داشتم فکر می کردم که دنیا اونقدرها هم جای بدی نیست. شاید آدمهاش هم اونقدرها که بارها بهم ثابت شده، عجیب وغریب و بد نباشن! کمااینکه همین آدمهایی که فکر می کنی بد هستن، چه درس های بزرگی که به آدم نمیدن! و همین خودش لطف بزرگیه.

از وقتی خودم و شناختم از خودم بیزار شدم. بارها به این فکر کردم که چرا "آدم" آفریده شدم. دلم می گیره وقتی به این موضوع فکر می کنم. و از اون بدتر اینه که وقتی این فکر رو برای کسی مطرح می کنی، سرجمع این چند تا جمله رو تحویلت میده:" ناشکری نکن. آدم اشرف مخلوقانه. از خُدات باشه اشرف مخلوقات باشی."

اما من با همه ی نسبت هایی که  واسه این تفکر و حسرت، بهِم چسبید، یا با وجودِ احتمالِ احساسِ پشیمونیِ خدا، نه از خلقتِ "نوعِ من"، که از خلقتِ "من"، به واسطه ی تفکراتی که اسمش رو غیرمنصفانه و ناآگاهانه یا به هر دلیل، ناشکری گذاشتن و حتی ذره ای به این فکر نکردن که چرا من دلم میخواد هر چیزی باشم به جز آدم، باز هم  از این طرز فکر و آرزو دست برنداشتم و هنوز هم دلم می خواد چیزی باشم غیر از آدمیزاد!

مثلا چرا من یه دیوار نشدم که بشم ستون و پایه و حفاظ یه خونه،.. یا دستِ کم تکیه گاه آدمهایی که هر از گاه، تکیه به من میدن و خستگیشون و در می کنن. چرا دیوار نشدم که خم به ابرو نیارم؟!

یا چرا پنجره نشدم که بشم مَعبرِ روشنی و مُسبّبِ دلبازیِ یه اتاقِ دلگیر، حتی اگه به منظره ی چشمگیری باز نشم.

چرا یه پروانه نشدم، که چشم و دلِ اهلِ هنر و سیراب کنم و آخرسر، با یه سوزن، مصلوبم کنن به یه قابِ چوبی و بشم بخشی از کلکسیون چشم نوازِ یه پروانه باز. یا حداقل مثل همون پروانه ای بشم که توو پارکینگ حرمِ شاهچراغ، وقتی از ماشین پیاده شدم، چشمم افتاد بهش. همون پروانه ای که با اون بالهای بزرگ و پهن و رنگ به رنگش، با اون لبه های دالبُرِ و دِلبر، پهن شده بود وسط آسفالتِ پارکینگ و ردِّ لاستیکِ ماشین روی بالهای ظریفش، می گفت که با همه ی تواناییش برای بلندْ پریدن، این بار فرصت نکرده بود از بی اعتناییِ آدمها به جونْ پناهش، به آسمون،.. فرار کنه.

هنوز نمی دونم اما فکر کنم بزرگترین آرزوم همینه. اینکه یه روزی یه چیزی بشم غیر از آدم. شاید اگه بودایی بودم به خودم می گفتم؛ غصه نخور، بعد از مرگ، به اون رهایی و بی وزنیِ مطلق، به ابدیت، به نیروانا، به شکلِ دوست داشتنیِ خودت، خواهی رسید، خواه با حُلول، توو وجودِ یه گیاه یا یه حیوان، خواه به هر شکلِ ممکن.

اما من بودایی نیستم و برای منِ "هیچ-کجایی"، که آیین و عقاید، تعریفی جز انسانیت نداره، خواستنی تر، رهایی از این بارِ سنگینِ آدم بودنه، اونم قبل از مرگ. شاید عبارتِ "بار سنگین"، راحت طلب بودن من به عنوان انسان رو به ذهن مُتبادر کنه اما موضوع تنها مسئولیت سنگین انسانیت نیست. من از آدم و آدم از من، چیزهایی دیدیم که آدم از من، و من از آدم، سیر شد!

کاش می شد یه روز بِرَم توو جلد یه آدم دیگه و اونم بیاد توو جلدِ من تا هم من و هم اون، بفهمیم که از دید دیگران، چه شکلی هستیم؟ تا ببینیم چه رفتاری و چه شخصیتی داریم؟ تا خودِ پر ایرادمون رو بشناسیم و انقدر راحت ایراد نگیریم و قضاوت نکنیم. اینم یکی دیگه از همون آرزوهاست اما مثل همیشه دست نیافتنی.

