از هم گُسَسته است

گویی، تمام رشته ی افکارِ پاکِ من

آه ای خدا !.. ببین

در خلسه ای غمین

افتاده روح من

گاهی به خواب می روم

از هرچه غم تُهی

گاهی به هوشم و در حالِ احتضار

با خاطری مکدر و یک قلبِ بیقرار

بی هیچ اختیار

از جبر و جورِ جهان،.. رنج می کشم

 

حالا ببین که باز

در قحطیِ شَرَف

پندارِ "رگ به رگ شده ام" رو به انتهاست

کو جاده ای که معبرِ ایمان و پاکی است

با من نگو سرایِ صداقت به قصه هاست

 

آه ای تمامِ من!

انگار، ناطقان

بن بستِ تازه ای

با نطقِ خامشان

در انتهای شهرِ تفکر تنیده اند

انگار، ضربه های شتابانِ تیغِ شک

در مسلخی نشسته به خونابه ی نفاق

با شور و اشتیاق

سر، از تنِ یقین و حقیقت بریده اند

 

حالا منم،.. که سزاوارِ مُردنم

در این جهانِ پست

نحس است بودنم

 

در ورطه ی فنا

از هم گسسته یأس

هر تار و پودی از

این جانِ نخ نما

اِحیا اگر شوم

از بذلِ مهر توست

بی لطفِ تو،.. نمی شود دلم از بند غم رها؟

 

در سایه سارِ تو

من غرق در امیدم و دریایِ روشنی

بر من بتاب و روحِ مرا بی غروب کن

ای آنکه از ازل به ابد، یار بوده ای!

هر لحظه هر زمان

پیوسته با منی