِ قصه ی تقدیرِ تباه و تلخت

بدترین فاجعه ی رویِ زمین

بدترین رنج در این دنیا نیست