حقیقت اینه که آرزوهای بزرگ و قشنگ همیشه زیادتر از آرزوهای پیش پاافتاده ودست یافتنی هستن و گناه آدم هم اینه که همیشه آرزوهاش بزرگتر از خودش بودن. انقدر بزرگ که از بس برای رسیدن بهشون صبر می کنی یا لابلای دشواری های زندگی، گُم و لِه میشن، یا خودشون از نرسیدنِ ما بهشون، خسته میشن و با پای خودشون رَوونه ی درّه ی فراموشیِ ذهنت میشن،.. بدونِ اینکه خودت بخوای و بفهمی.

اما واقعا مگه چه عیبی داره یه درخت باشی یا یه بوته ی گَوَن؟ مگه چی میشه یه جغد باشی یا حتی یه کرکس؟ بقول سهراب:

من نمی دانم،.."

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟!"

امان از این آدمیت که دلِ آدم رو میزنه!

 

تو این فکرها بودم که سنگینیِ دستش و روی شونه م احساس کردم. با سرپنجه ش شونه م و فشار داد و گفت: چیه؟.. باز توو فکری؟

نفسِ عمیقی بیرون دادم و جابجا شدم و گفتم:  هیچی...

گفت: چرا. از دور می پاییدمت. یه چیزی شده که دوباره اینطور رفتی توو خودت.. رفتی توو فکر...

گفتم: منم دلم نمیخواد برم توو فکر اما این فکره که دست از سرم برنمیداره

گفت: خوب انقدر تنها نَشین. وقتی فقط با خودت خلوت می کنی، چی غیر از فکر می تونه بیاد سراغت؟

جوابی ندادم و برای گرم شدنِ بیشتر، دستهام و روی سینه صلیب کردم و به روبرو خیره شدم

وقتی دید جوابی نمیدم کنارم نشست و دستش و انداخت دورم و خم شد توی صورتم و گفت: خوب!.. بگو ببینم چی دوباره انقدر ذهنت و مشغول کرده؟

خودم و از دستش بیرون کشیدم و به سمتش چرخیدم و گفتم: تو تا حالا به این فکر کردی که اگه آدم نبودی دوست داشتی چی باشی؟

با تعجب نگام کرد و همزمان که اخم می کرد، دو طرف لبهاش به سمت پایین چرخید و گفت: ....نه! چطور مگه؟

سؤالش و با یه سؤال دیگه جواب دادم و گفتم: اصلا دوست داری چیزی غیر از آدم باشی؟

گفت: چه سؤالهایی می پرسی؟ تو که می دونی من حوصله ی مقدمه چینی ندارم پس چرا صغری کبری می چینی؟ بگو ببینم چی شده دوباره؟ این و بگو

گفتم: جواب من و هنوز ندادی

گفت: جواب بدم حلّه؟ اون وقت تعریف می کنی چی شده؟

گفتم: حالا تو بگو

چشماش و ریز کرد و به دور و برش یه نگاه انداخت و گفت: خوب....مثلا همین نیمکت می شدم

پرسیدم: چرا؟

گفت: ...نمی دونم.. شاید چون موقع خستگی بهش تکیه می زنیم و استراحت می کنیم. شاید چون منفعتش بیشتر از ضررشه

گفتم: چه خوب!

پرسید: تو چی؟

سرم رو بالا بردم و به  آسمونِ ابری خیره شدم و بعدِ یه مکثِ کوتاه گفتم: ... ابر می شدم... اگه قرار نبود آدم بشم ومی تونستم انتخاب کنم، حتما ابر می شدم.ا

خندید و گفت: حالا چرا ابر؟

برگشتم به سمتش و گفتم: خوب چون ابر اون بالا بالاهاس. توو اون سکوت و خلوتِ آبی و آروم...به هر شکلی که بخواد درمیاد و به هر جایی که بخواد سفر می کنه

گفت: خوب پرنده هم اون بالا بالاهاس.تازه کوچ هم می کنه

نگاهم و از آسمون گرفتم و گفتم: شاید پرنده و ابر هر دو توو آسمون باشن، اما فقط ابره که می تونه به هر شکلی دربیاد و به هر جایی سفر کنه. ابر خودش گرفته س اما یه جا نمی مونه که دلش بگیره. گاهی توو آسمون می چرخه،.. از این شهر به اون شهر، از این کشور به اون کشور، از این قاره به اون قاره... گاهی هم بارون میشه و میباره و فرو میره تو زمین. گاهی از زمین میره تو ریشه و ساقه ی گل و گیاه و درختها،.. گاهی میره زیر پوستِ من و تو،.. گاهی هم میریزه تو دریا و رودخونه و جزئی از اون میشه. ابر می تونه خودش و به هر شکلی که بخواد دربیاره و هرجایی که بخواد سفر کنه اما پرنده نه!

