باران گرفته است

باز از حضورِ ابر

گلدانِ ذوقِ زندگی ام جان گرفته است

 

باران گرفته است ولی تا تو با منی

من زیرِ بارِ منّتِ چتری نمی روم

با هم بیا به لطفِ همین نَم، رها شویم

از هرچه قید و بند،.. در این وقتِ مُغتنم

 

با من بیا برقص

با من برقص پایِ همین اتفاقِ خوش

با هم بیا به یُمنِ حضورش سبُک شویم

 

با هم بیا قدم به قدم فرشِ سنگ را

از کوبه های پنجه ی خود زیر و رو کنیم

با من بیا که ریزشِ باران بهانه است

تا با هم از هر آنچه مگو،.. گفتگو کنیم

 

با من بیا بچرخ

بی وزن، بی هوا

با من بچرخ مثل همین برگ،.. مبتلا

 

تا شوق در هواست

تا عطرِخاکِ نم زده در شامه های ماست

تا عشق، می چکد از عشوه های بید

تا ابر می دهد به زمین، وعده و امید

همرقصِ برگ و بوته و باران و من بمان

آوازِ آب را

با ناودان بخوان

 

با ناودان بخوان

از کوچه ی بهار

از سَروهای سبز

تا بوته های خار

همپای من برقص

همپای من بچرخ

دور از هر آنچه دور

دور از هر آنچه تلخ

 

با ناودان بخوان که دلزده ام از وفورِ "هیس"

با من بیا برقص

بی چتر،.. نرم و خیس

 

با من بیا که پنجره ها باز می شوند

وقتی به دربِ بسته بخندیم بی دلیل

با من بیا که درکِ همین حالِ حاضر است

در عمقِ این فضا

این عشقِ بی بدیل

 

با من بیا که بودنِ باران کنارِ تو

بغضِ مرا شکست

با من بیا برقص

باران گرفته است