از پیچ کوچه که رد شدم دیدم پلیس جلوی یکی از خونه ها پارک کرده. دو تا مأمور، بی سیم و نوت بوک به دست، جلوی در خونه ایستاده بودن. یه کم اون طرف تر، آقایی با گوشیش ور می رفت و سراسیمه عرض کوچه رو قدم میزد . در خونه باز بود اما هیچ صدایی از داخل خونه نمی اومد.
جلوتر که رفتم چشمم افتاد به یه آقای دیگه که پای دیوار نشسته بود. در واقع ننشسته بود، زانوی غم بغل گرفته بود. بیش از حد، خراب و مصیبت زده به نظر می رسید.
اولین حدسی که به ذهنم رسید  این بود که احتمالا کسی از اهالی اون خونه، خودکشی کرده یا بر اثر حادثه یا تصادف از بین رفته یا اینکه وسط یه دعوا کشته شده. اصلا نمی دونم چرا ذهنم رفت سمتِ مرگ؟!...میدونم این بدترین نوع برداشته اما دست خودم نبود.این اواخر ، (البته اواخر که چه عرض کنم، در واقع این چند سال اخیر)، شنیدن خبر مرگِ طبیعی انگار یه جورایی غیرعادی شده بود! خلاصه با حدس های مختلف، خودم رو به خونه رسوندم و دعا کردم که تمام حدس هام اشتباه از آب دربیاد.
یکی دو روز بعد که از اونجا رد می شدم، دیدم یه حجله زدن. یه چلچراغ که همه ی چراغ هاش روشن بود اما صدای قرائت قرآن یا نوحه یا حتی عزاداری از اون خونه نمی اومد. نمی دونم چرا توقع داشتم صدای ضجه ی زن یا زنانی رو بشنوم! اما هیچ صدایی نبود. سکوت مطلق!
نزدیک چلچراغ که رسیدم دیدم روی سینه ی چلچراغ، عکس جوانی نسبتا بیست و چند ساله گذاشتن. عکس اونقدر جوان و در عین حال، زیبا بود که ناخودآگاه یه لحظه از حرکت ایستادم. طراوت چهره ش، به راحتی می تونست یه قبیله زنِ مغرور و مدعی رو به زانو دربیاره. چشماش مثل دو تا ظرف عسل بود! شفاف و روشن. و موهاش!... موهاش مثل خرمنی که نسیم از وسط به دو قسمت کرده باشه، چهره ی مهتابیش رو در بر گرفته بود. زندگی، از رنگ خونی که زیر پوستش دویده بود، توی عکس، پیدا بود، اما حالا دیگه ظاهرا نه اثری از خودش بود نه زندگی ای که زیر پوستش، سابقا، جریان داشت.  با خودم گفتم با این همه سرزندگی و زیبایی، چرا مرگ؟!.. چرا خودکشی؟!... نمی دونم چرا این حدس بیشتر از بقیه  ذهنم رو درگیر کرده بود. شاید بخاطر حضور پلیس و بی سروصدا بودن اون خونه!

خواستم برم نزدیکتر اما با وجود خلوت بودن کوچه به راهم ادامه دادم و رد شدم، اما همه ی راهِ رفت و برگشت رو به این فکر کردم که مرگ؟ اون هم توو این سن؟، آخه چرا و چطور؟
چند روز بعد دیدم روی دیوارهای همون خونه، پلاکاردهای بیشتری نصب کردن و هنوز اون چلچراغ، همونطور روشن، خودنمایی می کنه. به چلچراغ که نزدیک شدم دیدم یه عکس دیگه کنار اون عکس گذاشتن. عکس یه آقای سالخورده حدودا 70 ساله. خیلی تعجب کردم. دو تا مصیبت برای یه خونه اون هم در عرض چند روز. باید خیلی سخت باشه!
کنجکاو تر از پیش شدم که بفهمم قضیه از چه قراره! پرس و جو که کردم فهمیدم دلیل مرگش نه خودکشی بوده نه تصادف نه آتش سوزی و نه قتل. این سرطان بوده که  اون همه طراوت و جذابیت رو دو دستی تقدیمِ مرگ کرده! سرطانی که این روزها ادعا می کنن برای انواعش راه درمان قطعی وجود داره!...

از اون همه جوانی و تازگیِ توی عکس معلوم بود که سرطان، زودتر از روندِ طبیعیش عمل کرده تا جایی که حتی اون جوان، مثل بعضی ها نتونسته توو پروفایل اینستاش بنویسه: زندگی با چندمین سرطان!


از علت فوت اون پیرمرد هم نپرسیدم و کسی هم چیزی نگفت. اما حدسم اینه که احتمالا یه رستمِ دیگه از مرگ سهرابش ِدق کرده!
حالا هر وقت از جلوی اون خونه رد میشم به این فکر می کنم که مرگ هم این روزها چقدر خوش سلیقه تر از سابق شده!!