خم شد و دستش رو گذاشت روی زانوم و با خنده گفت: اولا که اون آبه که تبدیل به ابر میشه نه بالعکس. بعدشم اینا چه ربطی به اون چیزی که فکرت و مشغول کرده دارن؟

گفتم: ربط داره. خیلی هم ربط داره اما ولش کن. ماجراش مفصله. خسته میشی. تازه... بجای اینکه بچسبی به اصل قضیه واسه من بحث علوم طبیعی راه انداختی! اول ابر بوده یا آب، چه فرقی داره؟ مهم اینه که من دلم میخواد ابر باشم.

گفت: شوخی کردم بی جنبه! تازه... من و که میشناسی؟ تا نگی وِلِت نمی کنم

بعد لبخندی زد و ادامه داد: اصلا اگه نگی توو همین سرما تا شب نِگَهت می دارم. پس به نفعته بگی

با شنیدن واژه ی سرما، کمرْ راست کردم و لبه های پالتوم رو کشیدم به سمت هم و دگمه هاش و بستم و دوباره تکیه دادم به پشتیِ نیمکت و گفتم:

"راستش چند وقت پیش دنبال یه چیزی می گشتم که پیدا نمی کردم. کل شهر و زیر پا گذاشتم. هرچی فروشگاه بود زیر و رو کردم اما انگار قحطیش اومده بود. وقتی ناامید شدم گفتم بذار آنلاین سرچ کنم بلکه پیدا بشه. اما.."

پرید وسط حرفم و گفت: چی؟

گفتم: یه نوع مقوای خارجیِ کمیاب. برای طراحی و آبرنگ.. و خیلی چیزای دیگه استفاده میشه

گفت: خوب؟ بعدش؟

ادامه دادم:

"بعدش اینکه آنلاین که سرچ کردم هم پیدا نکردم اما دیدم یه خانمی تو وبلاگش برای آموزش یه کار هنری، از این مقوا استفاده کرده. زیرِ پُستِ همون کار، براش کامنت گذاشتم که: " اگه ممکنه جسارتا بفرمایین این کاغذ رو از کجا و چطور تهیه کردین؟ من هرچی آنلاین و غیرآنلاین گشتم پیدا نکردم". یکی دو هفته ای گذشت و من هر روز وبلاگ اون خانم و چک می کردم ببینم جواب داده یا نه. با اینکه پست های به روز میذاشت اما جواب کامنت من رو هنوز نداده بود. این شد که تصمیم گرفتم از طریق بخشِ "تماس با من" بهش ایمیل بزنم بلکه جوابی بگیرم. ایمیل زدم و سوالم رو مطرح کردم اما جوابی نیومد. نزدیکِ دو ماهی گذشت تا اینکه یه روز که ایمیلم و چک می کردم دیدم جواب داده. تصادفا همشهری خودمون از آب در اومده بود؛ جواب داده بود که آنلاین نخریده و از فلان پاساژ خریده، اما نگفته بود از کدوم فروشگاهِ پاساژ. و اتفاقا اون پاساژ پر بود از فروشگاه هایی که همه کارشون، فروشِ لوازم التحریر و کاغذ و مقوا و ... بود.  قبلا به اون پاساژ و ده دوازده تا مغازه ای که حدس می زدم اون مقوا رو دارن، رفته بودم اما همه گفته بودن که از اون مقوا ندارن. با این وجود دیگه ایمیل نزدم که بپرسم که از کدوم فروشگاهِ پاساژ؟ گفتم شاید ناراحت بشه. گفتم اگر می خواست خودش دقیق و کامل راهنمایی می کرد و می گفت. این شد که فقط یه ایمیل تشکر فرستادم و تمام. چون وبلاگش هنری بود آدرسش و ذخیره کردم که هرازگاهی بهش سر بزنم. تقریبا هفته ای یکبار پست هاش و نگاه می کردم. کارای هنری جالبی میذاشت. حدود دو ماه بعد یه کار هنری جالب درست کرده بود که خیلی خوشم اومد. تصمیم گرفتم من هم درست کنم. منتها باز هم نتونستم کل وسایلش رو پیدا کنم. یه عصر تا شب فروشگاه های مربوطه رو زیر و رو کردم و همه طبق معمول گفتن نداریم یا تموم کردیم. شب که اومدم خونه پای پُستش کامنت گذاشتم که: " جسارتا وسایل این کار رو از کجا تهیه کردین؟ من به مشکل برخوردم توو پیدا کردن بعضی از وسایلش . ممنون میشم راهنماییم کنید". یک ساعت بعد در کمال تعجب دیدم جواب داده: " بگردی پیدا می کنی. شما هم که همیشه پُر از سؤالی!!!"

