شب که از نیمه گذشت

نقشِ چشمانت باز

روی تنهاییِ من جوانه زد

دلِ من شعله گرفت

سینه ام رفت بسوزد

................................به حریقی که تو افروخته ای در تنِ من

اوجِ احساسِ غزلواره ی چشمت، یک آن

شورِ شاعرانه شد

 

چشمِ تو معجزه ای در خورِ آوازِ ستایش

چشمِ من روزنه ی دائمِ جوشش

دلِ تو گمشده ام بود و دلم رفت،.. پس از یافتنش،.. سمتِ پرستش

سوختن در تبِ تو خواهشِ من بود، پس از آن

هرچه خاکستر از این شعله وری ماند به جا،.. ذره به ذره

طرحِ این ترانه شد

 

ای تو انگیزه ی بودن!

با تو بر تختِ تخیّل

می شود تا به ابد، گرم غنودن

غزلی درخورِ چشمانِ تو باید

که برای تو سرودن

شب تراوید به رویم

صبح افتاد به مویم

شبِ من بی سَحَر و حسرتِ دیدارِ تو افسوس

غمِ جاودانه شد

 

غصه ای نیست مگر گم شدنِ ردّ و نشانت

هوسی نیست مگر میوه ی ممنوعِ لبانت

بودنت مثلِ مسیحا دمِ جانبخشی بود

که پس از آن همه درد

بودنم را به تنِ سردِ زمین بهانه شد

زود برگرد که پهنایِ غمت در قلبم

سخت بیکرانه شد