می گفت: چقدر تلخ می نویسی؟! و من  وقتی دیدم جوابی که باید بدم خیلی بلندبالاست،  به سکوت اکتفا کردم. بقول یکی از دوستان: " وقتی حرف برای گفتن زیاده بهتره سکوت کرد!"

اما بعد که به اون سؤال و واژه ی تلخ بیشتر فکر کردم، دیدم زندگیِ هیچ کسی خالی از تلخی نیست. منتها دنیا به هر کس یک نوع تلخی و به اندازه ی ظرفیتش، پیشکش می کنه؛ به بعضی ها فقط یک استکان چای تلخ، اون هم از نوعِ قندپهلو و به بعضی ها هم یک پاتیل قهوه ی قجری!

چیزی که مسلّمه اینه که هیچ کتابی رو نمیشه از جلدش قضاوت کرد! کی می دونه درون آدمهای پیرامونمون، تا چه اندازه تلخی هست و از چه نوعه؟! ما منعطف ترین و سازگارترین مخلوقات هستیم. شاید هم بهتره بگم تنبل ترین و ترسوترین!

حرفم اینه: جایی که حرف کمه مجبور میشی به قلم پناه ببری؛ به نوشتن! و هرچی که می نویسی میشه بازتابی از درونت که "شاید هم اصلا خودِ واقعیت رو نشون نده"!

اینطور مواقع یاد مارسل پروست می افتم که میگه: "ما روزی به معشوقمون هم بی اعتنا میشیم، دقیقا به اندازه ی افرادی که الان بخاطر همون معشوق، بهشون هیچ اهمیتی نمیدیم! زندگی داشتن چیزها و آدمهای دلخواه نیست. شاید زندگی و عشق، تنها نگاه کردن به یک گلدان، خوندن یک کتاب، لذت بردن از یک عطر یا یک تکه کیک، و یا حتی نوشیدن یک فنجان چای داغ، پشت پنجره، وقت باریدن برف باشه."

شاید بهتره تلخی های درون، رو قِی کرد و بجاش پُر شد از بهانه های ناچیز زندگی!

شاید بهتره از داشته هامون و زمان حال، لذت ببریم و به همین ها بسنده کنیم تا تلخی مون به دیگری منتقل نشه!

 

پ ن 1: حمل بر جسارت وخودستایی نباشه، هم عکس دست پخت خودمه و هم اون کاپ کیک های خوش قیافه!

پ ن 2:  جملاتی که از مارسل پروست قید شد، برگردان شخصی من از گفته های این نویسنده ی فقید بود!