با خوندن این جمله حالم گرفته شد. خیلی ناراحت شدم. نه بابت اینکه جواب سؤالم رو نگرفتم بلکه به این دلیل، که من فقط دو بار اون هم به فاصله ی سه چهار ماه از هم سؤال پرسیده بودم و برای بار دوم این جواب رو گرفته بودم. و بیشتر از اون ، از این ناراحت شدم که بالای وبلاگش با خط خوش نوشته بود: "سوالی داشتین در خدمتم. کامنت بدین یا به بخش تماس با من مراجعه کنین" یه استیکر لبخند هم گذاشته بود کنار این جمله که یعنی با روی خوش از شما استقبال میشه.

پیش خودم گفتم: چه جوابی میشه به چنین آدمی داد؟ آدمی که فقط بلده شعار سخاوت بده اما به عمل که میرسه، حقیقت ذاتش چیزِ دیگه ای میگه. این شد که براش نوشتم: "من ازشما آموزش نخواستم، آدرس خواستم که هر دو بار هم جواب کاملی نگرفتم. به هر حال ممنونم از وقتی که صرف بنده کردین و عذر بابت اینکه انقدر پر از سؤال بودم و شما رو آزردم. اما کاش به اندازه ی هنرمون، اخلاق و معرفت هم داشته باشیم"

بعد از نیم ساعت دیدم برام یه ایمیل اومده از طرف همون خانم. توو ایمیل پر از بد و بیراه بود. می شد حدس زد که از چی ناراحت شده! از جمله ی آخرم: کاش به اندازه ی هنرمون اخلاق و معرفت هم داشته باشیم..

چرا انقدر این دو تا سؤال و این جمله به اون خانم فشار آورده بود؟ مگه خودش بالای وبلاگش ننوشته بود سوالی دارید در خدمتم؟ پس چرا چنین رفتاری کرد؟ چرا ما آدمها فقط بلدیم شعار بدیم و خودنمایی کنیم؟ چرا خودِ واقعی مون و پشتِ دنیای مجازی و رنگ و لعابش مخفی می کنیم؟ چرا انقدر تو کمک و راهنمایی به همنوعمون خسیس و دست خُشکیم؟"

به اینجای حرفام که رسیدم، سرم و زیر انداختم و به دستهام که حالا از سرما پوستش سرخ تر از قبل شده بود خیره شدم.

خندید و گفت: همش همین؟

با اخم و تعجب نگاش کردم و گفتم: آره... چرا می خندی؟.. چی از این بدتر؟

باز هم زد زیر خنده و گفت: به چه چیزای پیش پاافتاده ای فکر می کنی؟ اصلا ارزشش رو داره؟

برگشتم سمتش و خیلی جدی گفتم: اصلا فهمیدی منظور من از این حرفها چیه؟ فهمیدی دردم چیه؟ فهمیدی چرا به خلوتم پناه می برم و نمی خوام با آدمها بچرخم؟ ازم مدام می پرسی چی شده اما آخرش فقط بهم می خندی. کاش منم مثل تو انقدر بی عار و بی خیال بودم

چیزی نگفت و با قیافه ی متفکر و سر و گردنِ کج و لبخند، نگام کرد

بعد وقتی فهمید ناراحت و جدی ام، خنده روی لبش ماسید و گفت: خوب... خوب عزیزم اینا ارزش  فکر کردن نداره. ارزش ناراحتی نداره..

تُنِ صدام ناخودآگاه کمی بالا رفت و گفتم: ادعای دروغینِ این آدمها.. شعارهای اَلَکی شون.. شخصیت های ساختگیشون... اینا ارزش ناراحتی نداره؟

نذاشتم حرف بزنه و ادامه دادم: حالا که اینطوره بذار برات بیشتر بگم تا بفهمی درد من چیه. یادته امسال کیک تولدت رو بجای اینکه به قنادی سفارش بدم خودم درست کردم؟ یادته مهمونا چقدر از اون کیک و ظاهر و مزه ش تعریف کردن و آدرس قنادی رو ازم خواستن؟

پرید وسط حرفم و با خنده گفت: آره یادمه. تا آخرِ مهمونی روو نکردی که خودت درستش کردی. دهن همه باز مونده بود وقتی شنیدن کار خودته

گفتم: آفرین! خوب حالا فکر می کنی کی دستور پخت و تزیین اون کیک رو بهم یاد داده بود؟

گفت: نمی دونم. تو خودت آشپزت خوبه گفتم حتما خودت...

