وقتی دلت از عشق سهمِ کمتری دارد
دنیا به چشمت جلوه های محشری دارد

حال و هوایت رنگِ پاییز است، هر لحظه
بر شاخه ی اندوه، باغت نوبری دارد

غرقِ کسالت می شوی آن روزها، انگار
در خود زمین افشانه ی خواب آوری دارد

 

ساعات روزت مثل شبها تیره و تار است
خورشید هم با تو سرِ خیره سری دارد


بغضی فضای سینه ات را تنگ می گیرد
پیداست سمتِ عقده ها قلبت دری دارد

 

با یک قُوای تازه هر دم رنج می تازد
بر جانِ تو، گویی سپاه و لشکری دارد

 

یک لحظه نجوا می کنی: با غم مدارا کن
شاید خدایت نقشه های دیگری دارد

 

در لحظه ای دیگر لبت لبریزِ کفران است
گویی فضا در خود نسیمِ کافری دارد

 

سرد و سَتَروَن می شوی وقتی به غیر از تو
در سینه ابراهیمِ قلبت هاجری دارد

دنیا نمایِ پرتگاهی وحشت انگیز است
وقتی دلت از عشق سهم کمتری دارد