گفت: چرا انقدر دور چشمات سیاه شده.. گود افتاده؟

گفتم: نه!.. خیال می کنی

گفت: نه، خیال نمی کنم.

و از اونجا که همیشه باید حرفش رو به کرسی می نشوند، بازوم و گرفت و من رو کِشوند جلوی آینه و گفت: بیا خودت ببین تا باور کنی من خیال نمی کنم

دو تایی زُل زدیم به چشمای من توی آینه. هاله ی سیاهی که دور چشمام بود داد میزد حق با اونه

دستی زیر چشمام کشیدم و بازوم و از دستش رها کردم و از جلوی آینه اومدم کنار

نشستم کنار بی بی و فنجون چای و برداشتم و بی قند سر کشیدم.

اومد طرفم و گفت: دیدی؟.. باورت شد؟

بهش نگاه کوتاهی کردم و گفتم: این یکی دو هفته، یکم ناخوش بودم. حتما از اونه. چیزی نیست. فقط کمی ضعیف شدم

گفت: نه! این سیاهی مالِ این یکی دو هفته نیست. خیلی وقته اینطوره. هر بار که میبینمت می خوام بهت بگم، اما یادم میره. تازه!.. فقط این سیاهی نیست که. چشمات انگار یه طورِ دیگه شده!

با یه اخمِ نرم، نگاهش کردم و گفتم: چطور؟

توو چشمام دقیق شد و گفت: نمی دونم!.. ولی..،ولی چشمای تو اینطوری نبود. اینا چشمای خودت نیست!

پوزخندی زدم و ابرو بالا انداختم و گفتم: آهااااان! حالا یادم اومد. چند وقت پیش چشمای اخترخانم و ازش قرض گرفتم. آخه نه اینکه میگن چشماش سگ داره، گفتم یه چند وقتی دستم باشه، ببینم میشه باهاش دل بعضی ها رو بُرد!

کنارم نشست و همونطور که می خندید، مُشتی حواله ی بازوم کرد و گفت: چِرت نگو مسخره. جدی میگم

شونه ای بالا انداختم و نگاهم و ازش گرفتم و گفتم: چه می دونم! تو هم به چه چیزایی گیر میدی ها!

و بعد برای اینکه بحث و تموم کرده باشم گفتم: شاید هم از تیروئید باشه. چند وقته قُرصام و قطع کردم

زیرچشمی نگام کرد و گفت: سرِخود یا به دستورِ دکتر؟

برای اینکه جواب ندم فنجون خالی رو گذاشتم جلوی بی بی و گفتم: بی بی جون! بی زحمت یکی دیگه

بی بی که تا اینجا ظاهرا فقط شنونده بود، میل های بلند بافتنی رو گذاشت روی زمین و فنجون و از دستم گرفت و گفت: تیروئید کدومه مادر؟!.. این غمباده،.. غمباد! اون قدیم ندیما می گفتن طرف انقدر غصه خورده، غمباد گرفته. زمونه که عوض شده، اسم همه چیز هم عوض شده

فنجون چای و از دست بی بی گرفتم و یه لبخند کمرنگ تحویلش دادم.

چشم به گلهای قالی دوختم و همونطور داغ داغ، با اولین جرعه ی چای، بغضم و خوردم

نمی خواستم با اشکهام، مُهرِ تأیید به حرفهاشون بزنم

نمی خواستم نگرانیِ همیشگی شون و بیشتر کنم

نمی تونستم بگم این چشمها، همون چشمای شیطون و خندونِ خودمه که به این روز افتاده.

نمی تونستم بگم غم و غصه، انقدر توو وجودم ریشه دَوونده که حالا رسیده به گَلوم و بقول بی بی شده غمباد...

که داره لبریز میشه و از چِشام میزنه بیرون...

که حالا دو تا حفره ی رنگ و رو رفته و مُرده نشسته به جای اون چشمها که یه زمانی ازشون آتیش می بارید

چشمام رو به زمین دوختم که نفهمن چشمام از خودم خیلی پیرتر شده!