آنقَدَر پهنه ی آن شانه ی پهناورت آرامش داشت

که من از تکیه بر آن کوهِ سِتَبر

شانه هایم به نسیمی لرزان

چشمهایم جوشان

و دلم دامنه ای غرقِ شقایق ها شد

درّه ای ژرف شدم

در دلِ غمگینم

کوهی از بغضِ نفَسگیرِ حقایق جا شد

 

چه بگویم که تو آن،.. قلّه ی مُستَغنی و من دامنه ای غرقِ نیازم

رسم این است که چون دشت، به اوجِ دلِ هر قلّه ببازم

که اگر قلّه نبودی

که اگر امن و پناهم

که اگر تکیه گهم در برِ هر باد نبودی هرگز

چشمه ای جرأتِ سَررفتن از این چشمِ سیاه

شِکوه ای جرأتِ واگویه نداشت

تو اگر آن همه گسترده نبودی هرگز

خُردیِ شانه ی من این همه در چشم نبود

مهرِ ما چهره ی یکسویه نداشت

 

بعدِ یک عُمر فراز

یک قدم با من باش

به دلِ درّه گذر کن وَ ببین

قلّه ها گرچه در اوُجند ولی تنهایند

مستْ از ابرِ غرور

حبس در سردیِ بهمن هایند

 

دلِ این فاصله ها را بشکاف

و بدان

درّه بودن بد نیست

چو من آغشته به یک دشت شقایق بودن

چو من آغوش به روی دلِ هر چشمه گشودن، حتی

مانعِ مقصد نیست!

 

چه بگویم که گذشت

قصه ی بودنِ ما در برِ هم

در غمِ فاصله ای از دلِ پر دردِ زمین تا دلِ عرش

چه بگویم همه امّیدم بود

نه تو یک قلّه نه من دامنه ای در پایت

نه تو مغرور، نه من رُسوایت

اوجِ آمالم بود

قدرِ رویا باشیم

هر دو اندازه ی هم، هر دو وسیع

هر دو یک روحِ بدیع

هر دو دریا باشیم