عصرِ سرب است و سکوت

و تمدن همچون

خنجرِ آخته ای بر رگِ باورهامان

می خزد نرم و روان

 

عصر خاکستر و خون است و در این قُربانگاه

محتضر، ذهنِ زمین

خفته در سردیِ سردابِ سقوط

به کجا می رود این نسلِ پریشان احوال

به چه می نازند این

خلقِ افتاده به تالابِ هبوط

 

عصرِ وَهم است و جنون

ارزشِ شرم و شرف

شده در خاطرِ فرسوده ی ابناءِ بشر، چون کاهی

می توان یافت کجا ردی از آزادی محض

جز در افسانه و تمثیل و حکایت، شاید

یا به پیشانیِ میدانگاهی؟

 

قرنِ پوشاندنِ پیراهنِ حق است بر اندامِ دروغ

همچنان می تازند

بر تنِ عهدِ اَزَل، عصیان ها

مرگ! با من تا کن

و به تاراج بِبَر این نَفَسِ عاریه را

که به یغما رفتَه ست

گوهرِ فطرتِ ما در کنَفِ هذیان ها

 

عصرِ تخریبِ دل است

در دلِ مهلکه ای تیره به فرمانِ هوس

عشق ها نبضِ اساطیری شان

بی گمان رو به فناست

گرچه ما آدَمَکان

وارثانِ هنرِ توبه و استغفاریم

روی اندیشه ی آفت زده ی عاجزمان اما باز

زهرِ تخریبِ تقدّس باقیست

خوف از غیرِ خداست

 

قرنِ دردآلودیست

دیوِ گمراهی ها

رمزِ یکرنگی را

با وَلَع، بلعیدَه ست

آدمیزاد مگر متحدِ جنبشِ بی عاری شد

که درونِ دژِ نامرئیِ تن پروَری اش

رگِ خونخواهی اش از ظلم و ستم، خشکیده ست

 

عصرِ سرب است و سُکون

و چنان آدمیان، معتکفِ نسیان اند

که در این فصلِ ستم، انگاری

زده ماری به عدم، چنبره بر فطرتِ ما

تو بگو تا به کجا غرقه ی مردابِ گناه؟

تا به کِی راکد و آلوده و طرد؟

تو بگو...!

تا کجا،.. بی پروا؟!