حرفش و بریدم و گفتم: من آشپزیم خوب بود اما نه اونقدر که یه کیک تولد به اون قشنگی و ظرافت و خوشمزگی از زیر دستم بیاد بیرون. من دستور اون کیک رو با تمام فوت و فَنِّش از یه خانمِ آلمانی گرفتم.

چشماش از تعجب گِرد شد و گفت: تو دوستِ آلمانی از کجا پیدا کردی؟

گفتم: دوستم نیست. فودبِلاگِره

گفت: چی؟

گفتم: فودبلاگر. یعنی متخصص در آشپزی و وبلاگ نویسی در زمینه ی آشپزی

گفت: چطور باهاش آشنا شدی؟

گفتم: امسال برای تولت تصمیم گرفتم خودم همه چیزِ تولدت رو تدارک ببینم و غافلگیرت کنم. این شد که یه ماه قبل از تولدت دست بکار شدم. نت رو زیر و رو کردم برای پیدا کردن یه دستور کیکِ خوب و کامل. تو سایتها و وبلاگهای فارسی چیزی پیدا نکردم. هر دستوری هم که بود یه جاش می لنگید و خیلی سرسری و سطحی توضیح داده بود. تصمیم گرفتم وبلاگهای خارجی رو بگردم که بعد ازده دقیقه گشتن، وبلاگ اون خانم آلمانی رو پیدا کردم. دستورات آشپزیش کامل و بی نقص بودن. دستور یکی از کیک هاش رو برداشتم. حتی برام یه سری سؤال پیش اومد که براش کامنت گذاشتم و ازش پرسیدم. اونم بعد چند ساعت جواب سؤال هام رو کامل و مفصل داد. حتی فوت کوزه گریش رو هم یادم داد. قبل از تولدت یه بار دستور رو امتحان کردم و سوالهای دیگه ای که برام پیش اومد رو ازش پرسیدم. اون خانم هم با صبر تمام همه رو جواب داد و تونستم به کمکش از پسِ اون کیک بربیام. اون خانم مسلمون نبود اما از روی انسانیت هرچیزی که بلد بود رو تمام و کمال در اختیار من و بقیه قرار داد و قرار میده و اصلا هم ناراحتِ از دست دادن جایگاه و اعتبار و هنرش نیست. اما نمیدونم چرا ما با این همه ادعای مسلمونی و دین برتر، از کمک کردن به هم ابا داریم؟ حالا فهمیدی درد من چیه؟

نفسی بیرون داد و گفت: چی بگم؟!

گفتم: آره.حق داری. نمیشه چیزی گفت. درد همین جاست. همینجا که ادعای مسلمونی مون گوش فلک رو کر می کنه و امامِ اولمون سفارش کرده که زکات دانشمون رو با انتقال و آموختنش به دیگران بدیم، اون وقت ما چکار می کنیم؟ واسه آموختن که هیچ، واسه دادنِ دو تا آدرس، انقدر بخل و خساست به خرج میدیم؟

گفت: تو که این کار و نکردی؟ دیگران کردن. چرا میگی ما؟

گفتم: چه فرقی داره؟ منم متأسفانه جزءِ همین دیگران، همین آدم نماها هستم. منم فقط شعار میدم. منم ادای آدم بودن و درمیارم

چیزی نگفت و من آهِ عمیقی کشیدم و ادامه دادم:

اینه که وقتی خسته میشم به دیوارها تکیه می کنم،.. وقتی سایه می خوام به درختها پناه می برم،.. و وقتی دلتنگ میشم با خاک و گل و گیاه وَر میرم

اینه که میرم تو خلوت خودم و منفجر شدن مغزم از فکر زیاد رو ترجیح میدم به بودن با آدمها

اینه که ساعتها مثل پلنگهای مجنون، به ماه زُل میزنم

اینه که سنگِ صبورم همون ماهی قرمزیه که تو بخاطر اینکه باکتری داره هیچ وقت سمتش نمیری

اما می دونی چیه؟..

این ماهی قرمزها نیستن که باکتری دارن، این قلب و ذهن ما آدمهاست که پر از ویروس و باکتریه.