جانِ هر جمع شدم، شهره ی هر شهر، اما
قلم، انگار فقط حالِ مرا می فهمد
بزرخِ ذهنِ مرا هیچ نفهمید وگذشت
هرکسی گفت که احوالِ مرا می فهمد

شعربافیِ من از فرطِ هنرمندی نیست
واژه سنگ است و من آن برکه ی از خود بیخود
شعر اگر زرد، اگر طرد، اگر حاکیِ درد
غیر از آن چیست که امثالِ مرا می فهمد؟

به من از گرمیِ امّید نگو؛ قصه نباف
از بهاری که قرار است زمانی برسد
تا زمستانم و لبریزِ برودت،.. تنها
اخوان، معنیِ توچالِ مرا می فهمد

شعرهایم همه از حاشیه بیرون زده اند
قلمِ سوخته ام وقتِ بیان، می لنگد
غصه ای نیست اگر لهجه ی من معلول است
دستِ کم، قشرِ کر و لال، مرا می فهمد

منم و طبعِ کج و شوقِ قلمْ فرسایی
شعر، فریادِ من از شدّتِ لبْ دوختن است
شعر، بی قیدترین شکلِ من از این دنیاست
آسمان است،... پر و بالِ مرا می فهمد

تا تخیل به حقیقت برسد، شعر بریز
عمقِ فنجانِ من و طبعِ بلندت، پُر کن!
شاعری باش که از تلخ ترین بیتِ غزل
فال نه،... شیوه ی اغفالِ مرا می فهمد

تهِ دیوانِ تو بیتی ست که تفسیرِ من است
مرگ در غائله ی قافیه، تقدیرِ من است
من ردیفم، تو به هر قالب اگر تن بدهی
معنیِ واژه ی سیّال،... مرا می فهمد

به قلم، سطر، غزل، واژه پناه آوردم
شعر اگر جُرم، بگو، رو به گناه آوردم
هر کجا حرف، حرام است، همان جا بنویس؛
شعر!، این بانیِ جنجال!، مرا می فهمد