خمیدگی، تکیدگی

بر امتدادِ انحنای قامتت

نشسته چون نشانه ای، در انتهای یک سئوال!

نشانه ای غریب و گنگ

علامتی که می بَرَد دلِ مرا

به سمتِ شِکوه ای محال

 

به من نهیب می زند

علامتِ سئوالِ گنگِ پیکرت

و من میانِ خلوتم

در ازدحامِ سطرهایِ حک شده

به پهنه ی کتیبه ی جبینِ تو

جوابِ یک حقیقتِ نهفته را

به جستجو نشسته ام

میانِ این سطورِ غم

به هر هجا که می رسم

به پای غصه ی تو از

تمامِ دردِ زندگی خود گسسته ام

 

پدر بگو، سکوت بس

غرور و رازداری ات

تداومِ دعای تو، میانِ هر قنوت بس

به من بگو نهان ترین غمت چه بود؟

که سروِ قامتِ تو را

پس از گذشتِ اندکی

خمیده این چنین نمود؟

 

پدر بگو

ولی نگو

دلیلِ این تکیدن و خموشی ات

نشاط و شادیِ من است

نگو که رنگِ دردت از خوشی و خنده های من

و داغِ آن بهانه های کودکیست

پدر نگو که نغمه ی تبسّمم

نتیجه ی شکستنت

میانِ سطرِ زندگیست